معنی سالار

سالار
معادل ابجد

سالار در معادل ابجد

سالار
  • 292
حل جدول

سالار در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

سالار در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • باشلیق، سپهسالار، سردار، فرمانده، پیر، ریش‌سفید، کهنسال، مسن، رئیس، سرور، شاه، بزرگ، مهتر، رهبر، ممتاز، برجسته، عالی. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

سالار در فرهنگ معین

  • [په.] (اِمر.) سردار، سپهسالار.
  • سالخورده، کهن. [خوانش: (ص مر.)]
لغت نامه دهخدا

سالار در لغت نامه دهخدا

  • سالار. (اِ) در پهلوی و در پازند «سالار» (نیبرگ 286)، ارمنی «سلر». همریشه و هم معنی سردار. و در این کلمه دال افتاده و «را» به «لام »بدل شده. (هوبشمان 692). از سال + آر (آورنده). (حاشیه ٔ برهان چ معین). اتراک به لهجه ٔ خود سالار را مفتوح و محذوف الالف و مشدد گویند. چنانکه مولوی گفته:
    من ترکم و سرمستم مستانه قلج بستم
    در ده شدم و گفتم سلار سلام علیک.
    (انجمن آرا) (آنندراج).
    || سالخورده. (برهان). پیر. ریش سفید. صاحب سال. توضیح بیشتر ...
  • سالار. (اِخ) قریه ای است در کابل افغانستان. رجوع به قاموس جغرافیائی افغانستان ج 2 ص 389 شود. توضیح بیشتر ...
  • سالار. (اِخ) (پل. ) موضعی به قرب هرات، و آن میان پل مالان و آب مرغاب است. رجوع به حبیب السیر چ خیام ج 4 ص 145 و 249 و 581 شود. توضیح بیشتر ...
  • سالار. (اِخ) لقب هرمز پادشاه اشکانی. (مفاتیح).

  • سالار. (اِخ) رجوع به حمزهبن عبدالعزیز... شود.

  • سالار. (اِخ) ابراهیم بن مرزبان دیلمی، خال مجدالدوله بن فخرالدوله. رجوع به نزهه القلوب چ تهران ص 36 و ابراهیم بن مرزبان سالاری شود. توضیح بیشتر ...
  • سالار. (اِخ) ابن شیر ذیل در سال 358 از جانب امیر ناصرالدوله ابوالحسن محمدبن ابراهیم بن سیمجور، بیهق را به اقطاع یافت و یک سال این اقطاع را داشت. سرانجام به جرجان رفت و با بیستون بن شیرزاد مصاف کرد. در ذی الحجه 358 هَ. ق. کشته شد. رجوع به تاریخ بیهق ص 133 و 134 شود. (حاشیه ٔ تاریخ بیهق بقلم بهمنیار). توضیح بیشتر ...
  • سالار. (اِخ) سلار. ابن عبدالعزیز دیلمی از فقها و ادبای شیعی در قرن پنجم مکنی به ابوالعلی و شاگرد شیخ مفید و سید مرتضی علم الهدی بود و در غسل او شرکت داشت. او راست: کتاب المراسم العلویه و الاحکام النبویه. المقنع فی الذهب، التقریب فی اصول الفقه، المراسم فی الفقه، الرد علی ابی الحسن البصری فی نقض الشافعی، التذکره فی حقیقه الجوهر. توضیح بیشتر ...
  • سالار. (اِخ) (. گرد) ابن میرانشاه از امرای قرن هفتم بسال 658 هَ. ق. بدست پهلوان محمد نهی از امرای ملک شمس الدین کرت کشته شد. سالار نبیره، و پدرش میرانشاه داماد ملک شاهنشاه امیرمحلی شهر مستنک از توابع گرمسیر مکران بودند. رجوع به تاریخ نامه هرات سیف هروی ص 257- 264 و روضات الجنات اسفزاری ص 412 شود. توضیح بیشتر ...
  • سالار. (اِخ) ابن وشمگیر پسر وشمگیر زیاری است و بسال 330 هَ. ق. ابوعلی سپهسالار خراسان او را بگروگان برد. رجوع به احوال و اشعار رودکی ص 420 شود. توضیح بیشتر ...
  • سالار. (اِخ) اختیارالدین از رجال نیمه ٔ قرن هفتم هرات از سرکردگان شمس الدین کرت بود. رجوع به فهرست تاریخنامه ٔ هرات سیف هروی شود. توضیح بیشتر ...
  • سالار. (اِخ) خسرو جمال الدین سالار مکنی به ابوالفتح از رجال نیمه ٔ اول قرن هفتم و از ممدوحان سید سراج الدین سگزی است. رجوع به یادداشت سعید نفیسی در معرفی دیوان این شاعر در مجله ٔ راهنمای کتاب سال دوم ص 673 شود. توضیح بیشتر ...
  • سالار. (اِخ) محسن بن علی بن احمد المطوعی مکنی به ابوالعباس، سالار غازیان بود و هریک چند بار با مطوعه به «طرسوس » رفتی به غزو و احفاد او در بیهق بنام سالاریان معروف بوده اند. رجوع به تاریخ بیهق ص 124 شود. توضیح بیشتر ...
  • سالار. (اِخ) (سیف الدین. ) از امیران ملک ناصر [از پادشاهان سلسله ٔ ممالیک مصر] بود. بسال 707 هَ. ق. بهمدستی حسام الدین بدر چاشنی گیر بر ملک ناصر شورید و خاطر همگنان بر سلطنت چاشنی گیر قرار گرفت و زمام حل و عقد مهام را به کف با کفایت سالاردادند. چندی بعد ملک ناصر بر شورشیان پیروزی یافت وچاشنی گیر را به زه کمان از میان برداشتند و حکم شد که سالار به قلعه ٔ شریک رود و بقیه ٔ عمر آنجا گذراند. رجوع به حبیب السیر چ خیام ج 3 ص 260 تا 263 شود. توضیح بیشتر ...
  • سالار. (اِخ) محمد حسن خان فرزند اللهیارخان آصف الدوله، دائی محمد شاه، به سال 1262 هَ. ق. در اواخر سلطنت محمدشاه ببهانه ٔ ستیزه با حاج میرزاآقاسی صدراعظم در خراسان علم طغیان برافراشت ومشهد را فروگرفت و حاجی میرزا آقاسی متولی آستان قدس را بکشت و اشیاء طلای آستان قدس را آب کرد و بنام خود سکه زد. بعد از جلوس ناصرالدین شاه، میرزا تقی خان امیرکبیر صدراعظم معروف و مدبر، سلطان مراد میرزا فاتح هرات را مأمور سرکوبی سالار کرد. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

سالار در فرهنگ عمید

  • [عامیانه] دارای ویژگی‌های ممتاز، برجسته،
    (اسم) بزرگ و مهتر قوم،
    (اسم) بزرگ و پیشرو قافله یا لشکر، سردار،
    (اسم، صفت) (کشاورزی) [قدیمی] دهقان آگاه و کاردیده که به امر آبیاری، وجین کردن و کود دادن زمین رسیدگی کند،
    * سالار بار: [قدیمی] رئیس دربار، رئیس تشریفات،
    * سالار بیت‌الحرام: [قدیمی، مجاز] خاتم انبیا،
    * سالار جنگ: فرمانده جنگ، فرمانده سپاهیان در جنگ،
    * سالار خوان: [قدیمی] خوان‌سالار، سفره‌چی، سرپرست سفره‌خانه، رئیس آشپزخانه،. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

سالار در فارسی به انگلیسی

  • Arch _, Captain, Chief, Chieftain, Dean, Elder, Father Figure, Head, Headman, Prince, Raja, Rajah, Sage, Sheik, Sheikh, Worthy. توضیح بیشتر ...
نام های ایرانی

سالار در نام های ایرانی

  • پسرانه، رهبر، بزرگ، مهتر، سردار سپاه، فرمانده سپاه، حاکم، شاه. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی هوشیار

سالار در فرهنگ فارسی هوشیار

  • رئیس، سردار، سالخورده و ریش سفید، بزرگ و مهتر قوم
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید