معنی عین

عین
معادل ابجد

عین در معادل ابجد

عین
  • 130
حل جدول

عین در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

عین در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • چشم، دیده، اصل، مشابه، چشمه، جوهر، ذات، گوهر
فرهنگ معین

عین در فرهنگ معین

  • (ع) (اِ.) بیست و یکمین حرف از الفبای فارسی.
  • چشم، چشمه، زر، ذات و نفس هر چیز. ، ~ خیال کسی نبودن هیچ اهمیت ندادن. [خوانش: (عَ یا ع) [ع. ] (اِ. )]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

عین در لغت نامه دهخدا

  • عین. (ع اِ) گاو وحشی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). بقرالوحش. (اقرب الموارد). || ج ِ عِیان. (منتهی الارب). رجوع به عیان شود. || ج ِ عینه. رجوع به عینه (ع اِ) شود. || (ص، اِ) ج ِ عَیون. رجوع به عیون شود. || ج ِ أعین. رجوع به أعْیَن شود. || ج ِ عَیناء. رجوع به عیناء شود: و عندهم قاصرات الطرف عین (قرآن 48/37)، و نزد ایشانست زنان فروهشته چشم فراخ حدقه. || کلمه ٔ عین در جمع افعل وصفی ِ مؤنث یعنی عیناء، در تداول فارسی غالباً بمعنی مفرد به کار رفته است:
    نعیم خطه ٔ شیراز و لعبتان بهشتی
    ز هر دریچه نگه کن که حور بینی و عین را. توضیح بیشتر ...
  • عین. (اِخ) جایگاهی است در حجاز. (از معجم البلدان).

  • عین. [ع َ] (ع مص) چشم کردن و چشم زخم رسانیدن و بر چشم زدن. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). چشم زدن. (از اقرب الموارد). عَیَنان. رجوع به عینان شود. || روان گردیدن آب و اشک. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). جاری شدن آب و اشک. (از اقرب الموارد). عَیَنان. رجوع به عینان شود. || به چشمه رسیدن به کندن چاه و جز آن. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء): حفرت حتی عنت، حفر کردم تا به چشمه ها رسیدم. || بسیار شدن آب چاه. (از اقرب الموارد). توضیح بیشتر ...
  • عین. [ع َ] (ع اِ) حرفیست از حروف هجا حلقیه و مجهوره، و لازم است که آشکار کردن آن نرم باشد و در آن مبالغه نگردد، چه آن را مکروه دانند. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). نام حرف هجدهم از الفبای عربی (ابتثی) و حرف شانزدهم از الفبای ابجدی و حرف بیست ویکم از الفبای فارسی. و آن را عین مهمله و عین غیرمنقوطه نیز گویند. ج، عُیون. (از ناظم الاطباء). و رجوع به «ع » شود:
    ماه نو در سایه ٔ ابر کبوترفام راست
    چون سحای نامه یا چون عین عنوان دیده اند. توضیح بیشتر ...
  • عین. [ع َ] (اِخ) موضعی است در بلاد هذیل. (منتهی الارب). جایگاهی است در بلاد هذیل، و نام آن در شعر ساعدهبن جؤیه ٔ هذلی آمده است. رجوع به معجم البلدان شود. توضیح بیشتر ...
  • عین. [ع َ] (اِخ) دهی به یمن در روستای سنحان. (منتهی الارب) (آنندراج) (از معجم البلدان). توضیح بیشتر ...
  • عین. [ع َ] (اِخ) در عراق به عین التمر اطلاق میشود. (از معجم البلدان). رجوع به عین التمر شود. توضیح بیشتر ...
  • عین. [ع َ] (اِخ) دهی به شام در پائین کوه لکام. (منتهی الارب) (آنندراج). قریه ای است زیر جبل لُکّام در نزدیکی مرعش. درب العین به این مکان منسوب است که از آنجا به «هارونیه» راه دارد، و آن شهری است لطیف و زیبا در ثغور مصیصه. (از معجم البلدان). توضیح بیشتر ...
  • عین. [ع َ] (اِخ) شهرکیست به عربستان، خرم و آبادان. (حدود العالم). توضیح بیشتر ...
  • عین. [ع َ ی َ] (ع مص) فراخ گردیدن سیاهی چشم. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). خوب چشم شدن. (آنندراج). عَینه. رجوع به عینه شود. توضیح بیشتر ...
  • عین. [ع َ ی َ] (ع اِ) باشندگان شهر. (منتهی الارب). ساکنان در شهر. (ناظم الاطباء). اهل بلد. (اقرب الموارد). || اهل سرای. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || جماعت. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). جماعت و گروه. (ناظم الاطباء): جاءفلان فی عین، فلان با جماعتی آمد. (از منتهی الارب). توضیح بیشتر ...
  • عین. [ع َی ْ ی ِ / ع َی ْ ی َ] (ع ص) سقاء عین، مشک آبریز و مشک نو. (منتهی الارب). مشک نو و مشکی که آب آن برود. (ناظم الاطباء). مشکی که آب آن جاری شود. || رجل عین، مرد سریعالبکاء که زود می گرید. (از اقرب الموارد). توضیح بیشتر ...
  • عین. [ع ُ ی ُ] (ع اِ) ج ِ عیان. (منتهی الارب). رجوع به عیان شود. || ج ِ عَیون. (منتهی الارب). رجوع به عیون شود. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

عین در فرهنگ عمید

  • [مجاز] ذات و نفس، ذات هر‌چیز،
    [جمع: عیون] [قدیمی] چشم،
    [جمع: اعیُن و عیوان] [قدیمی] چشمه،
    [قدیمی] هر‌چیز آماده و حاضر،
    [جمع: اعیان] [قدیمی] بزرگ و مهتر قوم،
    [جمع: اعیان] [قدیمی] مرد بزرگ و شریف،. توضیح بیشتر ...
  • نام حرف «ع»،
فارسی به انگلیسی

عین در فارسی به انگلیسی

عربی به فارسی

عین در عربی به فارسی

  • چشم , دیده , بینایی , دهانه , سوراخ سوزن , دکمه یا گره سیب زمینی , مرکز هر چیزی , کاراگاه , نگاه کردن , دیدن , پاییدن. توضیح بیشتر ...
  • تعیین کردن , برقرار کردن , منصوب کردن , گماشتن , واداشتن
فرهنگ فارسی هوشیار

عین در فرهنگ فارسی هوشیار

  • چشم زدن، چشم، ذات و نفس، بزرگ و مهتر قوم
فرهنگ فارسی آزاد

عین در فرهنگ فارسی آزاد

  • عَیْن، چشمه-محل ظهور آب چاه یا قنات (جمع:اَعْیُن-عُیُوْن)،
  • عَیْن، خود-ذات-حاضر-شاهد-نظارت کننده-سوراخ (جمع:اَعْیان)،
  • عَیْن، چشم- بینائی- چشم زخم- سرور و مهتر- بزرگ و شریف قوم- فرمانده (در قشون)، سکّه-پول- خالص- واضح-انسان-اهل خانه-اهل شهر-نفیس و برگزیده-علم-عزت-ربح و ربا-جاسوس-طلیعه لشکر-خورشید-نور خورشید (جمع:اَعْیُن-عُیُون-اَعْیان-عِیُوْن)،. توضیح بیشتر ...
فارسی به آلمانی

عین در فارسی به آلمانی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید