معنی شیرین

شیرین
معادل ابجد

شیرین در معادل ابجد

شیرین
  • 570
حل جدول

شیرین در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

شیرین در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • شکرین، شهددار، گلوسوز، دلکش، نغز، نوشین،

    (متضاد) تلخ
فرهنگ معین

شیرین در فرهنگ معین

  • هر چیزی که طعم قند و شکر داشته باشد، هر چیز مطبوع و لطیف و دلپذیر، (عا. ) تمام، کامل، رونق، رواج، (اِ. ) از نام های زنان. [خوانش: (ص نسب. )]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

شیرین در لغت نامه دهخدا

  • شیرین. (ص نسبی) هر چیزکه نسبت به شیر داشته باشد، خصوصاً در حلاوت. (آنندراج) (بهار عجم). || طفل شیرخواره. (ناظم الاطباء). شیری. || هر چیز که مزه ٔ قند و نبات دهد و حلاوت داشته باشد. غذا و خوراک باحلاوت. (ناظم الاطباء). حالی. حلو. صاحب طعمی چون طعم شکر. نقیض مر. مقابل تلخ. نوشین. (یادداشت مؤلف):
    درختی که تلخش بود گوهرا
    اگر چرب و شیرین دهی مر ورا.
    ابوشکور بلخی.
    به پیش همه خوان زرین نهید
    خورشها بر او چرب و شیرین نهید. توضیح بیشتر ...
  • شیرین. (اِخ) نام معشوقه ٔ فرهاد. (ناظم الاطباء). نام زن پرویز که به صفت حسن موصوف بوده و فرهاد نیز بر وی شیفته و عاشق شد. در اشعار شعرا مثل است. (انجمن آرا) (آنندراج). معشوقه ٔ ارمنی و زوجه ٔ خسرو پرویز که طبق روایات فرهاد نیز بدو عشق می ورزید. (فرهنگ فارسی معین). داستان خسرو و شیرین از داستانهای معروف پیش از اسلام ایران بوده و در شاهنامه ٔ فردوسی و المحاسن و الاضداد جاحظ و غرر اخبار ثعالبی به آن اشارت رفته است، ولی نظامی گنجوی ظاهراً برای نخستین بار این داستان را گرد آورده و به رشته ٔ نظم کشیده است و شاعران دیگری مانند امیرخسرودهلوی، هاتفی، جامی به تقلید از وی، داستان معاشقه ٔخسرو پرویز را با شیرین به نظم آورده اند و نیز عده ای از شعرا چون وحشی بافقی، عرفی شیرازی، وصال شیرازی داستان عشق فرهاد را نسبت به شیرین منظوم کرده اند. توضیح بیشتر ...
  • شیرین. (اِخ) خواهر ماریه ٔ قبطیه که مقوقس ملک مصر به رسم هدیه خدمت حضرت مصطفوی (ص) فرستاد. (از حبیب السیر چ سنگی ج 1 ص 130). در مآخذ دیگر نام این زن را به صورت معرب «سیرین » ضبط کرده و نوشته اند که او را حسان بن ثابت شاعر معروف عرب به زنی کرده است. رجوع به فهرست نامهای کسان دیوان منوچهری چ دبیرسیاقی ذیل شرح حال ماریه ٔ قبطیه شود. توضیح بیشتر ...
  • شیرین. (اِخ) دهی از بخش فهلیان و ممسنی شهرستان کازرون. سکنه ٔ آن 101 تن. آب از چشمه. صنایع دستی آنجا قالیبافی است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 6). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

شیرین در فرهنگ عمید

  • [مقابلِ تلخ] دارای مزۀ شیرین،
    [مجاز] دوست‌داشتنی، خوشایند: مگر از هیئت شیرین تو می‌رفت حدیثی / نیشکر گفت کمر بسته‌ام اینک به غلامی (سعدی۳: ۹۰۰)،
    [مجاز] زیبا
    [مجاز] خوش‌سخن،
    (قید) [مجاز] یقیناً، حتماً: شیرین پنجاه سال داشت،
    [مجاز] دارای مزۀ مطبوع، گوارا،
    [مجاز] عزیز: میازار موری که دانه‌کش است / که جان دارد و جان شیرین خوش است (فردوسی۲: ۱/۱۰۰)،. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

شیرین در فارسی به انگلیسی

فارسی به عربی

شیرین در فارسی به عربی

  • جدید، حلوی، رخیم، مترف، محبوب، ناعم
نام های ایرانی

شیرین در نام های ایرانی

  • دخترانه، مطبوع و گوارا، معشوقه خسرو پرویز، مطبوع، دلنشین، زیبا، عزیز، گرامی، از شخصیتهای شاهنامه، نام همسر خسروپرویز پادشاه ساسانی. توضیح بیشتر ...
گویش مازندرانی

شیرین در گویش مازندرانی

فرهنگ فارسی هوشیار

شیرین در فرهنگ فارسی هوشیار

  • هر چیز که مزه قند یا نبات دهد و حلاوت داشته باشد
فرهنگ پهلوی

شیرین در فرهنگ پهلوی

فارسی به ایتالیایی

شیرین در فارسی به ایتالیایی

فارسی به آلمانی

شیرین در فارسی به آلمانی

  • Leise, Sacht, Weich, Weichlich, Zucker, Zuckersüß; saccharin- [adjective], Süß, Dreist, Frisch, Naseweis, Neugebacken, Vorlaut. توضیح بیشتر ...
واژه پیشنهادی

شیرین در واژه پیشنهادی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید