معنی دستان

دستان
معادل ابجد

دستان در معادل ابجد

دستان
  • 515
حل جدول

دستان در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

دستان در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • آهنگ، سرود، لحن، نغمه، نوا، تزویر، حیله، دوال، فسون، مکر، نیرنگ. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

دستان در فرهنگ معین

  • سرود، نغمه، نیرنگ، فریب، مخفف داستان، لقب زال پدر رستم. [خوانش: (دَ) (اِ. )]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

دستان در لغت نامه دهخدا

  • دستان. [دَ] (اِ) جمع دست است که دستها باشد برخلاف قیاس. (برهان) (از غیاث). ایدی:
    تو آن ملک داری که نتوان ستد
    ز دست تو دستان دستان سام.
    سوزنی.
    دستان که تو داری ای پری روی
    بس دل ببری به مکر و دستان.
    سعدی.
    به دستان خود بند از او برگرفت
    سرش را ببوسید و در بر گرفت.
    سعدی.
    به دستهای نگارین چو در حدیث آئی
    هزار دل ببری زینهار ازین دستان.
    سعدی. توضیح بیشتر ...
  • دستان. [دَ] (اِ) مخفف داستان. (از ناظم الاطباء). حکایت و افسانه. (برهان) (از غیاث). حکایت و اخبار. (جهانگیری). تاریخ و افسانه و قصه و حکایت. (ناظم الاطباء). مثل و داستان. حکایت. قصه. (یادداشت مرحوم دهخدا):
    آن دل که گفت از غم گیتی مسلمم
    دادش بدست عشق تو دستان روزگار.
    فخرالدین مبارکشاه.
    کی شود زندان تاری مر ترا بستان خوش
    گرچه زندان را به دستانها کنی بستان لقب.
    ناصرخسرو.
    خالی نباشد یک زمان زائل نگردد یک نفس
    از بدسگالان بیم تو وز دوستان دستان تو. توضیح بیشتر ...
  • دستان. [دَ] (اِ) سرود و نغمه. (جهانگیری) (برهان). آواز. (از غیاث). نغمه و آواز، لذا بلبل راهزاردستان گفته اند. (از آنندراج). سرود و نغمه و نوا و لحن و ترانه و آهنگ. (ناظم الاطباء):
    این نواها به گل از بلبل پردستان چیست
    در سروستان باز است به سروستان چیست.
    منوچهری.
    نه بلبل ز بلبل به دستان فزون
    نه طوطی ز طوطی سخن گوی تر.
    لوکری.
    قفسها ز هر شاخی آویخته
    درو مرغ دستان برانگیخته.
    اسدی.
    به دستان چکاوک شکافه شکاف
    سرایان ز گل ساری و زندواف. توضیح بیشتر ...
  • دستان. [دَ] (اِ) کلید و مفتاح ساز و آلتی که بدان ساز را کوک کنند. (ناظم الاطباء). توضیح بیشتر ...
  • دستان. [دَ] (اِ) مکر و حیله و تزویر. (برهان). مکر و حیله. (جهانگیری) (غیاث). مکر. (مهذب الاسماء). حیلت و رنگ. (فرهنگ اسدی). حیلت. (اوبهی). آرنگ. (از برهان). گربزی. افسون. مکیدت. کید. فریب. ملفقه. خدعه. خدیعت. خداع. تنبل. کنبوره. ترفند:
    دستگاه او نداند که چه روی (کذا)
    تنبل و کنبوره و دستان اوی.
    رودکی.
    گر نه خاتوله خواهی آوردن
    آن چه حیله است و تنبل و دستان.
    دقیقی.
    نبد هیچ بد جز به فرمان تو
    وگر تنبل و مکرو دستان تو. توضیح بیشتر ...
  • دستان. [دَ] (اِ) در تداول خانگی و تداول عامه، اطاق خرد که راه به اطاق بزرگ دارد. قهوه خانه ٔ کوچک در خانه. جائی چون پسینه وصندوقخانه و پستوی اطاقی. پسینه و صندوقخانه ٔ کوچک. پستوی خرد. دستدان. جای کوچکی در خانه برای نهادن ظروف و حوائج دیگر. || جای هیزم و جز آن. کته. || ایوانچه. (یادداشت مرحوم دهخدا). توضیح بیشتر ...
  • دستان. [دَ] (اِخ) نام زال پدر رستم. (جهانگیری) (برهان) (غیاث). لقب زال پدر رستم چرا که به افسون مشهور بود که سیمرغ پیش او حاضر می شد. (غیاث از سراج). بموجب شاهنامه نامی است که سیمرغ به زال داده و در تاریخ طبری و کتاب مسعودی اطلاقهای مختلف دارد. (لغات شاهنامه ص 132). لقب زال پسر سام نریمان از اولاد گرشاسب و جمشید که بواسطه ٔ شاگردی سیمرغ و آموختن علم غریبه او را به مکر و حیله منسوب می کرده و جادو می خوانده اند. توضیح بیشتر ...
  • دستان. [دَ] (اِخ) نام جادوئی است. (برهان):
    اگر دستان جادو زنده گردد
    نیارد کرد با تو مکر و دستان.
    معزی. توضیح بیشتر ...
  • دستان. [دَ] (اِخ) تخلص میرزا حبیب اصفهانی دانشمند ایرانی اواخر قرن سیزدهم و اوایل قرن چهاردهم هَ. ق. و معروف به حبیب افندی. رجوع به حبیب اصفهانی در همین لغت نامه شود. توضیح بیشتر ...
  • دستان. [دَ] (اِخ) نام موضعی است به سمرقند. (برهان).

  • دستان. [دَ] (اِخ) ناحیتی است بزرگ از دیلمان به دیلم خاصه. (حدود العالم). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

دستان در فرهنگ عمید

  • (موسیقی) محل قرار دادن انگشت در سازهای زهی مضرابی،
    [قدیمی] سرود، نغمه، لحن،
    [قدیمی] حکایت، افسانه،. توضیح بیشتر ...
  • مکر، حیله، تزویر: جوانان پیل‌افگن شیرگیر / ندانند دستان روباه پیر (سعدی۱: ۷۵)،. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

دستان در فارسی به انگلیسی

نام های ایرانی

دستان در نام های ایرانی

  • پسرانه، نامی که سیمرغ بر زال پدر رستم پهلوان شاهنامه نهاده بود. توضیح بیشتر ...
ترکی به فارسی

دستان در ترکی به فارسی

فرهنگ فارسی هوشیار

دستان در فرهنگ فارسی هوشیار

  • مخفف داستان و افسانه سرود و نغمه، آواز مکر و حیله و رنگ، کید
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید