معنی صورت

صورت
معادل ابجد

صورت در معادل ابجد

صورت
  • 696
حل جدول

صورت در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

صورت در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • چهره، رخ، رخسار، روی، ریخت، سیما، قیافه، وجه، هیئت، فرم، لفظ، سیاهه، لیست، پرتره، تصویر، تمثال، شکل، نقش،
    (متضاد) معنی. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

صورت در فرهنگ معین

  • سیما، شکل، رخسار، پیکره، نقش، ظاهر، کیفیت، چگونگی، فهرست، لیست، سیاهه، در ریاضی بخشی از یک کسر که در بالای خط کسری نوشته می شود، چگونگی، کیفیت. [خوانش: (رَ) [ع. صوره] (اِ. )]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

صورت در لغت نامه دهخدا

  • صورت. [رَ] (ع اِ) صوره. هیأت. خلقت. (السامی). شکل. شاره. تمثال. نقش. نگار:
    ای قامت تو بصورت کاونجک
    هستی تو بچشم هر کسی بلکنجک.
    شهید بلخی.
    ای عاشق دلسوزه بدین جای سپنجی
    همچون شمنی چینی بر صورت فرخار.
    (منسوب به رودکی).
    غریب نایدش از من غریو گر شب و روز
    بناله رعد غریوانم و بصورت غرو.
    کسائی.
    بصورت چو خورشید و صولت نهنگ
    بهیبت چو شیر و بجستن پلنگ.
    فردوسی.
    باسبزه زمین برنگ بوقلمون شد
    وز میغ هوا بصورت پشت پلنگ. توضیح بیشتر ...
  • صورت. [رَ] (اِخ) دهی است از بخش بندپی شهرستان بابل، واقع در 21 هزارگزی جنوب بابل. در دشت قرار گرفته و هوای آن معتدل، مرطوب و مالاریائی است. 400 تن سکنه دارد. آب آن از رودخانه ٔ سجادرود. محصول آنجا برنج، غلات. نیشکر. مختصر پنبه و صیفی کاری است. شغل اهالی زراعت و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 3). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

صورت در فرهنگ عمید

  • صفت، نوع، وجه، شکل،
    روی، رخسار،
    [قدیمی] پیکر،
    [قدیمی] نقش،
    * صورت ‌برداشتن: (مصدر لازم، مصدر متعدی) [مجاز]
    لیست کردن، سیاهه کردن، سیاهه نوشتن،
    [قدیمی] نقاشی کردن،
    * صورت‌ دادن: (مصدر متعدی) [مجاز]
    انجام دادن، کاری را به پایان رساندن،
    [قدیمی] چیزی را به‌صورت و شکلی درآوردن، شکل‌ دادن،
    * صورت ذهنی: [مقابلِ صورت خارجی] ‹صورت ذهنیه› صورتی از کسی یا چیزی که در ذهن شخص درآید، انتزاعی،
    * صورت ظاهر: آنچه از ظاهر کسی یا چیزی به چشم درمی‌آید، ظاهر حال،
    * صورت فلکی (نجومی): (نجوم) مجموع چند ستاره که به‌صورت انسان، حیوان، یا چیزی فرض شده باشد، مانند دب اصغر و دب اکبر،
    * صورت کردن: (مصدر لازم، مصدر متعدی)
    تصویر ساختن، نقاشی کردن: هنر باید که صورت می‌توان کرد / به ایوان‌ها در از شنگرف و زنگار (سعدی: ۱۵۹)،
    (مصدر متعدی) پنداشتن، تصور کردن،
    (مصدر لازم) [مجاز] چیزی را خلاف واقع نمودن، گزارش دروغ دادن،
    (مصدر لازم) ساختن پیکری شبیه انسان یا چیز دیگر،
    * صورت کشیدن: [قدیمی] = صورت کردن
    * صورت گرفتن: (مصدر لازم) [مجاز] انجام یافتن کاری یا معامله‌ای،
    * صورت‌های شمالی: (نجوم) صورت‌های فلکی که در نیمکرۀ شمالی دیده می‌شود،
    * صورت‌های جنوبی: (نجوم) صورت‌های فلکی که در نیمکرۀ جنوبی دیده می‌شود،. توضیح بیشتر ...
فرهنگ واژه‌های فارسی سره

صورت در فرهنگ واژه‌های فارسی سره

کلمات بیگانه به فارسی

صورت در کلمات بیگانه به فارسی

فارسی به انگلیسی

صورت در فارسی به انگلیسی

  • Catalog, Catalogue, Countenance, Expression, Facade, Façade, Face, Form, Likeness, List, Schedule, Shape, Snoot, Variant, Version. توضیح بیشتر ...
فارسی به ترکی

صورت در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

صورت در فارسی به عربی

  • اشاره، دمیه، سمت، شکل، فاتوره، قائمه، لفه، مرحله، وجه، وسام
تعبیر خواب

صورت در تعبیر خواب

  • اگر بیند که صورت او به صورتِ دیگر مبدل شد، دلیل چنان بود که دیده باشد. اگر دید که به صورت خود بازگشت، دلیل است که به حق تعالی بازگردد. - محمد بن سیرین. توضیح بیشتر ...
  • اگر درخواب صورت خود را واژگون بیند، دلیل که همه مردم روی از او بگردانند. - اب‍راه‍ی‍م‌ ب‍ن‌ ع‍ب‍دال‍ل‍ه‌ ک‍رم‍ان‍ی. توضیح بیشتر ...
  • دیدن صورت گردیدن، دلیل بر کسی است که از حق تعالی روی بازگرداند و دورغ گوید. - امام جعفر صادق علیه السلام. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی هوشیار

صورت در فرهنگ فارسی هوشیار

  • هیئات، خلقت، شکل، تمثال، نقش، نگار
فرهنگ فارسی آزاد

صورت در فرهنگ فارسی آزاد

  • صَوْرَت، چهره- شکل- رخساره- وجه- تصویر- صفت- شکل و مشخصات ظاهری اشیاء که ممکنست مادّه آنها واحد باشد- فِعْلِیَّت مادّه (جمع:صُوَر-صِوَر-صُوْر)،. توضیح بیشتر ...
فارسی به ایتالیایی

صورت در فارسی به ایتالیایی

فارسی به آلمانی

صورت در فارسی به آلمانی

  • Angesicht (n), Fratze (f), Gesicht (n), Schriftseite (f), Aufführen, Auflisten, Auflistung (f), Brötchen (n), Facies, Liste (f), Rechnung (f), Rolle (f), Rollen, Schild (n), Schlingern, Semmel (f), Unterschreiben, Warenrechnung (f), Zeichen (n). توضیح بیشتر ...
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید