معنی سند

سند
معادل ابجد

سند در معادل ابجد

سند
  • 114
حل جدول

سند در حل جدول

  • مدرک
  • مدرک، مهمترین رود پاکستان
فرهنگ معین

سند در فرهنگ معین

  • (س) (اِ.) بچه ای که از سر راه بردارند، حرامزاده.
  • چیزی که به آن اعتماد کنند، نوشته، مدرک، جمع اسناد. [خوانش: (سَ نَ) [ع. ] (اِ. )]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

سند در لغت نامه دهخدا

  • سند. [س َ / س ِ] (اِ) سرگین انسان که بغایت سطبر و سخت و گنده باشد. (غیاث). سنده. || در بیت ذیل این کلمه آمده است و البته بفتح سین معجمه است، چه فردوسی همه جا هند (نام مملکت) را بفتح هاء می آورد، لکن معنی آن معلوم من نشد. نسخه ٔ خطی متعلق به نویسنده و چ بروخیم و چ مهل و فولرس و کلکته بیت را دارد و همه جا صورت بیت یکسان است: وقتی بهرام از خود رسولی می کند و بدربار شنگل می رود شاه از مردانگی و جلدی او در گمان می شود و می گوید بی گمان توبرادر شاهی: بدو گفت بهرام کای شاه هند
    فرستادگان را مکن نام سند
    نه از تخمه ٔ یزد گردم نه شاه
    برادرش خوانیم باشد گناه. توضیح بیشتر ...
  • سند. [س ِ] (اِ) حرام زاده و آن طفلی باشد که از سر راه برمیدارند و به عربی لقیط گویند. (برهان). کوی یافت. حرامزاده. (مهذب الاسماء) (فرهنگ رشیدی) (غیاث). زنیم. (نصاب الصبیان). سندره. ناپاک زاده. دعی. (یادداشت مؤلف). سندره. سنداره. ناپاک زاده. ناپاک زاد. داغول. (جهانگیری). بچه ای که از راه پیدا کرده باشند. مقابل پاک زاده:
    ای سند چو استر چه نشینی تو بر استر
    چون خویشتنی را نکند مرد مسخر.
    منجیک.
    آن سگ ملعون برفت این سند را از خویشتن
    تخم را مانند باشنگ ایدرش بر جای ماند. توضیح بیشتر ...
  • سند. [س َ ن َ] (ع مص) منسوب شدن بچیزی پشت به پشت. (غیاث) (آنندراج). || نسبت کردن چیزی را بچیزی. (غیاث). توضیح بیشتر ...
  • سند. [س ِ] (اِخ) یکی از ایالات غربی پاکستان که 4928100 تن سکنه دارد. و شهر مهم و پایتخت سابق پاکستان، کراچی در این ایالت است. و رودخانه ٔ سند آنرا مشروب میسازد. (فرهنگ فارسی معین). نام ولایتی است معروف و مشهور و درآن شهرهای آباد است، مانند: کنوج و لاهور، و در میان هند و سیستان و کرمان واقع است. صاحب هفت اقلیم نوشته: در آن ولایت صحرایی است و در آن صحرا خانه ای موسوم به بیت الذهب و تا چهار فرسخ بر گرد آن خانه برف نبارد و در سایر مواضع ببارد و این صحرا بصحرای زردشت مشهور است و هنوز مجوس آنجا را احترام نمایند. توضیح بیشتر ...
  • سند. [س ِ] (اِخ) ناحیه ای است به اندلس. (منتهی الارب).

  • سند. [س َ ن َ] (ع اِ) تکیه گاه. (غیاث). آنچه پشت بوی گذارند. (غیاث). بالش. تکیه. آنچه پشت بدو دهند. (یادداشت مؤلف). آنچه پشت بدو باز نهند از بلندی. (منتهی الارب) (آنندراج). تکیه. (دهار). مسند. || بلندی چیزی. (غیاث). || جای بلند در بیابان. (دهار). || کوه. || روی کوه. || نوعی از چادرها. (منتهی الارب) (آنندراج). ج، اسناد (واحد و جمع یکسان است). (آنندراج). || در نزد اهل حدیث عبارت از طریق باشد و جمله ٔ کسانی باشند که روایت کنند و طریق اخبار و روایات را از آن جهت سند گویند که اعتماد علماء در صحت و ضعف حدیث به آن است. توضیح بیشتر ...
  • سند. [س َ / س ِ] (اِخ) رود بزرگی که از دره ٔ میان هیمالیاو قره قورم سرچشمه گیرد و از دره ٔ تاریخی میان هند وافغانستان گذشته، در آنجا رودخانه ٔ کابل از افغانستان وارد آن میگردد. سپس از جلگه ٔ سند عبور میکند در اینجا پنج رودخانه ٔ چیناب، راوی، ستلج، بیا، جیلم ازسمت مشرق در آن میریزد و بهمین جهت آنرا پنجاب خوانند. رود سند در پایان بدریای عمان ریزد. طول آن قریب 1380 کیلومتر است. (فرهنگ فارسی معین):
    ز زابلستان تا بدریای سند
    نوشتیم عهد ترا بر پرند. توضیح بیشتر ...
  • سند. [س ِ] (اِخ) ابن علی مأمونی، مکنی به ابوالطیب منجم، معاصر مأمون عباسی است. مردی فاضل و عالم بعلم ارصاد و عمل به آلات رصدیه و تسییر نجوم بوده است و بمصاحبت مأمون رسید و مأمون وی را به اصلاح آلات رصدیه گماشت. وی در بغداد به رصد اشتغال جست و به امتحان مواضع کواکب پرداخت ولی رصد تمام نشده بود که مأمون درگذشت (218 هَ. ق. ). و بدین سبب عمل رصد ناقص ماند؛ سندبن علی زیجی تنظیم کرده بود که بنابه قول ابن قفطی تا زمان وی (646 هَ. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

سند در فرهنگ عمید

  • چیزی که به آن اعتماد کنند،
    (حقوق) نوشته‌ای که وام یا طلب کسی را معین سازد یا مطلبی را ثابت کند،. توضیح بیشتر ...
  • بچه‌ای که از سر راه بردارند، کسی که پدر و مادرش معلوم نباشد، حرا‌م‌زاده: ای سند چو استر چه نشینی تو بر استر / چون خویشتنی را نکند مرد مسخر (منجیک: شاعران بی‌دیوان: ۲۲۷)،. توضیح بیشتر ...
فرهنگ واژه‌های فارسی سره

سند در فرهنگ واژه‌های فارسی سره

کلمات بیگانه به فارسی

سند در کلمات بیگانه به فارسی

فارسی به انگلیسی

سند در فارسی به انگلیسی

فارسی به عربی

سند در فارسی به عربی

  • آله، تزییف، خطابه، عمل، عنوان، فاتوره، مستند الصرف، وثیقه
گویش مازندرانی

سند در گویش مازندرانی

فرهنگ فارسی هوشیار

سند در فرهنگ فارسی هوشیار

  • چیزی که به ان اعتماد کنند، نوشته ای که وام یا طلب کسی را معین کند یا مطلبی را ثابت نماید. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی آزاد

سند در فرهنگ فارسی آزاد

  • سَنَد، مورد استناد- مورد اعتماد- معتمد- ورقه دریافت وام و یا ورقه تعهدات مالی یا مدنی، یا سیاسی (در فارسی هم به کلمه سند مصطلح است)، (جمع: اَسْناد). توضیح بیشتر ...
فارسی به ایتالیایی

سند در فارسی به ایتالیایی

فارسی به آلمانی

سند در فارسی به آلمانی

  • Akte (f), Beleg (m), Dokument (n), Dokumentieren, Geldschein (m), Rechnung (f), Schnabel (m), Titel (m), Überschrift (f), Urkunde (f), Zechel (m). توضیح بیشتر ...
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
قافیه