معنی فارس

فارس
معادل ابجد

فارس در معادل ابجد

فارس
  • 341
حل جدول

فارس در حل جدول

  • پارس، سوار، جنگ آور
فرهنگ معین

فارس در فرهنگ معین

  • سوار، اسب سوار، جنگاور، دلیر، جمع فُرسان و فوارس. [خوانش: (رِ) [ع. ] (ص. )]. توضیح بیشتر ...
  • (اِ. ) قوم پارس که در جنوب ایران ساکن بودند، نام سرزمین پارس، (ص. ) ایرانی. [خوانش: (رْ)]. توضیح بیشتر ...
  • (~.) (ص.) کسی که زبان مادری او فارسی باشد.
لغت نامه دهخدا

فارس در لغت نامه دهخدا

  • فارس. [رِ] (ع ص، اِ) سوار، یعنی صاحب اسب. ج، فرسان، فوارس. صورت جمعاخیر برای وزن فاعل بسیار نادر است زیرا وزن فواعل جمع فاعله است. (منتهی الارب). خلاف راجل:
    ماند صوفی با بنه و خیمه ٔ صفاف
    فارسان راندند تا صف ّ مصاف.
    مولوی.
    همچنین تا مرد نام آور شدی
    فارس میدان و مرد کارزار.
    سعدی.
    || شیر بیشه. || دلاور. || رجل فارس النظر؛ مردی که به نظر و نشان بداند. (منتهی الارب). || (اِ) قسمی ذوذوابه است بصورت ماه تمام با یالی چون یال اسب از پس افکنده. توضیح بیشتر ...
  • فارس. [رِ] (اِخ) ابن عیسی بغدادی. کنیت وی ابوالقاسم و از خلفای حسین منصور حلاج بود. از بغداد به خراسان آمد و از آنجا به سمرقند رفت و در آنجا اقامت کرد تا از دنیا برفت. او معاصر شیخ علم الهدی ابومنصور ماتریدی بود که در سال 235 هَ. ق. درگذشت. همچنین فارس بغدادی با شیخ ابوالقاسم حکیم سمرقندی نیز معاصر بود. شیخ ابومنصور و شیخ ابوالقاسم در صحبت یکدیگر بوده و طریق مصاحبت پیموده اند، تا آن زمان که مرگ ایشان را از هم جدا ساخته و سنگ تفرقه در میان انداخته است. توضیح بیشتر ...
  • فارس. [رِ] (اِخ) ابن ماسوربن سام بن نوح. نواده ٔ نوح پیامبر است که بنابر یک روایت نادرست تاریخی بنای شهرفارس را نسبت داده اند. رجوع به نزههالقلوب چ لیدن بخش 3 ص 114 شود. این نسبت البته جنبه ٔ افسانه دارد. توضیح بیشتر ...
  • فارس. (اِخ) آن که زبان فارسی دارد. آن که از مردم ایران است. در مقابل ترک، عرب و جز آن. || در پارسی باستان (کتیبه های هخامنشی) پارسه نام یکی از اقوام ایرانی مقیم جنوب ایران است که مقر ایشان را نیز پارس نامیده اند. از این قوم دو خاندان بزرگ پیش از اسلام به شاهنشاهی رسیده اند، یکی هخامنشیان و دیگر ساسانیان. معرب آن فارس است. (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین: پارس). دانشمندان زبان پارسی باستان را خویشاوند زبان سقلابیان بالت میدانند و این امر موجب این فرضیه شده که اجداد ایرانیان در جوار سقلابیان میزیسته اند و اُسّتهای امروزی را واسطه ٔ بین قوم پارس و سقلابیان میدانند. توضیح بیشتر ...
  • فارس. [رِ] (اِخ) حطاب بن حنش فارس. رجوع به حطاب بن حنش شود.

  • فارس. [رِ] (اِخ) یحیی بن عجیله. نحوی عروضی از اهالی مصر بود. کتابی در عروض دارد. (از اعلام زرکلی ج 2 ص 763). توضیح بیشتر ...
  • فارس. (اِخ) منطقه ٔ وسیعی است که قسمتی از جنوب و جنوب باختری کشور ایران را فراگرفته و تقریباً از یازده قرن پیش از میلاد مسیح محل سکنای رشیدترین طوایف آریایی بنام پارس بوده و بهمین مناسبت به پارس موسوم گردیده است. یادگار دوران عظمت و افتخار و آثار تمدن سه هزار سال در این سرزمین با شکوه و جلال خاصی پایدار است و هر بیننده ای را در برابر خود به تعظیم وامیدارد. خرابه های پازارگاد، استخر، تخت جمشید، تخت طاوس، نقش رستم، آثار فهلیان از دوره ٔ هخامنشی و خرابه های دارابگرد، سیراف، شاپور، شهرچور و آثار جزیره ٔ بحرین از روزگار ساسانیان، مسجد جامع عتیق شیراز مربوط به دوره ٔصفاریان، بند امیر و مدرسه ٔ خان شیراز از ساخته های عضدالدوله ٔ دیلمی و ابنیه ٔ دیگر در حوالی شیراز از اتابکان فارس، بازار مسجد وکیل و موزه ٔ پارس و ده ها بنای دیگر از کریم خان زند، آرامگاه حافظ و بناهای بزرگ دیگر از دوران رضاشاه مانند کتابی تاریخ ایران را از عهد هخامنشیان تا امروز فصل به فصل شرح داده است. توضیح بیشتر ...
  • فارس. [رِ] (اِخ) ابن احمدبن موسی بن عمران ابوالفتح الحمصی. مؤلف کتاب المنشاء فی القراآت الثمان که در سال 401 هَ. ق. در مصر درگذشت. رجوع به حسن المحاضره فی اخبار مصر و القاهره ص 227 شود. توضیح بیشتر ...
  • فارس. [رِ] (اِخ) ابن حاتم بن ماهویه قزوینی. از اصحاب امام دهم بود که بواسطه ٔ اظهارغلو و فساد امام او را لعن و طرد کرده و جعفر پسر دوم امام به تبرئه و تزکیه ٔ او پرداخته بود. فارس بن حاتم با گروهی دیگر دور جعفر را گرفته و پس از امام یازدهم میخواستند او را جانشین امام که برادرش بود، سازند. رجوع به خاندان نوبختی عباس اقبال ص 109 شود. توضیح بیشتر ...
  • فارس. [رِ] (اِخ) ابن سامان بن زهیربن سلیمان حسینی. پسر خال الشریف محمدبن برکات صاحب مکه بود، و مدتی از جانب محمدبن برکات والی مدینه شد. مرگ او به سال 916 هَ. ق. / 1510 م. است. (اعلام زرکلی ج 2 ص 762). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

فارس در فرهنگ عمید

  • کسی که زبان مادری‌اش فارسی است،
  • اسب‌سوار، سوار بر اسب،

    [مجاز] دلیر و جنگ‌جو،
فرهنگ واژه‌های فارسی سره

فارس در فرهنگ واژه‌های فارسی سره

فارسی به ترکی

فارس در فارسی به ترکی

عربی به فارسی

فارس در عربی به فارسی

  • اسب سوار , شوالیه , مربوط به اسب سواری , چابک سوار , اسب سوار حرفه ای , گول زدن , با حیله فراهم کردن , نیرنگ زدن , اسب دوانی کردن , سوارکار اسب دوانی شدن , سلحشور , دلا ور , قهرمان , نجیب زاده , بمقام سلحشوری ودلا وری ترفیع دادن. توضیح بیشتر ...
ترکی به فارسی

فارس در ترکی به فارسی

گویش مازندرانی

فارس در گویش مازندرانی

  • نام قلعه ای قدیمی در دهکده ی فشکور در کوهستان کلارستاق نوشهر. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی هوشیار

فارس در فرهنگ فارسی هوشیار

  • منطقه وسیعی است که قسمتی از جنوب و جنوب باختری کشور ایران را فرا گرفته و تقریباً از یازده قرن پیش از میلاد مسیح محل سکنای رشیدترین طوایف آریائی بنام پارس بوده و بهمین مناسبت به پارس موسوم گردیده است. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی آزاد

فارس در فرهنگ فارسی آزاد

  • فارِس، سوارکار، صاحب اسب، درنده و کشنده، شیر، مطّلع و دانا، «ایرانی» (جمع: فَوارِس، فُرسان)،. توضیح بیشتر ...
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید