معنی شستن

شستن
معادل ابجد

شستن در معادل ابجد

شستن
  • 810
حل جدول

شستن در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

شستن در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • تطهیر، تغسیل، پاک کردن، چرک‌زدایی، آب‌کشیدن
فرهنگ معین

شستن در فرهنگ معین

  • (شُ تَ) [په.] (مص م.) چیزی را با آب پاکیزه ساختن.
لغت نامه دهخدا

شستن در لغت نامه دهخدا

  • شستن. [ش ُ ت َ] (مص) پاک کردن با آب و پاکیزه کردن و غسل دادن. رفع کثافت با آب نمودن. (ناظم الاطباء). شستشوی. مصدر دوم (اسم مصدر) غیر مستعمل آن شویش است. غسل. تغسیل. با آب و صابون یا اشنان و امثال آن شوخی چیزی زایل کردن، شستن ماسه، خاک آن را از آن با آب جدا کردن. (یادداشت مؤلف):
    بخوردند چیز و بشستند دست
    بدان کار بهرام دل را ببست.
    فردوسی.
    من از خستگیهای تو خسته ام
    رخان را به خون جگر شسته ام.
    فردوسی.
    ز گنجور خود جامه ٔ نو بجست
    به آب اندر آمد سر و تن بشست. توضیح بیشتر ...
  • شستن. [ش ِ / ش َ ت َ] (مص) نشستن و جلوس کردن. (ناظم الاطباء). مخفف نشستن. (آنندراج):
    ایستاده نماز راست مقیم
    شسته در ذکر حی دادگر است.
    (از المعجم).
    هرگز نشود دامن زایر به در او
    از شستن و نایافتن بار شکسته.
    سوزنی.
    من چو او در فقر کنجی شسته ام
    وز بد و نیک جهان وارسته ام.
    عطار.
    هرکه با سلطان شود او هم نشین
    بر درش شستن بود حیف و غبین.
    مولوی.
    آن پشیمانی و یا رب رفت از او
    شست بر آیینه زنگ پنج تو.
    مولوی.
    چون کشیدندش به شه بی اختیار
    شست در مجلس ترش چون زهر مار. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

شستن در فرهنگ عمید

  • نِشستن
  • چیزی را با آب پاکیزه ساختن، پارچه یا ظرف یا چیز دیگر را در آب مالیدن که پاک شود، شوییدن،. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

شستن در فارسی به انگلیسی

فارسی به ترکی

شستن در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

شستن در فارسی به عربی

فرهنگ فارسی هوشیار

شستن در فرهنگ فارسی هوشیار

  • پاک کردن با آب و پاکیزه کردن
فارسی به ایتالیایی

شستن در فارسی به ایتالیایی

فارسی به آلمانی

شستن در فارسی به آلمانی

  • Spülen, Waschen, Waschen [verb]
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید