معنی دیدار کردن

دیدار کردن
معادل ابجد

دیدار کردن در معادل ابجد

دیدار کردن
  • 493
حل جدول

دیدار کردن در حل جدول

لغت نامه دهخدا

دیدار کردن در لغت نامه دهخدا

  • دیدار کردن. [ک َ دَ] (مص مرکب) عیادت کردن. پرسیدن بیمار. || ملاقات کردن. خود را نمودن. بدیدن کسی رفتن. دیدن یکدیگر را. التقاء. تلاقی. لقاء. لقیان. لقیه. (یادداشت مؤلف):
    به جیحون بر از نیزه دیوار کرد
    اباگیو گودرز دیدار کرد.
    فردوسی.
    ماه و خورشید را قران باشد
    هر گهی با پدر کنی دیدار.
    فرخی.
    تا ز چشم نرگس تازه بنفشه دور شد
    غنچه ٔ گل با شکوفه ٔ ارغوان دیدار کرد.
    فرخی.
    و بیرون شدن ملک معظم بدرشهر دروازه طبقگران و دیداری کردند و سخن گفتن باامراء بزرگ. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

دیدار کردن در فارسی به انگلیسی

فارسی به ترکی

دیدار کردن در فارسی به ترکی

فرهنگ فارسی هوشیار

دیدار کردن در فرهنگ فارسی هوشیار

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید