معنی رخت

رخت
معادل ابجد

رخت در معادل ابجد

رخت
  • 1200
حل جدول

رخت در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

رخت در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • پوشاک، جامه، لباس، اثاث‌البیت، اثاثه، اسباب، اشیا، باروبنه، دارایی، کالا، متاع. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

رخت در فرهنگ معین

  • لباس، جامه، کالا، متاع، بار و بنه. [خوانش: (رَ) [معر. ] (اِ. )]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

رخت در لغت نامه دهخدا

  • رخت. [رَ] (اِ) اسباب و متاع خانه. (آنندراج) (انجمن آرا) (از لغت محلی شوشتر نسخه ٔخطی کتابخانه ٔ مؤلف) (ناظم الاطباء) (از فرهنگ سروری). گرانبهای از اسباب خانه. (ناظم الاطباء). سامان. اسباب و تجملات. (از شعوری ج 2 ص 2). اثاث. (ملخص اللغات حسن خطیب). کالا. خواسته. اثاث البیت. مبل. (یادداشت مؤلف). اثاث البیت و جَنْدَر. (ناظم الاطباء). اسباب خانه. (برهان). آن لوازم زندگی خانه که از جنس پارچه باشد مثل رختخواب و پرده و امثال آن و جهانگیری برای رخت معانی دیگری هم نوشته اما شواهدش کافی نیست ورشیدی هم بر آن اعتراض بجا کرده است. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

رخت در فرهنگ عمید

  • هر چیز پوشیدنی، جامه، لباس،
    [قدیمی] اسباب خانه، باروبنه،
    * رخت از جهان بردن: [قدیمی، مجاز] مردن، در‌گذشتن،
    * رخت افکندن: [قدیمی، مجاز] باروبنه را فرود آوردن در جایی و مقیم شدن،
    * رخت بربستن (بستن): (مصدر لازم) [مجاز]
    لوازم سفر را گرد آوردن و به‌هم بستن، آمادۀ سفر شدن،
    سفر کردن،
    [قدیمی] مردن،
    * رخت برچیدن: (مصدر لازم) [قدیمی]
    باروبنه را جمع کردن و بستن،
    [مجاز] کوچ کردن،. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

رخت در فارسی به انگلیسی

فارسی به عربی

رخت در فارسی به عربی

گویش مازندرانی

رخت در گویش مازندرانی

فرهنگ فارسی هوشیار

رخت در فرهنگ فارسی هوشیار

  • اسباب و متاع خانه، اسباب و تجملات، لباس، کالا
فارسی به ایتالیایی

رخت در فارسی به ایتالیایی

فارسی به آلمانی

رخت در فارسی به آلمانی

  • Garderobe, Kleid (f), Kleidung (f), Sommersachen (f)
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
قافیه