معنی شهسوار

شهسوار
معادل ابجد

شهسوار در معادل ابجد

شهسوار
  • 572
حل جدول

شهسوار در حل جدول

  • ماهر در سوارکاری
  • نام قدیم تنکابن
  • ماهر در سوار کاری
مترادف و متضاد زبان فارسی

شهسوار در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • چابک، دلیر، شاه‌سوار، شوالیه، عیار
فرهنگ معین

شهسوار در فرهنگ معین

  • (شَ سَ) (اِمر.) سوار دلیر و چالاک.
لغت نامه دهخدا

شهسوار در لغت نامه دهخدا

  • شهسوار. [ش َ س َ] (ص مرکب، اِ مرکب) مخفف شاهسوار. فارِس و سوار دلاور و بهادر و پهلوان غازی. (ناظم الاطباء). سوار دلیر و ماهر در سواری اسب. (آنندراج). سواری بزرگوار و جلد و چالاک و ماهر و استاد در سواری. (یادداشت مؤلف). رجوع به شاهسوار شود:
    به لابه بگفتند با شهسوار
    که بر ما تو باش از جهان شهریار.
    اسدی.
    هر شهسوار فضل که شد با تو همعنان
    یابد بگرد گردن از ایام پالهنگ.
    سوزنی.
    شهسواری است عشق خاقانی
    کز سر مقرعه جهان بخشد. توضیح بیشتر ...
  • شهسوار. [ش َ س َ] (اِخ) یکی از شهرستانهای مازندران کنار دریای خزر میان رامسر و چالوس. از یازده دهستان و 322 آبادی تشکیل شده و 72000 تن سکنه دارد. توضیح بیشتر ...
  • شهسوار. [ش َ س َ] (اِخ) شهری مرکز شهرستان شهسوار مازندران که در حدود 6 تا 7 هزار تن سکنه دارد. توضیح بیشتر ...
  • شهسوار. [ش َ س َ] (اِخ) دهی از دهستان بدوستان بخش هریس شهرستان اهر است و 760 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4). توضیح بیشتر ...
  • شهسوار. [ش َ س َ] (اِخ) نام کشتی تفریحی که برای رضاشاه ساخته شد و در مرداب بندرپهلوی است. (از یادداشت مؤلف). توضیح بیشتر ...
  • شهسوار. [ش َ س َ] (اِخ) ابن سلیمان. هشتمین از حکام ذوالقدریه از 872 تا 875هَ. ق. (یادداشت مؤلف). رجوع به ذوالقدریه شود. توضیح بیشتر ...
  • شهسوار. [ش َ س َ] (اِخ) بیگ زاده علی بیگ. آنگاه که سلطان سلیم خان سلسله ٔ ذوالقدریه را برانداخت شهسوار بیگ زاده علی بیگ را حکومت مرعش و توابع آن داد در 885هَ. ق. (یادداشت مؤلف). رجوع به ذوالقدریه شود. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

شهسوار در فرهنگ عمید

  • سوار دلاور، چالاک، و ماهر در اسب‌سواری،
    * شهسوار فلک: [قدیمی، مجاز] خورشید،
    * شهسوار سپهر: = * شهسوار فلک
    * شهسوار گردون: = * شهسوار فلک. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

شهسوار در فارسی به انگلیسی

فرهنگ فارسی هوشیار

شهسوار در فرهنگ فارسی هوشیار

  • سوار دلاور و چالاک و ماهر در سواری اسب
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید