معنی عقد

عقد
معادل ابجد

عقد در معادل ابجد

عقد
  • 174
حل جدول

عقد در حل جدول

  • پیمان و عهد
  • گردنبند
  • گردنبند، پیمان و عهد
فرهنگ معین

عقد در فرهنگ معین

  • (عِ) [ع.] (اِ.) گردن بند. ج. عقود.
  • (عُ قَ) [ع.] (اِ.) ج. عقده.
  • (مص ل. ) بستن، گره زدن، عهد و پیمان بستن، (اِ. ) عهد، پیمان. [خوانش: (عَ قْ) [ع. ]]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

عقد در لغت نامه دهخدا

  • عقد. [ع َ] (ع مص) پناه بردن به کسی. (از منتهی الارب): عقد عنقه اًلیه، به وی پناه برد. (از اقرب الموارد). || بستن ریسمان و بیع. (از منتهی الارب). محکم کردن و بستن ریسمان و بیع و پیمان و سوگند و از قبیل آن، و آن در مقابل «حَل ّ» و گشودن است. (از اقرب الموارد). گره زدن و پیمان کردن. (المصادر زوزنی). گره بستن و پیمان کردن و بیع بستن. (تاج المصادر بیهقی). بستن گره و پیمان. (ترجمان القرآن جرجانی). پیمان و نکاح وبیع کردن. توضیح بیشتر ...
  • عقد. [ع َ] (ع اِمص، اِ) پذرفتاری و پیمان. (منتهی الارب). پیمان و زینهار. (مهذب الاسماء). قرارداد: پسندیده تر آن است که میان ما دو دوست عهدی باشد و عقدی بدان پیوسته گردد. (تاریخ بیهقی ص 210). چنگ درزده ام در بیعت او به وفای عهد و بری ساختن ذمه و عقد. (تاریخ بیهقی ص 315). با قدرخان سخن عقد و عهد گفته آمده است. (تاریخ بیهقی ص 284). ابوالقاسم فقیه برفت و جانب ایشان به دست آورده و با هر یک عقد ومیثاقی از سر گرفت. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 119). توضیح بیشتر ...
  • عقد. [ع َ ق َ] (ع مص) گره گرفتن زبان. (از منتهی الارب). حبس شدن و بند آمدن زبان. || بودن «عقده » در زبان شخص. (از اقرب الموارد). رجوع به عقده شود. || گرفتن فرج ماده سگ سر نره ٔ نر را. (ناظم الاطباء). رجوع به عَقد شود. توضیح بیشتر ...
  • عقد. [ع َ ق َ] (ع اِ) ریگ توده ٔ بسته و برهم نشسته. (منتهی الارب). ریگ و رمل برهم پیچیده و متراکم. (از اقرب الموارد). || گره زبان. (منتهی الارب) «عقده »ای است در زبان. || پیچیدگی در دنب گوسفند که مانند عقده و گره است. || نوعی از خرما. (از اقرب الموارد). توضیح بیشتر ...
  • عقد. [ع َ ق َ] (اِخ) قبیله ای است از بجیله یا از یمن، بشربن معاذ و ابوعامر عبدالملک بن عمرو از این قبیله اند. (منتهی الارب). توضیح بیشتر ...
  • عقد. [ع ُ ق َ / ع َ ق ِ] (اِخ) موضعی است میان بصره و ضربه. (منتهی الارب) (از معجم البلدان). توضیح بیشتر ...
  • عقد. [ع َ ق ِ] (ع ص) بسته زبان در سخن. (منتهی الارب). آنکه در زبانش «عقده » باشد. (از اقرب الموارد). || شتر نر کوتاه بالا نیک شکیبا بر کار و درشت پشت. (منتهی الارب). جمل قصیر وصبور بر کار. (از اقرب الموارد). || (اِ) ریگ توده ٔ برهم نشسته. (منتهی الارب). آنچه از رمل و ریگ که در هم پیچیده و متراکم باشد. واحد آن عقده است. (از اقرب الموارد). || درختی است که برگش زخم را پرگوشت نماید. (منتهی الارب). درختی است که برگش زخم و جراحت را التیام دهد. توضیح بیشتر ...
  • عقد. [ع ِ] (ع اِ) گردن بند و حمیل و رشته ٔ مروارید. (منتهی الارب). قلاده. (اقرب الموارد). گردن بند زنان، و یکدانه. (دهار). یکدانه. (السامی فی الاسامی). سلک مروارید وگلوبند که آن را به هندی هار گویند. (غیاث اللغات). ج، عُقود. (منتهی الارب) (اقرب الموارد):
    چو بگسلد به نثار تو عقد گریه ٔ من
    سرشک رشک به چشم گهر بگردانم.
    نورالدین ظهوری (از آنندراج).
    خوشه چون عقد درو برگ چو زر
    باده همچون عقیق و آب چو زنگ.
    عماره.
    از فتح و ظفر بینم بر نیزه ٔ تو عقد
    وز فر و هنر بینم بر دیزه ٔ تو یون. توضیح بیشتر ...
  • عقد. [ع ُ ق َ] (ع اِ) ج ِ عُقده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). گره ها. رجوع به عقده شود: و من شر النفاثات فی العقد. (قرآن 4/113)، و از شر زنان دمنده ٔ افسون در عقده ها و گره ها:
    فغان من همه زان زلف بی تکلف اوست
    فکنده طبع بر او بر هزار گونه عقد.
    منجیک.
    سنبل بسان زلفی با پیچ و با عقود
    زلف آن نکو بود که بدو در عقد بود.
    منوچهری.
    قل اعوذت خواند باید کای صمد
    هین ز نفاثات افغان وز عقد.
    مولوی.
    || تحللت عقده، خشم و غضب وی فرونشست و آرام گرفت. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

عقد در فرهنگ عمید

  • قلاده، گلوبند، گردن‌بند،
    * عقد ثریا: (نجوم) چند ستارۀ درخشان در صورت فلکی ثور که صورت گردن‌بندی را تشکیل داده، پروین،. توضیح بیشتر ...
  • عقده
  • جملاتی که با خواندن آن دو نفر زن و شوهر می‌شوند، صیغۀ ازدواج،
    مراسمی که در آن این صیغه خوانده می‌شود، مراسم خواندن صیغۀ نکاح،
    عهد، پیمان: عقد اخوت،
    (اسم مصدر) بستن، گره زدن، محکم کردن،
    [مجاز] معضل، مشکل، پیچیدگی،
    * عقد بستن: (مصدر لازم) [قدیمی]
    عهد و پیمان بستن،
    (مصدر متعدی) = * عقد کردن
    * عقد کردن: (مصدر متعدی)
    عقد نکاح ‌کردن، صیغۀ زناشویی خواندن،
    زنی را به عقد ازدواج درآوردن،
    * عقد بیع: (فقه، حقوق) اجرای صیغۀ بیع، خواندن صیغۀ شرعی در خریدوفروش،
    * عقد ضمان: (فقه، حقوق) برعهده گرفتن بدهی کس دیگر و ضامن او شدن،
    * عقد لازم: (فقه، حقوق) عقدی که طرفین معامله حق فسخ آن را ندارند،. توضیح بیشتر ...
فرهنگ واژه‌های فارسی سره

عقد در فرهنگ واژه‌های فارسی سره

  • گواه گیران، پیمان، پیوند زناشویی
فارسی به ترکی

عقد در فارسی به ترکی

عربی به فارسی

عقد در عربی به فارسی

  • قرارداد , منقبض کردن , منقبض شدن , دهه , عدد ده , دوره ده ساله , تعیین , تثبیت , تحکیم , دلبستگی زیاد , عشق زیاد , خیره شدگی , تعلق خاطر , ثابت کردن. توضیح بیشتر ...
  • پیچیده کردن , پیچیدن , بغرنج کردن
فرهنگ فارسی هوشیار

عقد در فرهنگ فارسی هوشیار

  • محکم کردن عهد و پیمان، پیمان موکد، عقد بمعنی عهد، پناه بردن به کسی. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی آزاد

عقد در فرهنگ فارسی آزاد

  • عَقْد، طاق ساختمان- عَهد-اعدادِ ده و ضرائب صحیح آن تا نَوَد مثلِ بیست-سی. دَهِه- پیمان معامله (جمع:عُقُود)،. توضیح بیشتر ...
  • عَقْد، (عَقَدَ-یَعْقِدُ) بستن-گره زدن- محکم کردن-مُؤکّد کردن- قرار معامله بستن-ضمانت کردن- حساب کردن- معاهده بستن،. توضیح بیشتر ...
  • عَقْر، (عَقَرَ-یَعْقِرُ) ذبح کردن حیوانات- نحر کردن- مجروح کردن-منع کردن- قطع کردن،. توضیح بیشتر ...
  • عِقْد، گردن بند- گلوبند (جمع:عُقُود)،
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
عبارت های مشابه