معنی سرو

سرو
معادل ابجد

سرو در معادل ابجد

سرو
  • 266
حل جدول

سرو در حل جدول

  • فرهنگسرایی واقع در شمال پارک ساعی
  • درخت مخروطی
  • درخت آزاد
فرهنگ معین

سرو در فرهنگ معین

  • (سَ رْ) [په. ] (اِ. ) درختی است مخروطی شکل که در نواحی کوهستانی شمالی ایران می روید. سرو آزاد، سرو سهی، سرو ناز و زادسرو هم گفته اند. توضیح بیشتر ...
  • شاخ جانوران، شاخک حشرات، پیاله شراب. [خوانش: (سُ) [په. ] (اِ. )]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

سرو در لغت نامه دهخدا

  • سرو. [س ُ] (اِ) اوستا «سرو» (شاخ جانور). هرن گوید: در اوستا «سروا» (چنگال، شاخ)، پهلوی «سروب »، «سروو»، بلوچی «سرونب، سوروم » (سم)، «سرون » که «سروبن » نوشته میشود در پهلوی بمعنی شاخی (سرویین) است. و رجوع کنید به سرون. (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین). مطلق شاخ را گویند خواه شاخ گاو باشد خواه شاخ گاومیش و شاخ گوسفند و امثال آن. (برهان). مطلق شاخ حیوان و پاره ٔ شاخ حیوان و غیره که برای دفع نظر به گلوی اطفال آویزند. توضیح بیشتر ...
  • سرو. [س َرْوْ] (ع مص) جوانمرد گردیدن. || سخی شدن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || مهتر گردیدن. (منتهی الارب) (آنندراج). مهتر شدن. (تاج المصادر بیهقی) (المصادر زوزنی). || از خود افکندن چیزی را. یقال: سروت الثوب عنی، ای القیته. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || (اِمص) جوانمردی. || مردمی. (منتهی الارب) (آنندراج). || (اِ) جای بلندتر از آب راهه و فروتر از کوه. || کرمک نبات. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || تیر خورد [خُرد] کوتاه. توضیح بیشتر ...
  • سرو. [س َرْوْ] (اِ) پهلوی «سرو» (فرهنگ وندیداد ص 206) و «سرب » (بندهشن ص 116)، طبری «سور» (سرو) (واژه نامه ص 448)، عربی «سرو»، سریانی «شربینا» (بضم اول)، اکدی «شورمنو». اصل کلمه اکدی است. (معجمیات عربیه - سامیه ص 221). فرانسوی «سیپره ». «کوپرسوس » (ثابتی ص 187). (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین). نام درختی است معروف و مشهور و آن سه قسم میباشد: یکی سرو آزاد و دیگری سرو سهی و سیم سرو ناز و عربان سرو را شجرهالحیه خوانند، چه گویند هرجا که سرو هست البته مار هم هست. توضیح بیشتر ...
  • سرو. [س َرْوْ] (اِخ) نام یکی از پادشاهان یمن است که دختر به یکی از فرزندان فریدون داده بود. (برهان). نام پادشاه یمن که پدرزن پسران فریدون بود. (رشیدی):
    خردمند روشندل و پاک تن
    بیامد بر سرو شاه یمن.
    فردوسی. توضیح بیشتر ...
  • سرو. [س ِ رُو] (اِخ) دهی از دهستان برادوست بخش صومای شهرستان ارومیه. دارای مرکز مرزبانی سه کیلومتری مرز ایران و روسیه. دارای 184 تن سکنه. آب آن از رود باژرکه. محصول آن غلات. شغل اهالی زراعت و گله داری است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

سرو در فرهنگ عمید

  • درختی مخروطی‌شکل، همیشه سبز، دارای شاخه‌های کوتاه پوشیده از برگ‌های ریز که بلندیش تا ۲۰ متر می‌رسد و چوب آن محکم و بادوام است،
    * سرو آزاد: = (زیست‌شناسی) سَروْ
    * سرو چمان: [قدیمی، مجاز] = * سرو روان
    * سرو خوش‌رفتار: [قدیمی، مجاز] معشوق زیبا و خوش‌قدوبالا و خوش‌رفتار،
    * سرو روان: [مجاز] معشوقی که قامتی چون سرو دارد و به‌زیبایی راه می‌رود، سرو خرامان، معشوق: ساعتی کز درم آن سرو روان بازآمد / راست‌ گویی به تن مرده روان بازآمد (سعدی۲: ۴۱۴)،
    * سرو سهی: [قدیمی]
    سرو راست‌رسته، درخت سرو که دارای شاخ و بال راست باشد،
    [مجاز] معشوق خوش‌قد‌وبالا،
    (موسیقی) [قدیمی] از الحان سی‌گانۀ باربد: وگر سرو سهی را ساز دادی / سهی‌سَروَش به خون خط بازدادی (نظامی۱۴: ۱۸۰)،
    * سرو کوهی: (زیست‌شناسی) = عرعر۲
    * سرو ناز: (زیست‌شناسی) نوعی از سرو که مخروطی‌شکل و زیبا است و برای زینت در باغ‌ها و خانه‌ها کاشته می‌شود، درخت سرو، سرو نورسته و خوش‌نما، سرو شیرازی، سرو کاشی،. توضیح بیشتر ...
  • شاخ گاو و گوسفند و امثال آن‌ها،
فارسی به عربی

سرو در فارسی به عربی

نام های ایرانی

سرو در نام های ایرانی

  • دخترانه و پسرانه، از شخصیتهای شاهنامه، نام پادشاه یمن و پدر سه عروس فریدون پادشاه پیشدادی. توضیح بیشتر ...
عربی به فارسی

سرو در عربی به فارسی

گویش مازندرانی

سرو در گویش مازندرانی

فرهنگ فارسی هوشیار

سرو در فرهنگ فارسی هوشیار

  • نوعی درخت است که برگهایش باریک و دراز و به شکل سوزن و همیشه سبز است و بلندی آن تا 02 متر میرسد. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی آزاد

سرو در فرهنگ فارسی آزاد

  • سَرْو، درخت سَرْو- فضل- سخاوت- مروّت- مردانگی (ضمناً مصدر سَرا و سَرُوَ و سَرِیَ نیز می باشد). توضیح بیشتر ...
فارسی به آلمانی

سرو در فارسی به آلمانی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
قافیه