معنی عجین

عجین
معادل ابجد

عجین در معادل ابجد

عجین
  • 133
حل جدول

عجین در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

عجین در مترادف و متضاد زبان فارسی

فرهنگ معین

عجین در فرهنگ معین

  • (ص.) سرشته شده، (اِ.) خمیر. [خوانش: (عَ) [ع.]]
لغت نامه دهخدا

عجین در لغت نامه دهخدا

  • عجین. [ع َ] (ع مص) سرشتن و خمیرکردن. (منتهی الارب) (آنندراج). آمیختن:
    آبش همه از کوثر و از چشمه ٔ حیوان
    خاکش همه از عنبر و کافور عجین است.
    منوچهری.
    جان تو بر عالم علوی رسد
    چون کنی مر علم را با جان عجین.
    ناصرخسرو.
    || بر عجان کسی زدن. (منتهی الارب). || دست زدن شتر ماده بر زمین در رفتن. || تکیه بر زمین نمودن برای برخاستن از جهت پیری و ضعف. (منتهی الارب) (آنندراج). || (اِ) خمیر. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || (ص) سرشته. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

عجین در فرهنگ عمید

  • خمیر، سرشته، سرشته‌شده،
فرهنگ واژه‌های فارسی سره

عجین در فرهنگ واژه‌های فارسی سره

فرهنگ فارسی هوشیار

عجین در فرهنگ فارسی هوشیار

  • سرشین و خمیر کردن، آمیختن
فرهنگ فارسی آزاد

عجین در فرهنگ فارسی آزاد

  • عَجِیْن، خمیر-سرشته-آمیخته-خمیر شده،
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
قافیه