معنی شوش

شوش
معادل ابجد

شوش در معادل ابجد

شوش
  • 606
حل جدول

شوش در حل جدول

  • میدانی در جنوب تهران، از پایتختهای هخامنشیان
  • میدانی در جنوب تهران
  • از پایتخت های هخامنشیان
  • پایتخت دولت هخامنشیان
  • شهر دانیال
  • میدانی در جنوب تهران، از پایتخت های هخامنشیان
لغت نامه دهخدا

شوش در لغت نامه دهخدا

  • شوش. (ص) بمعنی خوب و نیک و لطیف است و شوشتر بمعنای بهتر و نیکوتر و لطیف ترباشد. (حمزه ٔ اصفهانی از یاقوت در معجم البلدان). توضیح بیشتر ...
  • شوش. [ش َ / شُو] (اِ) شاخهای درخت انگور و به عربی قضبان. (برهان) (رشیدی). شاخهای درخت انگور. (انجمن آرا) (آنندراج): قضبان، شوش. (السامی فی الاسامی). || شاخه. ترکه. شاخ تر باریک. شوشه. شیش. (یادداشت مؤلف). || شمش. خفچه. شوشه. سوفچه: شوش زر. شوش سیم. (یادداشت مؤلف):
    یکی سبز خفتان به زر بافته
    بر او شوشها بر گهر تافته.
    فردوسی.
    دو خرگه نمد خرد چوبش ز زر
    همه بندشان شوشهای گهر.
    اسدی.
    سپیدیش کافور و زردیش زر
    یکی بهره را شوشها زو گوهر. توضیح بیشتر ...
  • شوش. [ش َ / شُو] (اِ) به فارسی جاورس است. (فهرست مخزن الادویه). توضیح بیشتر ...
  • شوش. (ع ص، اِ) شوس. مرد دلاور و بهادر. (ناظم الاطباء). شوس. (اقرب الموارد). رجوع به شوس شود. اَبطال شوش شوش، یعنی مختلفند و سخت دلاور. (منتهی الارب). توضیح بیشتر ...
  • شوش. (ع ص، اِ) ج ِ اَشْوَش. (اقرب الموارد). رجوع به اشوش شود. توضیح بیشتر ...
  • شوش. [ش َ] (ع ص) درهم آمیخته. گویند: ترکهم شَوْشاً بَوْشاً. (منتهی الارب). و رجوع به بوش شود. توضیح بیشتر ...
  • شوش. (اِخ) جایی است نزدیک جزیره ٔ ابن عمر از نواحی الجزیره. (از معجم البلدان). موضعی است نزدیک جزیره ٔ ابن عمر. (منتهی الارب). توضیح بیشتر ...
  • شوش. (اِخ) نام محله ای است به جرجان نزدیک باب الطاق. (از معجم البلدان) (منتهی الارب). توضیح بیشتر ...
  • شوش. (اِخ) نام قلعه ای بزرگ و بسیار بلند نزدیک عقرالحمیدیه از اعمال موصل و گویند آن بالاتر از عقر و بزرگتر از آن است و حب الرمان شوشی بدان نسبت دارد. (از معجم البلدان). قلعه ای است شرقی دجله ٔ موصل و از آنجاست حب الرمان و هندوانه. (منتهی الارب). توضیح بیشتر ...
  • شوش. (اِخ) یکی ازبخشهای شهرستان دزفول است. پنج دهستان و حدود سی هزار تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6). توضیح بیشتر ...
  • شوش. (اِخ) دهی است از دهستان پشتکوه باشت و بابوئی بخش گچساران شهرستان بهبهان و 240 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6). توضیح بیشتر ...
  • شوش. (اِخ) مخفف شوشتر:
    باغی که بد از برف چو گنجینه ٔ نداف
    بنگرش چو دیبای ملحم شده چون شوش.
    ناصرخسرو. توضیح بیشتر ...
  • شوش. (اِخ) شهری به خوزستان کناررودخانه ٔ شاوور. این شهر پایتخت کشور عیلام قدیم بودو بهمین مناسبت عیلام را سوزیان یا شوشان هم خوانده اند. بعدها در عهد هخامنشیان شوش یکی از چهار پایتخت ایران محسوب میشد. شوش کنونی بخشی است از شهرستان دزفول در خوزستان و قصبه ٔ آن نیز بهمین نام است و 5000تن سکنه دارد. چون بقایای تاریخی چند دولت (عیلام، بابل، هخامنشی، ساسانی، دول اسلامی) در شوش بجا مانده است، از لحاظ باستانشناسی و تاریخی اهمیت بسیار یافته است و هیأت فرانسوی قریب 65 سال است که در آنجا به حفریات مشغولند و آثار گرانبها از قبیل کاشیهای قصر اردشیر و کاخ قراولان خاصه ٔ داریوش و استل حمورابی و غیره از آن بیرون آمده که غالب آنها در موزه ٔ لوور (پاریس) در تالار مخصوص ایران و بخشی نیز در موزه ٔ تهران مضبوط است. توضیح بیشتر ...
عربی به فارسی

شوش در عربی به فارسی

  • گیج کردن , مست کردن , سرمست کردن , مغشوش شدن , باهم اشتباه کردن , اسیمه کردن , دست پاچه کردن , درهم وبرهم کردن , مختل کردن , بی نظم کردن , تشکیلا ت چیزی رابرهم زدن , مبهم و تاریک کردن. توضیح بیشتر ...
گویش مازندرانی

شوش در گویش مازندرانی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
قافیه