معنی دشت

دشت
معادل ابجد

دشت در معادل ابجد

دشت
  • 704
حل جدول

دشت در حل جدول

  • بیابان، صحرا، جلگه، فلات، هامون، بیدا
  • زمین پهناور
  • هامون، زمین پهناور
مترادف و متضاد زبان فارسی

دشت در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • بیابان، جلگه، صحرا، فلات، هامون، اولین‌فروش، دستلاف
فرهنگ معین

دشت در فرهنگ معین

  • دستلاف، پیش مزد، (عا. ) فروش اول هر کاسب، کردن نخستین بار پول گرفتن، فروختن جنس اولین بار در هر روز، کسی را کور کردن کنایه از: اولین بار فروش از او نسیه خریدن، موجب کسادی کار او شدن. [خوانش: (~. ) (اِ. )]. توضیح بیشتر ...
  • (دَ) [په.] (اِ.) صحرا، زمین پهناور و ناهموار.
لغت نامه دهخدا

دشت در لغت نامه دهخدا

  • دشت. [دَ] (اِ) صحرا و بیابان. معرب آن دست باشد. (از برهان). زمین بیابان. (شرفنامه ٔ منیری). صحرا و بیابان و هامون و زمین هموار و وسیع وبی آب. (ناظم الاطباء). صاحب آنندراج گوید: جگرتاب، سینه تاب، آتشین و دلگشا از صفات اوست. در اصطلاح جغرافیایی، زمین همواریست که بهیچ وجه چین نخورده، یا زمینی که بوسیله ٔ مواد رسوبی رودها و سیلابها بوجود آمده است. این گونه اراضی برای سکونت انسان در صورت اعتدال آب و هوا بسیار مناسب است. توضیح بیشتر ...
  • دشت. [دَ] (اِ) دستلاف. (فرهنگ فارسی معین). دشن. || پیش مزد. (فرهنگ فارسی معین). سفته. ربون. (یادداشت مؤلف). || در تداول عامیانه، فروش اول هر کاسب. (فرهنگ فارسی معین). نقد نخست که فروشنده از مشتری ستاند در اول روز یا اول شب یا اول هفته یا ماه یا سال، و با کردن صرف شود. دریافت نقدی در اول روز یا شب یا هفته یا ماه یا سال، و آنرا در قدیم دخش می گفته اند. اول پولی که دکاندار را و جز او را رسد در بامداد یا بشب پس از افروختن چراغ و یا اول هفته یا اول ماه یا اول سال. توضیح بیشتر ...
  • دشت. [دَ] (اِخ) از قرای اصفهان است. (معجم البلدان). محله ای است مشهور در اصفهان. (فرهنگ فارسی معین). قریه ای بود در سپاهان که اصل مولانا جامی از آنجا بود، و آنرا دردشت نیز گویند. (آنندراج). قاضی ابوبکر محمد پسر حسین پسر حسن. پسر جریر سوید دشتی بدان منسوب است. (از برگزیده ٔ مشترک یاقوت، ترجمه ٔ محمدِ پروین گنابادی). و رجوع به دردشت شود. توضیح بیشتر ...
  • دشت. [دَ] (اِخ) شهرکی است در میان کوهها بین اربل و تبریز، ویاقوت حموی گوید آنرا آبادان و پر خیر و برکت دیدم و اهالی آنجا همگی کُردند. (از معجم البلدان) (از برگزیده ٔ مشترک یاقوت، ترجمه ٔ محمدِ پروین گنابادی). توضیح بیشتر ...
  • دشت. [دَ] (اِخ) یکی از دهستانهای سه گانه ٔ بخش سلوانا از شهرستان ارومیه. موقعیت آن کوهستانی و سردسیر است. آب مزروعی آن از رودخانه ٔ جرمی و چشمه سار تأمین میگردد. این دهستان از 20 آبادی بزرگ و کوچک تشکیل شده و جمعیت آن در حدود 2420 تن است. محصول عمده ٔ آن غلات، توتون، محصول دامی و عسل است و مرکز آن قریه ٔ سلوانا است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4). توضیح بیشتر ...
  • دشت. [دَ] (اِخ) دهی است از دهستان مازول بخش حومه ٔ شهرستان نیشابور. سکنه ٔ آن 304 تن. آب آن از قنات. محصول غلات است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9). توضیح بیشتر ...
  • دشت. [دُ] (ص) بد و زشت. (برهان). دژ. دش: دشت یاد؛ غیبت. (یادداشت مرحوم دهخدا):
    سیامک بدست چنان دشت دیو
    تبه گشت و ماند انجمن بی خدیو.
    فردوسی. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

دشت در فرهنگ عمید

  • زمین پهناور و هموار، جلگه، بیابان، صحرا،
  • نخستین پولی که کاسب و پیشه‌ور در آغاز کار روزانه از خریدار می‌گیرد، دخش، دستلاف. =دشتان. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

دشت در فارسی به انگلیسی

  • Champaign, Field, Llano, Plain, Prairie, Wold
فارسی به ترکی

دشت در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

دشت در فارسی به عربی

  • ارض بور، سهل، صحراء
گویش مازندرانی

دشت در گویش مازندرانی

  • درست، همه، کامل، تمام
  • دشت، زمین هموار، قشلاق، میدان
فرهنگ فارسی هوشیار

دشت در فرهنگ فارسی هوشیار

  • صحرا و بیابان، زمین هموار و وسیع و بی آب
فارسی به ایتالیایی

دشت در فارسی به ایتالیایی

واژه پیشنهادی

دشت در واژه پیشنهادی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید