معنی رخشان

رخشان
معادل ابجد

رخشان در معادل ابجد

رخشان
  • 1151
حل جدول

رخشان در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

رخشان در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • تابنده، تابان، درخشنده، رخشان، روشن، مشعشع، نیر،
    (متضاد) تیره، کدر. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

رخشان در فرهنگ معین

  • (رَ) (ص فا.) رخشنده، تابان.
لغت نامه دهخدا

رخشان در لغت نامه دهخدا

  • رخشان. [رُ] (نف) رَخْشان. رخشا. (لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف) (از برهان). صفت فاعلی است از رخشیدن با معنی مبالغه در مفهوم فروزان. (از شعوری ج 2 ص 12). تابان. روشن. (از برهان) (رشیدی) (کشف اللغات) (لغت محلی شوشتر) (غیاث اللغات). درخشان. (لغت فرس اسدی نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ نخجوانی). تابنده. فروزان. بَرّاق. درخشان. در حال رخشیدن. نیر. نیره. انور. منیر. منیره. لامع. لامعه. متلألی ٔ. باتلألؤ. آبدار. توضیح بیشتر ...
  • رخشان. [رَ] (نف) رُخْشان. صفت فاعلی حالی از رخشیدن. تابان و روشن و درخشان. (ناظم الاطباء). صفت مشبهه از رخشیدن. (فرهنگ نظام):
    نشسته بر او شهریاری چو ماه
    ز یاقوت رخشان به سر بر کلاه.
    فردوسی.
    بدو گفت شاپور شاه اورمزد
    که رخشان بدی او چو ماه اورمزد.
    فردوسی.
    که روشن شدی زو [یاقوت] شب تیره چهر
    چو ناهید رخشان بدی بر سپهر.
    فردوسی.
    یکی طوق روشن تر از مشتری
    ز یاقوت رخشان دو انگشتری.
    فردوسی.
    بگردید بر گرد آن شهر شاه
    زمین دید رخشان تر از چرخ و ماه. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

رخشان در فرهنگ عمید

  • درخشان، روشن، تابان،
فارسی به انگلیسی

رخشان در فارسی به انگلیسی

نام های ایرانی

رخشان در نام های ایرانی

  • دخترانه، درخشان، درخشان
فرهنگ فارسی هوشیار

رخشان در فرهنگ فارسی هوشیار

  • تابان و روشن و درخشان، رخشیدن
فرهنگ پهلوی

رخشان در فرهنگ پهلوی

  • شکل دیگر رخشا، درخشان
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید