معنی رست

رست
معادل ابجد

رست در معادل ابجد

رست
  • 660
حل جدول

رست در حل جدول

  • نوعی خاک سخت
  • آزاد شد
  • نوعی خاک سخت، آزاد شد
فرهنگ معین

رست در فرهنگ معین

  • (رَ) (اِ.) صف.
  • (رُ) (اِ.) نک رُس.
لغت نامه دهخدا

رست در لغت نامه دهخدا

  • رست. [رَ] (مص مرخم، اِمص) رَستن و آزادی و رهایی و خلاصی و نجات. (ناظم الاطباء). ماضی رستن یا مصدر مرخم آن. خلاص شدن و نجات یافتن. (لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف). گاهی به معنی مصدری یعنی خلاص شدن آید. (از شعوری ج 2 ص 3). || صفه و ایوان. (ناظم الاطباء) (لغت محلی شوشتر) (فرهنگ جهانگیری) (از شعوری ج 2 ص 3) (از ذیل فرهنگ سروری چ دبیرسیاقی). || طاق. (ناظم الاطباء). || مخفف رسته. راسته. (ناظم الاطباء) (برهان). توضیح بیشتر ...
  • رست. [رُ] (مص مرخم، اِمص) رُستن. (ناظم الاطباء). مصدر مرخم رُستن. روییدن و سبز شدن و سبزه از زمین برآمدن. (لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف). روییدن. (از فرهنگ جهانگیری). گاهی به معنی مصدری یعنی روییدن از زمین. (از شعوری ج 2 ص 22). روییدگی و بالیدگی. || افزونی. || چیرگی و غلبه و ظفر و استیلا. (ناظم الاطباء). غالب آمدن و مستولی شدن. (لغت محلی شوشتر) (برهان). || (اِ) نوعی از خاک سخت. (ناظم الاطباء) (لغت محلی شوشتر) (برهان). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

رست در فرهنگ عمید

  • (زمین‌شناسی) = رُس
    (صفت) [قدیمی] سخت، محکم، استوار: خویشتن‌دار باش و رست و امین / کز یسار تو ناظرند و یمین (اوحدی: مجمع‌الفرس: رست)،
    دلیر،
    چیره،. توضیح بیشتر ...
گویش مازندرانی

رست در گویش مازندرانی

فرهنگ فارسی هوشیار

رست در فرهنگ فارسی هوشیار

  • آزادی و رهائی و خلاصی و نجات
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
قافیه