معنی سرخاب

سرخاب
معادل ابجد

سرخاب در معادل ابجد

سرخاب
  • 863
حل جدول

سرخاب در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

سرخاب در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • آلغونه، بزک، سرخی، غازه، گلغونه، گلگونه
فرهنگ معین

سرخاب در فرهنگ معین

  • (سُ) (اِمر. ) ماده ای سرخ رنگ که زنان به گونه خود مالند، گلگونه. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

سرخاب در لغت نامه دهخدا

  • سرخاب. [س ُ] (اِ مرکب) نوعی از مرغابی باشد سرخ رنگ. گویند ماده ٔ آن را مانند زنان حیض برآید، و بعضی گویند پرنده ای است که تمام شب از جفت خود جدا باشد و یکدیگر را نبینند لیکن آواز دهند و بسمت آواز بقصد ملاقات هم آیند، اما ملاقی نشوند و تمام شب بیقرار باشند و چون از جفت جدا شوندجفتی دیگر نکنند و اگر یکی از آنها جفت خود را در آتش بیند او نیز خود را در آتش اندازد و او را خرچال هم میگویند. (برهان). نام بطی است از جنس مرغابی. توضیح بیشتر ...
  • سرخاب. [س ُ] (اِخ) نام یکی از نجبای ایران معاصر پیروز یزدگرد. (ولف):
    یکی پارسی بود بس نامدار
    که سرخابش خواندی همی شهریار.
    فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج 1 ص 2270). توضیح بیشتر ...
  • سرخاب. [س ُ] (اِخ) نام پسر افراسیاب که او را سرخه گفتندی. (آنندراج). توضیح بیشتر ...
  • سرخاب. [س ُ] (اِخ) سهراب پسر رستم را نیز سرخاب میگفته اند. (برهان). نام پسر رستم که به سهراب مشهور شده است. (آنندراج). نام پسر رستم که او را سهراب هم نام است. (غیاث). توضیح بیشتر ...
  • سرخاب. [س ُ] (اِخ) نام رودخانه ای است کوچک در نواحی کابل که آب آن به سرخی مایل است بسبب سرخی خاک رودخانه. (برهان). نام رودی است از نواحی کابل. (آنندراج). نام رودی در نواحی کابل. (غیاث). توضیح بیشتر ...
  • سرخاب. [س ُ] (اِخ) نام کوهی است بر جنوب شهر تبریز و متصل است به شهر. (برهان). کوهی است در تبریز و سرخ رنگ و گیاه نروید و آب ندارد. (آنندراج):
    تا بریزاند تب غم را ز دل سرخاب نوش
    بر سر سرخاب رو تا بنگری تبریز را.
    سیدجلال عضد (از جهانگیری). توضیح بیشتر ...
  • سرخاب. [] (اِخ) ده افشاریه ٔ ساوجبلاغ بخش کرج شهرستان تهران. دارای 499 تن سکنه است. آب آن از قنات. محصول آن غلات، صیفی، بنشن، لبنیات و انگور است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1). توضیح بیشتر ...
  • سرخاب. [س ُ] (اِخ) ده دهستان نیر بخش مرکزی شهرستان تبریز. دارای 450 تن سکنه است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4). توضیح بیشتر ...
  • سرخاب. [س ُ] (اِخ) نام محلی کنار راه لاهیجان به رشت، میان حاج آباد و بازگوراب. در 556900گزی تهران واقع شده است. (یادداشت مؤلف). توضیح بیشتر ...
  • سرخاب. [س ُ] (اِخ) نام دهی است از سمنان و هم از سبزوار. (آنندراج). توضیح بیشتر ...
  • سرخاب. [س ُ] (اِخ) ابن قارون. از ملوک کیوسیه فرزند سرخاب بوده، در سنه ٔ 466 هَ. ق. وفات یافت. (ترجمه ٔ سفرنامه ٔ مازندران و استراباد رابینو ص 181). توضیح بیشتر ...
  • سرخاب. [س ُ] (اِخ) ابن مهرمردان. از ملوک کیوسیه که مدت بیست سال حکومت کرد. (ترجمه ٔ سفرنامه ٔ مازندران و استراباد رابینو ص 180). از ششمین اسپهبدان طبرستان. (حبیب السیر چ تهران). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

سرخاب در فرهنگ عمید

  • گرد یا مادۀ سرخ‌رنگی که زنان به گونه‌های خود می‌مالند، غازه، گلگونه، آلگونه،
    (زیست‌شناسی) نوعی مرغابی، خرچال،. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

سرخاب در فارسی به انگلیسی

فارسی به ترکی

سرخاب در فارسی به ترکی

نام های ایرانی

سرخاب در نام های ایرانی

  • دخترانه، سهراب، گلگون، شاداب، از شخصیتهای شاهنامه، نام پسر رستم پهلوان شاهنامه و تهمینه. توضیح بیشتر ...
گویش مازندرانی

سرخاب در گویش مازندرانی

  • از دهات بار فروش بابل
  • سرخاب، گیاهی با میوه ای شبیه خوشه ی انگور، میوه ی پلم
فرهنگ فارسی هوشیار

سرخاب در فرهنگ فارسی هوشیار

  • ‎ ماده ای سرخ رنگ که زنان بگونه خود مالند گلگونه غازه، نوعی مرغابی سرخ رنگ خرچال شوار شوال، شراب لعلی، خون. توضیح بیشتر ...
فارسی به آلمانی

سرخاب در فارسی به آلمانی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید