معنی سر

سر
معادل ابجد

سر در معادل ابجد

سر
  • 260
حل جدول

سر در حل جدول

  • لقب فرگوسن، کله، راز، عضو بالانشین، سخن پنهانی، رازبالانشین
  • راز بالانشین
  • سخن پنهانی
  • عضو بالانشین
  • لقب فرگوسن
  • کله
  • لقب فرگوسن، کله، راز، عضو بالانشین، سخن پنهانی، راز بالانشین
فرهنگ معین

سر در فرهنگ معین

  • به راه (~. بِ) (ص مر.) مطیع، فرمانبردار.
  • خوردن (سُ. دَ) (مص ل.) لیز خوردن.
  • برتافتن (~. بَ تَ) (مص ل.) سرپیچی کردن.
  • (~.) (اِ.) شرابی که از برنج سازند.
  • از اعضای بدن شامل گردن به بالا، رییس، مهتر، فکر، اندیشه، زور، قوت، پسوندی است که در موارد ذیل استعمال شود. الف: پسوند زمان: پیرانه سر. ب:پسوند مکان: رامسر. ، ~ و دستار نمودن کنایه از: خودنمایی کردن. [خوانش: (سَ رْ) [په. ] (اِ. )]. توضیح بیشتر ...
  • کار، معامله،
  • (~.) (اِ.) نوعی ماهی.
  • (~.) (ص.) سرخ، سرخ رنگ.
  • (سُ) (اِ.) کفشی که از ریسمان بافند؛ موزه.
  • (س رُ) [ع.] (اِ.) راز.
لغت نامه دهخدا

سر در لغت نامه دهخدا

  • سر. [س َ] (اِ) پهلوی «سر»، اوستا «سره » «بارتولمه 1565» «نیبرگ 202»، در پهلوی «اسر» (بی سر، بی پایان)، هندی باستان «سیرس » (رأس)، ارمنی «سر» (ارتفاع، نوک و قله، نشیب)، کردی، افغانی، بلوچی و سریکلی «سر»، استی «سر»، وخی، سنگلیچی و منجی «سر»، گیلکی «سر»، فریزندی، یرنی و نطنزی «سر»، «کتاب 1 ص 288»، سمنانی، سنگسری و لاسگردی «سر»، سرخه یی «سر»، شهمیرزادی «سر» (کتاب 2 ص 185)، اورامانی «سر» (کتاب اورامان 126). (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین). توضیح بیشتر ...
  • سر. [س َرر] (ع مص) چوب دراز در زیر سنگ آتش زنه کردن تا آتش بگیرد. || چوب نهادن در میان آتش زنه. (منتهی الارب). چوب را در طرف سنگ آتش زنه گذاشتن تا بدان آتش گیرد، و آن هنگامی است که میان تهی باشد، گویند: «سر زندک فانه اسر»؛ ای اجوف. (اقرب الموارد). || شادباد گفتن کسی را. (منتهی الارب): سر فلاناً سراً؛ حیاه بالمسره. (اقرب الموارد). || ناف بریدن کودک را. (منتهی الارب). ناف کودک بریدن. (تاج المصادر بیهقی) (المصادر زوزنی) (از اقرب الموارد). توضیح بیشتر ...
  • سر. [س ُ] (اِ) شرابی باشد که از برنج سازند. (برهان) (جهانگیری). سیکی باشد که از برنج سازند. (لغت فرس). شرابی که از برنج سازند. (رشیدی) (آنندراج):
    لفت بخوردم بگرم درد گرفتم شکم
    سُر بکشیدم دودم مست شدم ناگهان.
    لبیبی.
    || کفش و موزه و امثال آن. (برهان). کفش، و سُرگر بمعنی کفشگر. (جهانگیری). || بعضی گویند کفشی باشد که در روستای خراسان روی آن را از ریسمان سیاه سازند. (برهان). کفشی باشد که در خراسان از ریسمان بافند. توضیح بیشتر ...
  • سر. [س ُرر] (ع مص) شاد کردن کسی را. (منتهی الارب). مقابل اِحزان. (اقرب الموارد). توضیح بیشتر ...
  • سر. [س ُرر] (ع اِ) آنچه بریده شود از ناف کودک. ج، اَسِرَّه. (آنندراج) (منتهی الارب). آنچه دایه ببرد از ناف. ج، اسره. (مهذب الاسماء) (از اقرب الموارد). توضیح بیشتر ...
  • سر. [س ِرر / س ِ] (از ع، اِ) رازپوشیده. (غیاث اللغات) (آنندراج). نهان. (ترجمان القرآن جرجانی ترتیب عادل بن علی). راز پوشیده، خلاف جهر. (منتهی الارب). آنچه انسان آن را در نفس خود پوشیده دارد، از کارها که عزم دارد بر آن، و گویند: صدور الاحرار، قبور الاسرار. (از اقرب الموارد):
    کس فرستاد به سر اندر عیار مرا
    که مکن یاد بشعر اندر بسیار مرا.
    رودکی.
    چون بنزدیک قوس رسید سر ضمیر خویش به اظهار آورد. (ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی). توضیح بیشتر ...
  • سر. [س ُرر] (اِخ) موضعی است بحجاز بدیار مزینه. (منتهی الارب). جایگاهی است در حجاز از برای مزینه در نزدیکی جبل قدس. (معجم البلدان). توضیح بیشتر ...
  • سر. [س ُرر] (اِخ) ناحیه ای است از نواحی ری که دارای چندین قریه میباشد. (معجم البلدان). توضیح بیشتر ...
  • سر. [س ِرر] (اِخ) وادیی است بین هجر و ذات العشر در راه حاجیان بصره، طول آن مسافت سه روزه راه است. (آنندراج) (منتهی الارب) (معجم البلدان). توضیح بیشتر ...
  • سر. [س ِرر] (اِخ) موضعی است به نجد. (منتهی الارب). جایگاهی است به نجد در دیار اسد. (معجم البلدان). توضیح بیشتر ...
  • سر. [س ِرر] (اِخ) روستایی است به یمن. (آنندراج) (منتهی الارب) (معجم البلدان). توضیح بیشتر ...
  • سر. [س ِرر] (اِخ) وادیی است در بطن حله. (از آنندراج) (از معجم البلدان). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

سر در فرهنگ عمید

  • (زیست‌شناسی) عضو بدن انسان و حیوان از گردن به بالا که مغز و چشم و گوش و بینی در آن قرار دارد،
    [مجاز] آغاز و اول چیزی: سر زمستان، سر سال،
    [مجاز] بالای چیزی: سر درخت، سر دیوار، سر کوه،
    [مجاز] نوک چیزی: سرِ انگشت، سر سوزن،
    (اسم، صفت) [جمع: سران] [مجاز] شخص بزرگ، سرور، رئیس،
    * سرآمدن: (مصدر لازم) [مجاز] پایان یافتن، به پایان رسیدن، تمام شدن،
    * سر آوردن: (مصدر متعدی) [مجاز] به سرآوردن، پایان دادن، به آخر رساندن،
    * سر باز زدن: (مصدر لازم) ‹سر وازدن› [مجاز] سر تافتن، سر برتافتن، نافرمانی کردن، سرپیچی کردن، ابا کردن: عاقلانی که ز زنجیر تو سر وازده‌اند / غافلانند که بر دولت خود پا زده‌اند (صائب: لغت‌نامه: سروازدن)،
    * سر برآوردن: (مصدر لازم)
    سر برداشتن، سر بلند کردن،
    [مجاز] قیام کردن، به‌پا خاستن،
    * سر برتافتن: (مصدر لازم) ‹سر تافتن، سر برتابیدن› [قدیمی، مجاز] سرپیچی کردن، نافرمانی کردن،
    * سر برداشتن: (مصدر لازم)
    سر بلند کردن،
    بلند کردن سر از بالش و بستر،
    [مجاز] قیام کردن، بر ضد کسی برخاستن، شورش کردن،
    * سر برزدن: (مصدر لازم) [قدیمی، مجاز]
    سر برآوردن و روییدن گیاه از زمین یا برگ و غنچه از درخت، سر زدن،
    برآمدن آفتاب،
    * سر برکردن: (مصدر لازم) [قدیمی] = * سر برآوردن
    * سر بلند کردن: (مصدر لازم) بلند کردن سر خود، سر برافراشتن، سر برداشتن،
    * سر پیچیدن: (مصدر لازم) [مجاز] سر تافتن، سر برتافتن، سر برتابیدن، سرپیچی کردن، نافرمانی کردن،
    * سر تابیدن: (مصدر لازم) [مجاز] سر تافتن، سر برتابیدن، نافرمانی کردن، سرپیچی کردن، رو گرداندن،
    * سر تافتن: (مصدر لازم) ‹سر برتافتن› [مجاز] سر تابیدن، سر برتابیدن، سر پیچیدن، سرپیچی کردن، نافرمانی کردن،
    * سر حال: [مجاز]
    خوشحال، بانشاط،
    تندرست،
    * سر خوردن: (مصدر لازم) [عامیانه، مجاز] از کاری یا چیزی نومید و دل‌زده شدن و از آن صرف نظر کردن،
    * سر دادن: (مصدر لازم)
    سر باختن، جانبازی کردن، دادن سر در راه کسی،
    (مصدر متعدی) [مجاز] رها کردن، ول کردن، آزاد ساختن: دارید سرای کاینه دستی به هم آرید / ورنه سرتان دادم خیزید، معافید (سنائی۲: ۴۰۲)،
    * سر درآوردن: (مصدر لازم)
    سر از جایی بیرون کردن،
    [مجاز] در جایی ظاهر شدن،
    * سر درآوردن از کاری: از آن آگاه شدن و بر آن وقوف یافتن،
    * سر دواندن: (مصدر متعدی) ‹سر دوانیدن› [عامیانه، مجاز] کسی را معطل و سرگردان کردن و وعدۀ امروز و فردا دادن،
    * سر رسیدن: (مصدر لازم) [عامیانه، مجاز]
    ناگهان از راه رسیدن،
    فرارسیدن موعد کاری، فرارسیدن،
    * سر رفتن: (مصدر لازم)
    [عامیانه، مجاز] پایان یافتن، تمام شدن مدت،
    ‹از سر رفتن› لبریز شدن مایعی که در حال جوشیدن است از سر ظرف،
    * سر زدن: ‹سر برزدن› [مجاز]
    سر برآوردن و روییدن گیاه از زمین یا برگ و غنچه از درخت،
    برآمدن آفتاب،
    * سر زدن به کسی: (مصدر متعدی) بی‌خبر نزد کسی رفتن و از او احوال‌پرسی کردن،
    * سر زدن به کاری یا چیزی: (مصدر لازم) [مجاز] آن ‌را دیدن و وارسی کردن،
    * سر سپردن: (مصدر لازم) [مجاز] تسلیم شدن، مطیع گشتن، فرمان‌برداری کردن،
    * سر فرود آوردن:
    سر خم کردن،
    خم شدن برای تعظیم،
    [مجاز] تسلیم شدن، مطیع گشتن،
    * سر کردن: (مصدر لازم) [عامیانه، مجاز]
    شروع کردن، آغاز کردن سخن، افسانه، گریه، ناله، یا شکوه: شکوه از خست ارباب دغل سر نکنی / گنج نَبْود هنر این طایفه را در اعداد (صائب: لغت‌نامه: سر کردن)،
    با کسی ساختن و به سر بردن، به سر بردن،
    [مجاز] با کسی زندگی کردن و مدارا نمودن،
    * سر کشیدن: (مصدر لازم) [عامیانه، مجاز]
    سرکشی کردن، سر زدن،
    (مصدر متعدی) آشامیدن چیزی با قدح یا پیاله، به سر کشیدن،
    * سر گذر: [عامیانه]
    سر کوچه،
    کوی، محله،
    * سر گرفتن: (مصدر لازم) [عامیانه، مجاز]
    آغاز شدن،
    درگیر شدن،
    * سر وازدن: (مصدر لازم) ‹سر باز زدن› [قدیمی، مجاز] سر تافتن، سر برتافتن، سرپیچی کردن، نافرمانی کردن،
    * سر وقت:
    اول وقت، به‌هنگام و در موقع معین،
    سروقت
    * سروبر: [عامیانه]
    شکل‌وقیافه،
    وضع لباس و پوشاک،
    * سروته: [عامیانه، مجاز] اول و آخر چیزی یا جایی،
    * سروته یک کرباس بودن: [مجاز] همه از یک قماش بودن، مانند و برابر هم بودن،
    * سروسامان دادن: [مجاز] نظم و ترتیب دادن،
    * سروسامان: [مجاز]
    اسباب خانه، لوازم زندگی،
    نظم‌وترتیب و آراستگی در خانه و زندگانی یا در کاری،
    * سَروسِر: [مجاز] راز و رابطۀ پنهانی،
    * سَروسِر داشتن با کسی: [مجاز] با او رابطۀ پنهانی داشتن،
    * سروصدا: [مجاز] دادوفریاد، جاروجنجال، همهمه، صدای‌های درهم و برهم،
    * سروصورت: [عامیانه، مجاز]
    سروروی، شکل‌وقیافه،
    نظم و ترتیب، آراستگی،
    * سروصورت دادن: [عامیانه، مجاز] نظم و ترتیب دادن به کاری یا چیزی،
    * سروکار: [مجاز]
    کار و ارتباط،
    معامله، دادوستد،
    * سروکار داشتن: [مجاز]
    کار داشتن، رابطه داشتن،
    دادوستد داشتن،
    * سروکله زدن: [عامیانه، مجاز] با کسی بحث کردن، سربه‌سر گذاشتن، بحث و گفتگو کردن برای یاد دادن کاری یا ثابت کردن موضوعی،
    * ازسر: (قید) از آغاز، از اول، از نو، دوباره،
    * ازسر: (حرف اضافه)
    از رویِ،
    از راهِ: از سرِ یاری، از سرِ دلسوزی،
    * از سر باز کردن: (مصدر متعدی) رفع کردن، رد کردن: ساقیا از شبانه مخموریم / از سرم باز کن بلای خمار (سلمان ساوجی: ۴۷۲)،
    * از سر به در کردن: (مصدر متعدی) از سر بیرون کردن، از یاد بردن، فراموش کردن: دل را اگرچه بال و پر از غم شکسته شد / سودای دام عاشقی از سر به در نکرد (حافظ: ۲۹۶)،
    * از سر گرفتن: (مصدر متعدی) از نو آغاز کردن، دوباره شروع کردن،
    * از سر وا کردن: (مصدر متعدی) رد کردن، دور کردن کسی یا رد کردن کاری به حیله یا بهانه‌ای،
    * برسر:
    بر روی سر، بالای سر،
    (صفت) [قدیمی] برتر،
    [قدیمی] بزرگ،
    [قدیمی] سردار،
    * برسر آمدن: (مصدر لازم) [قدیمی]
    برتری یافتن،
    پیروزی یافتن، غلبه یافتن،
    افزونی یافتن،
    * به سر آوردن: (مصدر متعدی) [مجاز] پایان دادن، به آخر رسانیدن،
    * به سر بردن: (مصدر متعدی) [مجاز]
    به پایان رسانیدن،
    (مصدر لازم) روز گذرانیدن،
    (مصدر لازم) سازگاری کردن،
    * به سر درآمدن: (مصدر لازم) [مجاز]
    با سر به زمین خوردن،
    لغزیدن و بر زمین خوردن،
    * به سر درآمده: [مجاز] لغزیده، کسی که با سر به زمین خورده،
    * به سر دویدن: (مصدر لازم) [مجاز]
    دویدن در نهایت شتاب و سرعت و از روی علاقه برای رسیدن به مقصدی خاص،
    شتاب کردن در اجرای امر و فرمان کسی،
    * به سر رسیدن: (مصدر لازم) [مجاز] به پایان رسیدن، به آخر رسیدن، پایان یافتن،
    * به سر شدن: (مصدر لازم) [مجاز] به‌سر رسیدن، به پایان رسیدن،
    * به سرآمدن: (مصدر لازم) = * سرآمدن. توضیح بیشتر ...
  • امر پوشیده و نهفته، راز،
    * سرّ لدن (لدنی): راز الهی: تا که در هر گوش نآید این سخن / یک همی گویم ز صد سرّ لدن (مولوی: ۱۰۶)،. توضیح بیشتر ...
  • لغزنده،
    (بن مضارعِ سریدن) = سُریدن
    * سُر خوردن: (مصدر لازم) [عامیانه]
    لیز خوردن، سریدن، لغزیدن،
    از روی سرسره یا جای سراشیب خزیدن و فرود آمدن،
    * سُر دادن: (مصدر متعدی) [عامیانه] چیزی را در جای صاف و هموار لغزاندن و به جلو راندن، لغزاندن،. توضیح بیشتر ...
  • نوعی کفش که رویۀ آن ‌را از نخ می‌بافند، گیوه،
فرهنگ واژه‌های فارسی سره

سر در فرهنگ واژه‌های فارسی سره

کلمات بیگانه به فارسی

سر در کلمات بیگانه به فارسی

فارسی به انگلیسی

سر در فارسی به انگلیسی

  • Apex, Bung, Cap, Cephalo-, Confidence, Crest, End, Height, Lid, Mouthpiece, Mystery, Nib, Point, Poll, Riddle, Sharp, Sir, Skull, Slick, Slide, Summit, Tip, Top, Vertex, Whisper. توضیح بیشتر ...
فارسی به ترکی

سر در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

سر در فارسی به عربی

  • حاکم، حد اقصی، رییس، زهره، عصابه، فکر، قمه، لغز، نقطه، یافوخ
تعبیر خواب

سر در تعبیر خواب

  • سر در خواب دیدن مهتر گروه باشد. اگر بیند سر بریده فرا گرفت، دلیل که کسی دوست و مهتر وی گردد و او را خواستگار بود و از او خیر و منفعت یابد. اگر بیند که بی زخم سر از تن او جدا گردید، اگر توانگر است درویش شود، اگر وام دارد وامش گذارده گردد و از غم فرج یابد، اگر بنده است آزاد شود، اگر بیمار است شفا یابد، اگر در علتی بی درمان گرفتار است زود بمیرد. اگر مهتری سر بریده بیند ولایت یابد. اگر غلام این خواب بیند، دلیل که زنی توانگر بخواهد. توضیح بیشتر ...
  • اگر کسی سر بریده را به جائی افکنده بیند، دلیل است جمعی مهتران در آنجا جمع شوند. اگر بیند پوست سرچارپائی یا ددی می خورد، دلیل است بر یافتن مال. اگر بیند پوست سر مردم را خام همی خورد، دلیل که مال و نعمت یابد. اگر بیند سر مجهول خورد، دلیل که سرمایه کسی را بخورد. اگر بیند سر مرغی می خورد، دلیل که مال پادشاه خورد. اگر بیند سر مرده پیش او آوردند باسرهای دیگر، دلیل که سرکرده آن گروه پیش او آیند و از ایشان خیر ونیکی بیند، خاصه که از گوشت سرها بخورد. توضیح بیشتر ...
  • اگر کسی سر خود را بزرگ بیند، دلیل که از مهتری جاه و بزرگی یابد. اگر خود را دو سر بیند، دلیل که کارش قوی شود و عمرش دراز شود و بعضی ازمعبران گویند کاری بزرگ پیش گیرد، لکن در آن کار منفعت نباشد. اگر سر خویش را برهنه بیند، دلیل است در شغلی که بود معزول شود و غمگین و مستمند شود. اگر بیند که از سر او مغز بیرون آمد و بر زمین افتاد، دلیل که سرمایه از دست او برود. اگر بیند مغز را باز جای نهاد، دلیل که سرمایه او بازآید. توضیح بیشتر ...
  • سرِ مردم به خواب، پدر بود یا مهتر یا پسر. اگر سرِ خویش را بریده بیند، دلیل که از پدر یا مادر جدا شود. اگر سرِ خود بر دست خود دید، دلیل که با ایشان پیوندد. اگر دید سرِ خود را به گردن باز بست، دلیل که از کسی بضاعت ستاند یا وام کند. اگر بیند سرهای بریده در پیش داشت و رقص می کرد، دلیل که مهتر آن دیار را غم و اندوه و مصیبت رسد. اگر سر پادشاهی بر دوش خود بیند، دلیل که دو هزار درم بیابد به رنج و سختی بسیار. - خالد اصفهانی. توضیح بیشتر ...
  • سر مردم به خواب دیدن یازده وجه است. اول: رئیس. دوم: مهتر. سوم: پدر. چهارم: مادر. پنجم: امیر. ششم: عالم. هفتم: ده هزار درم. هشتم: پسر. نهم: غلام یا کنیز. دهم: زن. یازدهم: توانگری. - امام جعفر صادق علیه السلام. توضیح بیشتر ...
  • گر دید سر او چون سر فیل بود، دلیل است مال و ولایت یابد. اگر دید سر او چون سر شیر شد، دلیل که به فساد و حرام گراید. اگر دید که سر او چون سر اسب شد، دلیل که از پادشاه مال و نعمت یابد. اگر بیند سر او چون سر خرس شد، دلیل است از بخت کامکاری یابد. اگر بیند سر او چون سر گوسفند شد، دلیل است که جهل بر وی غلبه کند. اگر بیند سر او چون سر شتر شد، دلیل است فرمانروائی یابد و دشمن را قهر کند. اگر دید چون سر خرس شد و به کافران میل نمود، دلیل است که میل به کفر دارد. توضیح بیشتر ...
عربی به فارسی

سر در عربی به فارسی

  • شیفتن , فریفتن , اسیر کردن
گویش مازندرانی

سر در گویش مازندرانی

  • سر کله، رییس، سرکرد، بزرگ، به آن سوگند هم خورند مثل ته...
  • سرو، سرخ دار
  • بی حس – کرخت
  • سیر، مخالف گرسنه، سیر، واحد وزنی معادل، ۵ گرم
  • سحر و جادو، راز
  • نخست، بالا، همسر، پسوند مکان مثل بنه سر، اضافه و بهره...
  • چمن، لیز
  • سبزی سیر، بی میل و سیر
  • پیشوندی به معنی دوباره، در معادل فارسی
فرهنگ فارسی هوشیار

سر در فرهنگ فارسی هوشیار

  • عضو بدن انسان و حیوان از گردن ببالا که مغز و چشم و گوش و بینی و دهان در آن قرار دارد. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی آزاد

سر در فرهنگ فارسی آزاد

  • سِرّ، باطن و درون- قلب- لطیفه ای در قلب و درون انسان (مانند روح و جان) که محل کشف و شهود است. توضیح بیشتر ...
  • سِرّ، راز- امر پنهان- وسط- اصل- قسمت خوب و خالص هر چیز (جمع: اَسْرار). توضیح بیشتر ...
فارسی به ایتالیایی

سر در فارسی به ایتالیایی

فارسی به آلمانی

سر در فارسی به آلمانی

  • Blühen, Blume (f), Chef (m), Haupt (m), Kopf (m), Leiter (m), Herrscher (m), Kabal [noun], Lineal (n). توضیح بیشتر ...
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید