معنی شنی

شنی
معادل ابجد

شنی در معادل ابجد

شنی
  • 360
حل جدول

شنی در حل جدول

لغت نامه دهخدا

شنی در لغت نامه دهخدا

  • شنی. [ش َ] (اِ) گیاهی باشد که از پوست آن ریسمان سازند. || سینی، و آن خوانی باشد که ازطلا و نقره و مس و امثال آن سازند. (برهان) (آنندراج). نشت. خوان روئین بود بمعنی سینی. (صحاح الفرس). توضیح بیشتر ...
  • شنی. [ش َ نی ی] (ع ص) نفرت شده و حقیرشده و دشمن داشته و مکروه. (ناظم الاطباء). توضیح بیشتر ...
  • شنی. [ش َن ْ نی] (ص نسبی) منسوب است به شن که بطنی است از بنی عبدالقیس. (از انساب سمعانی). توضیح بیشتر ...
  • شنی. [ش َن ْ نی] (اِخ) حفص بن عمربن مره شنی. صحابی است. || عقبهبن خالد شنی. محدث است. || عمربن ولید شنی. محدث است. || صلت بن حبیب تابعی شنی. محدث است. (منتهی الارب). توضیح بیشتر ...
  • شنی. [ش ِن ْ نا] (اِخ) موضعی است به اهواز. (منتهی الارب).

فارسی به انگلیسی

شنی در فارسی به انگلیسی

فارسی به عربی

شنی در فارسی به عربی

گویش مازندرانی

شنی در گویش مازندرانی

  • پاشیدن بذر به وسیله ی دست، زمین شنی
  • از ارتفاعات بخش یانه سر واقع در هزارجریب بهشهر
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید