معنی غازی

غازی
معادل ابجد

غازی در معادل ابجد

غازی
  • 1018
حل جدول

غازی در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

غازی در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • جنگجو، جهادگر، مبارز، مجاهد، رسن‌باز، طناب‌باز، معرکه‌گیر، لقمه‌بزرگ. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

غازی در فرهنگ معین

  • [ع.] (اِفا.) جنگ جو، کسی که در راه خدا می جنگد.
  • (ص.) معرکه گیر، رسن باز.
لغت نامه دهخدا

غازی در لغت نامه دهخدا

  • غازی. (ص، اِ) زن فاحشه. (از برهان). || چرب روده ٔ پرمصالح. (برهان). چرغند. || لقمه ٔ بزرگ. پیته ٔ درشت دبله. (منتهی الارب). || معرکه گیر. (از برهان). ریسمان باز. (برهان) (جهانگیری). رسن باز:
    بر زلف شبان غازی چون دلو رسن بازی
    آموخت که یوسف را در قعر چهی یابد.
    مولوی (از جهانگیری).
    سالک به سیر شو نه بصورت که عنکبوت
    غازی نگردد ارچه براید به ریسمان.
    مجیرالدین بیلقانی (از جهانگیری).
    چوغازی به خود در نبندند پای
    که محکم رود پای چوبین ز جای. توضیح بیشتر ...
  • غازی. (اِخ) لقب یمین الدوله سلطان محمود غزنوی: در محرم سنه ٔ اثنی و تسعین وثلثمائه (392 هَ. ق. ) به جنگ جیتال (چیپال) هیتال رفت و او را اسیر کرد و امان داد و خراج بستد اما چون عادت هندوان چنان بود که پادشاهی که ده نوبت در دست مسلمانان اسیر شود، دیگر پادشاهی را نشاید و گناهش جز به آتش پاک نشود، جیتال (جیپال) پادشاهی به پسر داد و خود را بسوخت. یمین الدوله در این جنگ غازی لقب یافت. (تاریخ گزیده چ لندن ج 1 ص 396):
    ذکر شه محمود غازی گفته است. توضیح بیشتر ...
  • غازی. (اِخ) (شاه) عنوان رستم بن علاءالدوله علی بن رستم از امرای مازندران است. مؤلف حبیب السیر گوید: و چون عمرش (عمر علاءالدوله) از شصت تجاوز نمود به علت نقرس مبتلی گشته زمام امور سلطنت را به پسر خود شاه غازی رستم سپرد و خود در گوشه ای نشسته روی به محراب طاعت و عبادت آورد. شاه غازی رستم بن علاءالدوله علی بن رستم چون تاج ایالت بر سر نهاد ابواب عدل و انصاف بر روی رعایا گشاد و او پادشاهی بود در غایت شجاعت و مردانگی و نهایت سخاوت و فرزانگی و مدت بیست و چهار سال به دولت و اقبال بسر برد و چون سن شریفش به شصت رسید فی سنه ٔ ثمان و خمسین و خمس مائه (558 هَ. توضیح بیشتر ...
  • غازی. (اِخ) رجوع به نجم الدین الغازی السعید شود.

  • غازی. (اِخ) رجوع به نجم الدین غازی المنصور شود.

  • غازی. (اِخ) (مظفر. ) از امرای ایوبی الجزیره از سال 1230 تا سال 1245 هَ. ق. (ترجمه ٔ طبقات سلاطین اسلام لین پول ص 68). توضیح بیشتر ...
  • غازی. (اِخ) الحلاوی ابومحمدبن ابی الفضل بن عبدالوهاب الدمشقی (عن حنبل و ابن طبرزد). وی مدتی دراز بزیست و در مصر در اسناد عالی ترین رتبت را داشت و در قاهره به صفر سال 690 در 95 سالگی درگذشت. (حسن المحاضره ص 176). توضیح بیشتر ...
  • غازی. (اِخ) ابن ابراهیم. رجوع به ملک السعید شود.

  • غازی. (اِخ) ابن احمد. فرزند ابومنصور سامانی و از شاگردان شیخ طوسی است، مردی فاضل و زاهد و پرهیزگار بوده و در کوفه وفات یافته است. او راست: کتاب بیان. (الذریعه ج 3 ص 171). توضیح بیشتر ...
  • غازی. (اِخ) ابن ارتق. از امرای ایوبی در دیاربکر در قرن سیزدهم هجری. (النقود العربیه ص 128). و رجوع به نجم الدین شود. توضیح بیشتر ...
  • غازی. (اِخ) ابن داودبن عیسی بن ابی بکر محمدبن ایوب بن شاذی بن هارون المظفربن الناصربن المعظم بن العادل الایوبی. در جمادی الاولی سال 639 هَ. ق. در قلعه ٔکرک متولد شد و در شهر قاهره نشو و نما یافت. مردی بزرگ مرتبه، محترم و دارای فضیلت و فروتنی بود. از خطیب مردا و صدر بکری در فراگرفتن حدیث استفاده کرد و به مقام محدثی رسید و در رجب سال 712 هَ. ق. وفات یافت. (از الدررالکامنه چ حیدرآباد هند ج 3 ص 215). توضیح بیشتر ...
  • غازی. (ع ص) نعت فاعلی از غزو. مرد پیکار و با دشمن دین کارزارکننده. ج، غُزّی ̍، غُزّی، غزاه، غزّاء و منه قوله تعالی: او کانوا غزی لوکانوا عندنا. (منتهی الارب). آنکه به جهت ثواب با اعدای دین حرب کند. (برهان). تاراج کننده. (دهار). مجاهد. (مهذب الاسماء):
    فکندم کلاه گلین از سرش
    چنان کز سر غازیی مغفری.
    منوچهری.
    آن کو به هندوان شد یعنی که غازیم
    از بهر بردگان نه ز بهر غزا شده ست.
    ناصرخسرو.
    همه احوال دنیائی چنان ماهی است در دریا
    به دریا در ترا مسکن نباشد ماهی ای غازی. توضیح بیشتر ...
  • غازی. (اِخ) یکی از امرای ایوبیین در حلب. (النقود العربیه ص 128). توضیح بیشتر ...
  • غازی. (اِخ) (شاه) رجوع به شمس الدین محمد سور... شود.

  • غازی. (اِخ) لقب مصطفی کمال پاشا نخستین رئیس جمهور ترکیه معروف به آتاتورک. رجوع به کمال پاشا شود. توضیح بیشتر ...
  • غازی. (اِخ) ابن احمد الکاتب شهاب الدین بن الواسطی. در سال ششصد و سی و اندی از هجرت در حلب متولد شده و در همان شهر در آغاز به خدمت دیوان استیفاگماشته شده و پس از آن لشکرنویس و سپس در قاهره چون خطی نیکو داشته متصدی نوشتن نامه ها بوده است. و در روزگار منصوری در قاهره به سمت ریاست ندما و مصاحبین سلطان ارتقا یافته و پس از چندی بسبب سوء رفتار از این کار برکنار شده و سمت ریاست دیوانهای حلب و بعد از چندی دمشق به وی محول گردیده است و پس از این در مصر مقام نظارت بر دولت که سمتی بوده است یافته ولی پس از آنکه تاج بن سعیدالدوله به مقام مشیر دولت که آنهم سمتی مهمتر بوده است رسید به سبب کینه ای که از او در دل داشت بر او سخت گرفت و او را از مصر به حلب فرستاد. توضیح بیشتر ...
  • غازی. (اِخ) ابن صلاح الدین یوسف. رجوع به ظاهر غازی غیاث الدین بن سلطان صلاح الدین یوسف بن ایوب شود. (اعلام زرکلی ج 2 ص 756). توضیح بیشتر ...
  • غازی. (اِخ) ابن صلاح الدین مکنی به ابومنصور و کنیت دیگر او ابوالفتح است. شرح حال او ذیل کلمه ٔ «ابوالفتح غازی. » آمده است. توضیح بیشتر ...
  • غازی. (اِخ) ابن ظاهر. ملقب به غیاث الدین از ایوبیان حلب که از سال 1186 تا 1216 هَ. ق. فرمانروایی کرده است. (ترجمه ٔ طبقات سلاطین اسلام لین پول ص 68). توضیح بیشتر ...
  • غازی. (اِخ) ابن عبدالرحمان بن ابی محمد کاتب دمشقی ملقب به شهاب الدین. وی در سال 630 هَ. ق. تولد یافت و از احمدبن عبدالدائم حدیث شنید و به مقام محدثی رسید. در فراگرفتن خط بسیارزحمت کشید و دارای خطی بسیار نیکو شد و مدعی بود که احدی در حسن خط به پایه ٔ او نرسیده است و قریب 50 سال مشغول نوشتن برای مردم بود و عده ای از کسانی که خط نیکو داشتند نزد او خط آموخته بودند ولی در شناختن خط از نوشتن آن ماهرتر و از گفتارش سفاهت نمودار بود. توضیح بیشتر ...
  • غازی. (اِخ) ابن عبداﷲ. یکی از جنگجویان و مجاهدین اسلام که در زمان عمربن عبدالعزیز برای چنگ با دشمنان اسلام به فارس آمده و در آن جا شهید و در شهر شیراز در باغچه ای که معروف است به سه شنبه و به باغ میدان متصل است دفن شده است. (از شدالازار چ وزارت فرهنگ ص 271). توضیح بیشتر ...
  • غازی. (اِخ) ابن عثمان. ادیبی شافعی مذهب و دمشقی، خط نیکو می نوشته و بر نظم شعر قدرت داشته و بسیار تلاوت قرآن میکرده و گشاده روی بوده است و در جمادی الاولی سال 755 هَ. ق. وفات یافته است. (الدررالکامنه چ حیدرآباد هند ج 3 ص 216). توضیح بیشتر ...
  • غازی. (اِخ) ابن قَرااَرسَلان یک تن از سلسله ٔ امرایی که در ماردین فرمانروایی داشته اند. آغاز حکومت این سلسله بر ماردین بعداز سال 490 و پایان آن در سال 809 هَ. ق. بوده است. (الدرر الکامنه چ حیدرآباد هند ج 3 ص 216 و 217). توضیح بیشتر ...
  • غازی. (اِخ) ابن گُمُشتَکین. از امرای سلسله ٔ دانشمندی که در ولایت کاپادوکیا حکمرانی میکردند و در جنگهای صلیبی دخالتهای مهم داشتند و به دست سلاجقه ٔ روم منقرض شدند. حکومت آنان از سال 1105 تا 1135 هَ. ق. بوده است. (ترجمه ٔ طبقات سلاطین اسلام لین پول ص 139). توضیح بیشتر ...
  • غازی. (اِخ) (ابوالَ. ) (اِخ) نام سه تن از خانان خیوه که از سال 921 تا 1289 هَ. ق. در خیوه حکومت داشته اند. (ترجمه ٔ طبقات سلاطین اسلام لین پول ص 250). توضیح بیشتر ...
  • غازی. (اِخ) (ابوالَ. ) آخرین تن از امرای جانی یا امرای هشترخانی که از سال 1758 تا 1785 م. در ولایات زیر جیحون فرمانروابوده است. امرای درانی افغانستان ولایات متصرفی این سلسله را گرفتند و دوره ٔ حکومت ایشان در زمان همین ابوالغازی و به سال 1785 به دست امرای منگیت پایان یافت. (ترجمه ٔ طبقات سلاطین اسلام لین پول ص 245 و 246). توضیح بیشتر ...
  • غازی. (اِخ) ابن عمادالدین زنگی. یکی از اتابکان موصل و شام ملقب به سیف الدین که بعد از کشته شدن پدرش عمادالدین زنگی بن آقسنقر فرمانروای موصل گردید. مؤلف حبیب السیر گوید: سیف الدین الغازی بن عمادالدین زنگی بعد از شهادت پدر در موصل بر سریر ایالت نشسته حکومت حلب و حمص و حماه را به برادر خود نورالدین محمود بازگذاشت و سیف الدین غازی به خیر و صلاح بغایت راغب بود و با علما و فضلا طریق اختلاط مسلوک داشته جهت آن طایفه در موصل مدرسه ای که معروف است به عتیقه بنا فرمود و در ماه ربیعالاول سنه ٔ ثلث و اربعین و خمس مائه (543 هَ. توضیح بیشتر ...
  • غازی. (اِخ) ابن قطب الدین ملقب به سیف الدین از اتابکان موصل. مؤلف حبیب السیر آرد: سیف الدین غازی بعد از فوت پدر در موصل بر مسند سرافرازی نشست و این خبر بنورالدین محمود (عم ّ وی) رسیده کمر سعی و اجتهاد به قصد فتح موصل بر میان بست و از دمشق بدان جانب نهضت نمود و در ماه محرم الحرام سنه ٔ ست و ستین و خمسمائه (566 هَ. ق. ) رحبه و نصیبین را در تحت تصرف آورد و در ربیعالاخر سنه ٔ مذکوره بخارا را فتح کرد و بعد از آن میان او و سیف الدین غازی رسل و رسایل آمد و شد نمود و مهم بر صلح قرار گرفت و نورالدین به موصل شتافته دختر خود را به سیف الدین داد و حکومت سنجار را به برادرش عمادالدین زنگی مسلم داشت و علم مراجعت به صوب دمشق برافراشت و بعد از فوت نورالدین چون صلاح الدین به شام شتافته دمشق را بگرفت و به محاصره ٔ حلب مشغول شد، سیف الدین برادر خود عزالدین مسعود را با جنود نامعدود به حمایت ملک صالح نامزد فرمود و میان عزالدین و صلاح الدین در حدود حماهمقاتله روی نمود و شکست بجانب عزالدین افتاد آنگاه سیف الدین به نفس خود متوجه دفع صلاح الدین گشت و به رمل سلطان که منزلی است میان حلب و حماه بین الجانبین مقاتله واقع شد و مظفرالدین بن زین الدین که در میمنه ٔسیف الدین بود میسره ٔ صلاح الدین را منهزم گردانید. توضیح بیشتر ...
  • غازی. (اِخ) ابن قَیس. از مشاهیر محدثین و از اصحاب مالک است که در ایام خلافت مأمون خلیفه ٔ عباسی میزیسته و هم در ایام خلافت او وفات یافته است. (تاریخ الخلفاء چ دمشق ص 221). الغازی ابن قیس الاندلسی (199 هَ. ق. / 814 م. ) فقیه من النحاه کان مؤدبا بقرطبه و رحل الی المشرق و حضر تألیف مالک موطأه و هو اول من ادخله الاندلس و کان عبدالرحمن بن معاویه الخلیفه فی الاندلس یجله یعظمه و یأتیه فی منزله و عرض علیه القضاء فابی. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

غازی در فرهنگ عمید

  • مجاهد، جنگجو،

    کسی که در راه خدا با دشمنان دین می‌جنگد،
  • نوعی سکۀ قدیمی معادل بیست قرش،
  • بندباز، رسن‌باز، ریسمان‌باز: سالک به سینه شو نه به‌صورت که عنکبوت / غازی نگردد ارچه برآید به ریسمان (مجیرالدین بیلقانی: ۱۵۲)، سغبهٴ خلقم چو صوفی در کنش / شهرۀ شهرم چو غازی بر رسن (سعدی۲: ۶۶۰)،
    معرکه‌گیر،. توضیح بیشتر ...
فارسی به ترکی

غازی در فارسی به ترکی

نام های ایرانی

غازی در نام های ایرانی

  • پسرانه، جنگجوی مذهبی، عنوان چندتن از پادشاهان و افراد تاریخی
عربی به فارسی

غازی در عربی به فارسی

  • گازی , بخاری , لطیف , گازدار , دو اتشه
فرهنگ فارسی هوشیار

غازی در فرهنگ فارسی هوشیار

  • مرد پیکار و با دشمن دین کارزار کننده، جنگجو
فرهنگ فارسی آزاد

غازی در فرهنگ فارسی آزاد

  • غازِی، جنگجو-جنگ کننده با کفّار- (جمع:غُزاه-غُزّاء- غُزّی-غُزِِی) به معانی غَزْو توجه گردد،. توضیح بیشتر ...
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید