معنی زنده شدن

زنده شدن
معادل ابجد

زنده شدن در معادل ابجد

زنده شدن
  • 420
حل جدول

زنده شدن در حل جدول

لغت نامه دهخدا

زنده شدن در لغت نامه دهخدا

  • زنده شدن. [زِ دَ/ دِ ش ُ دَ] (مص مرکب) زنده گردیدن. حیات یافتن. نشر. نشور. از نو حیات یافتن. زنده گشتن:
    حکمت آبیست کجا مرده بدو زنده شود
    حکما بر لب این آب مبارک شجرند.
    ناصرخسرو.
    بنگر نبات مرده که چون زنده شد به تخم
    آن کش نبود تخم چگونه فنا شده ست.
    ناصرخسرو.
    این مرده لاله را که شود زنده
    یم سلسبیل و محشر هامون است.
    ناصرخسرو.
    سعدی اگر کشته شود در فراق
    زنده شود گر بسرش بگذری.
    سعدی.
    آن عزیزان چو زنده می نشود
    کاج اینان دگر بمیرندی. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

زنده شدن در فارسی به انگلیسی

فارسی به ترکی

زنده شدن در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

زنده شدن در فارسی به عربی

فرهنگ فارسی هوشیار

زنده شدن در فرهنگ فارسی هوشیار

  • از نو حیات یافتن، زنده گشتن
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید