معنی شش

شش
معادل ابجد

شش در معادل ابجد

شش
  • 600
حل جدول

شش در حل جدول

  • عدد ریوی، عددتنفسی، ریه
  • ریه
  • عدد تنفسی
  • آلبومی از امین رستمی
  • عدد ریوی
  • عدد نفس کش
  • عدد ریوی، عدد تنفسی، ریه
مترادف و متضاد زبان فارسی

شش در مترادف و متضاد زبان فارسی

فرهنگ معین

شش در فرهنگ معین

  • (ش) [په.] (اِ.) عدد اصلی بین پنج و هفت.
  • قمار - بازی، حیله گری. [خوانش: و پنج بازی (~.) (حامص.)]
  • (شُ) [په. ] (اِ. ) ریه، جگر سفید، دستگاه تنفسی در انسان و اغلب حیوانات. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

شش در لغت نامه دهخدا

  • شش. [ش َ / ش ِ] (عدد، ص، اِ) صفت توصیفی عددی، دو دفعه سه. (ناظم الاطباء). عدد پس از پنج و پیش از هفت. ست. سته. نماینده ٔ آن در ارقام هندیه «6» است و در حساب جُمَّل نماینده ٔ آن «و» باشد قدما آن را به فتح اول تلفظ می کرده اند و امروز به کسر تلفظ کنند. (یادداشت مؤلف):
    پسر بد مر او را گرانمایه شش
    همه راد و بینادل و شاه وش.
    فردوسی.
    کنون سالیان اندر آمد به شش
    که نگذشت بر ما یکی روز خوش.
    فردوسی.
    فردا نروم جز به مرادت
    بجای سه بوسه دهمت شش
    شادی چه بود بیشتر زین
    خامش چه بوی بیا و بخرش. توضیح بیشتر ...
  • شش. [ش ُ] (اِ) ریه و سل و یکی از احشای محتوی در سینه ٔ انسان و دیگر حیوانات که آلت عمده ای است مر عمل تنفس را و قدمای از اطبا آن را بادزن و مروحه ٔ دل می دانستند. (ناظم الاطباء). نام عضوی است درون سینه که به هندی پهیپرا گویند. (غیاث اللغات). چیزی است سفید و به سرخی مایل، مانند گوشت و به جگر متصل است و بادزن و مروحه ٔ دل باشد. (آنندراج) (انجمن آرا). شج. ریه. (مهذب الاسماء). جگر سفید. ریه. سل. (یادداشت مؤلف). ریه. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

شش در فرهنگ عمید

  • عدد ۶، بعد از پنج،
    * شش‌و‌بش:
    در بازی نرد، نشستن یک طاس با شش خال و طاس دیگر با پنج خال،
    [مجاز] فرورفتن در فکر و خیال و بهت و حیرت،
    * شش‌وپنج:
    در بازی نرد، شش‌و‌بش،
    [مجاز] قمار،
    [مجاز] هرچیزی که در معرض تلف باشد، شش‌پنج،. توضیح بیشتر ...
  • هریک از دو اندام اسفنج‌مانندی که درون سینه و در دو طرف قلب جا دارد، ریه، جگر سفید،. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

شش در فارسی به انگلیسی

فارسی به ترکی

شش در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

شش در فارسی به عربی

گویش مازندرانی

شش در گویش مازندرانی

  • رودخانه ای که در اثر گرما خشک شود، جگر سفید، شش، از بیماری. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی هوشیار

شش در فرهنگ فارسی هوشیار

  • صفت توصیفی عددی، پس از پنج و پیش از هفت
فارسی به ایتالیایی

شش در فارسی به ایتالیایی

فارسی به آلمانی

شش در فارسی به آلمانی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
عبارت های مشابه