معنی سار

سار
معادل ابجد

سار در معادل ابجد

سار
  • 261
حل جدول

سار در حل جدول

  • پرنده آش سردکن
  • پرنده آش سرد کن
مترادف و متضاد زبان فارسی

سار در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • سارنگ، رنج، محنت، درد، شتر، پرده، ساره، نشاطآور، نشاطانگیز، شادی‌زا. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

سار در فرهنگ معین

  • (اِ.) شتر.
  • در آخر بعض کلماتِ مرکب به معنی «سر» آید: سبکسار، در آخر بعضی کلمات مرکب پسوند مکان است که بیشتر معنای کثرت و انبوهی را می رساند. چشمه - سار، از ادات تشبیه که معنای مانند و شبیه را می رساند: بادسار. [خوانش: (پس. )]. توضیح بیشتر ...
  • [ساره.] (اِ.) پرده.
  • (اِ.) رنج، محنت، آزار، (ص.) رنجور. [خوانش: [اوست.]]
  • [په. ] (اِ. ) پرنده ای است شبیه گنجشک اما بزرگتر از آن که بیشتر به شکار ملخ می پردازد. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

سار در لغت نامه دهخدا

  • سار. (اِ) پرنده ای است سیاه و خوش آواز که خالهای سفید ریزه دارد. و مرغ ملخ خوار نوعی از آن است. (برهان) (انجمن آرا) (آنندراج). جانوری است پرنده و سیاه رنگ که خالهای سفید دارد و خوش آواز بود. (جهانگیری). در عربی آن را زرزور و در ترکی صغجق گویند. (شعوری). و در شیراز آن را کاوینک گویند. (رشیدی). نام مرغی است سخنگوی. (حاشیه ٔ لغت فرس نسخه ٔ خطی نخجوانی). زرزور. (بحرالجواهر) (زمخشری). سودانیه. (بحر الجواهر) (زمخشری) (نخبه الدهر). توضیح بیشتر ...
  • سار. (اِ) رنج و آزار و محنت. (برهان) (جهانگیری) (شعوری) (انجمن آرا):
    جانم به لب آمد از غم و سار
    مُردَم ز جفا و جور بسیار.
    خسروانی (از جهانگیری، شعوری، انجمن آرا، آنندراج).
    || رنجور:
    بسا سار و نومید و بیمار و سست
    که مُردَش پزشک و ببود او درست.
    سعدی (بوستان). توضیح بیشتر ...
  • سار. (اِ) مخفف ساره بمعنی پرده است. (برهان در ماده ٔ در ساره). رجوع به ساره شود. توضیح بیشتر ...
  • سار. (اِ) سر. (برهان) (جهانگیری) (شعوری) (انجمن آرا) (آنندراج). که به عربی رأس گویند. (برهان). به این معنی در ترکیبات زیر آمده است: آسیمه سار، سرآسیمه. آسیمه سر. سیمه سار:
    من از بهر آن بچه آسیمه سار
    همی گردم اندر جهان سوگوار.
    شمسی (یوسف و زلیخا).
    - اژدهاسار، که سری مثل اژدها دارد:
    نگه کرد شاه آن یلی یال و برز
    بکف کوه کوب اژدهاسار گرز.
    اسدی (گرشاسبنامه).
    - اسپ سار، که سری مثل اسب دارد:
    نام نوعی حیوان بجزایر چین که تنی مانند تن آدم و سری چون سر اسب دارد. توضیح بیشتر ...
  • سار. [سارر] (ع ص) شادکننده. مفرح. گویند: رجل سار. (اقرب الموارد). یقال ساربار، از اتباع. (مهذب الاسماء). پنهان کننده. توضیح بیشتر ...
  • سار. (اِخ) دهی است از دهستان نیاسر بخش قمصر شهرستان کاشان. واقع در 67 هزارگزی شمال باختری قمصرو 16 هزارگزی باختر راه شوسه ٔ کاشان به قم. کوهستانی و سردسیر، و آب آن از سه رشته قنات، و محصول آن غلات و میوه است 600 تن سکنه دارد که به زراعت و گله داری مشغولند. از صنایع دستی قالی بافی در آن معمول است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 3). توضیح بیشتر ...
  • سار. (اِخ) دهی است از دهستان رود قات بخش مرکزی شهرستان مرند، واقع در 48 هزارگزی خاور مرند و 15 هزارگزی راه شوسه ٔ اهر به تبریز. جلگه ای و سردسیر، و آب آن از رودخانه، و محصولات آن غلات و سر درختی است. 414 تن سکنه دارد که به زراعت و گله داری اشتغال دارند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4). توضیح بیشتر ...
  • سار. (اِخ) رودخانه ای است که در مناطق مرزی آلمان و فرانسه جریان دارد و پس از طی مجرائی بدرازای 240 هزارگزی به رودخانه ٔ موزل می پیوندد. توضیح بیشتر ...
  • سار. (اِخ) ناحیه ای است بین فرانسه و آلمان، و محدود است از شمال و شمال غرب به فرانسه و از مشرق و جنوب و جنوب غرب به آلمان. به مساحت 2567 هزار گز مربع و با 987000 تن جمعیت. ثروت عظیم این سرزمین و وجود معادن زغال و فولاد بوسعت 116000 هکتار در آن در یک قرن و نیم اخیر کشاکشهائی را میان فرانسه و آلمان موجب گردیده است. از سال 1797 تا 1815م. سار در تصرف فرانسویان بود و با سقوط ناپلئون بزرگ به آلمان پیوست. پس از جنگ اول جهانی بسال 1919 بموجب پیمان ورسای مدت 15 سال از آلمان جدا شد و تحت نظر جامعه ٔ ملل قرار گرفت و زغال و فولاد آن بفرانسه تعلق یافت. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

سار در فرهنگ عمید

  • پرنده‌ای کوچک، سیاه‌رنگ، حلال‌گوشت، و بزرگ‌تر از گنجشک،
  • شبیه، نظیر، مانند، گونه (در ترکیب با کلمۀ دیگر): بادسار، خاک‌سار، خجل‌سار، خوارسار، دشت‌سار، دیوانه‌سار، دیوسار، زیرک‌سار، مارسار: گناه آید از بندۀ خاک‌سار / به امید عفو خداوندگار (سعدی۱: ۱۹۶)،
    جای بسیاری و فراوانی چیزی (در ترکیب با کلمۀ دیگر): چشمه‌سار، شاخسار، کوهسار، نمک‌سار،
    سر (در ترکیب با کلمۀ دیگر): آسیمه‌سار، خیره‌سار، سبک‌سار، گاوسار، نگون‌سار،
    جا، مکان، محل (در ترکیب با کلمۀ دیگر): خشک‌سار، گرم‌سار،. توضیح بیشتر ...
  • رنج، آزار، محنت، درد، غصه،

    (صفت) رنجور،
  • ساره
فارسی به انگلیسی

سار در فارسی به انگلیسی

فارسی به عربی

سار در فارسی به عربی

تعبیر خواب

سار در تعبیر خواب

  • یدن سار درخواب، مردی بود مکار که سفر بسیار کند. اگر بیند ساری فراگرفت یا کسی بدو داد، دلیل کند او را با مردی مسافر صحبت افتد. اگر بیند گوشت سار میخورد، دلیل به قدر آن گوشت که خورده باشد او را خیر و منفعت رسد. - محمد بن سیرین. توضیح بیشتر ...
  • دیدن سار درخواب، مردی کافر بود که سخن دروغ بسیار گوید. اگر بیند سار بسیار بر وی جمع شدند، دلیل درمیان کافران گرفتار گردد. - جابر مغربی. توضیح بیشتر ...
گویش مازندرانی

سار در گویش مازندرانی

  • پرنده ای از خانواده ی سار که به سه رنگ صورتی، سیاه و مینایی. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی هوشیار

سار در فرهنگ فارسی هوشیار

  • پرنده ایست سیاه و خوش آواز که خالهای سفید ریزه دارد و مرغ ملخ خوار نوعی از آنست. توضیح بیشتر ...
واژه پیشنهادی

سار در واژه پیشنهادی

  • پرنده ملخ خوار و حلال گوشت
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
قافیه