معنی سیلی

سیلی
معادل ابجد

سیلی در معادل ابجد

سیلی
  • 110
حل جدول

سیلی در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

سیلی در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • تپانچه، توگوشی، چک، کشیده،

    (متضاد) لگد
فرهنگ معین

سیلی در فرهنگ معین

  • (اِ. ) ضربه ای که به وسیله کف دست به چهره کسی زنند؛ تپانچه. ، با ~ صورت خود را سرخ نگه داشتن کنایه از: در عین تنگدستی آبروداری کردن، به ظاهر خود را بی نیاز جلوه دادن. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

سیلی در لغت نامه دهخدا

  • سیلی. (اِ) آن است که انگشتان دست را راست کنند و بهم بچسبانند و تیغوار بر گردن مجرمان، گناهکاران و بی ادبان زنند و اینکه طپانچه را سیلی میگویند غلط است. (برهان) (از فرهنگ رشیدی) (از جهانگیری). ضرب دستی که بر گردن زنند و آن چنان باشد که چهار انگشت دست راست کنند و نرمه ٔ دست را تیغوار بر گردن مجرمان زنند. (غیاث اللغات) (یادداشت بخط مؤلف):
    گردن ز در هزار سیلی
    لفچت ز در هزار زپگر.
    منجیک.
    رویت ز در خنده و سبلت ز در تیز
    گردن ز در سیلی و پهلو ز در لت. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

سیلی در فرهنگ عمید

  • ضربه‌ای که با کف دست و انگشتان به‌صورت کسی زده شود، تپانچه، توگوشی، کشیده،. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

سیلی در فارسی به انگلیسی

فارسی به عربی

سیلی در فارسی به عربی

  • صفعه، صندوق، مقصف
فرهنگ فارسی هوشیار

سیلی در فرهنگ فارسی هوشیار

  • (اسم) انگشتان دست را راست کرده به هم چسبانده تیغ وار بر گردن مجرمان فرود آوردن، ضربه ای که به وسیله کف دست به چهره کسی زنند تپانچه کشیده. توضیح بیشتر ...
فارسی به ایتالیایی

سیلی در فارسی به ایتالیایی

فارسی به آلمانی

سیلی در فارسی به آلمانی

  • Boxen, Kasten (m), Schachtel (f), Büfett (n)
واژه پیشنهادی

سیلی در واژه پیشنهادی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید