معنی دست

دست
معادل ابجد

دست در معادل ابجد

دست
  • 464
حل جدول

دست در حل جدول

  • واحدی کامل از اجناس
  • یکی صدا ندارد
  • عضو پرکار
  • عضو پرکار، واحدی کامل از اجناس، یکی صدا ندارد
  • ید
مترادف و متضاد زبان فارسی

دست در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • ید، ارتباط، تبانی، رابطه، تسلط، قدرت
فرهنگ معین

دست در فرهنگ معین

  • رقص و پایکوبی کردن. 2- صرفنظر کردن، دست برداشتن. [خوانش: افشاندن (~. اَ دَ) (مص ل. )]. توضیح بیشتر ...
  • عضوی از بدن انسان از شانه تا سر انگشتان، مسند، قاعده، روش، واحدی برای شمارش اقلامی مانند: لباس، فنجان، نوبت، دفعه، توانایی، قدرت، دسته، جناح، لشکر، به بغل تعظیم کردن، کرنش نمودن، ُ پا [خوانش: (دَ) [په. ] (اِ. )]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

دست در لغت نامه دهخدا

  • دست. [دَ] (اِ) از اعضای بدن. دوقسمت جدا از بدن که در دو طرف تن واقع و از شانه به پائین فروآویخته است و از چند قسمت مرکب است: بازو و ساعد و کف دست و انگشتان. به عربی ید گویند. (برهان). مقابل پای و بدین معنی ترجمه ٔ «ید» بود و دستان جمع آن. (از آنندراج). آن جزء از بدن آدمی که در منتهی الیه بازو واقع شده و بدان چیزها را میگیرد و میدهد، یا آنکه شامل بازو و آرنج نیز می گردد. (ناظم الاطباء). علاوه بر معنی سرتاسر عضو مذکور، گاهی از باب ذکرکل و اراده ٔ جزء یا اطلاق کل بر جزء، بر قسمت بازو، ساعد، مچ، کف، پنجه، از مچ تا سر پنجه ها و غیره اطلاق می شود. توضیح بیشتر ...
  • دست. [دَ] (اِ) دیگ مسین. (یادداشت مرحوم دهخدا).

  • دست. [دَ] (معرب، اِ) معرب دشت فارسی. دشت. (دهار) (منتهی الارب). صحراء. ابوعبید در غریب المصنف آورده است که عرب شین را به سین تعریب کند چنانکه در نیشابور نیسابور، و در دشت، دست گوید. (المزهر سیوطی). توضیح بیشتر ...
  • دست. [دَ] (معرب، اِ) لغت فارسی داخل در زبان عرب است. رجوع به دست در معانی مختلف شود. معرب است. (منتهی الارب). جامه. (منتهی الارب). لباس. (اقرب الموارد). || کاغد. (منتهی الارب). ورق. (اقرب الموارد). || خانه. (منتهی الارب). || مسند ملوک و جز آن. (منتهی الارب). ج، دُسوت. (اقرب الموارد) (دهار) (مهذب الاسماء). شیخ عبدالرحمان کویتی در هجو مفتی بغداد گوید:
    تصدر الدست منفوخاً من التیه
    بوﱡ ولکنه من غیر تشبیه.
    || حیله و خدعه. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

دست در فرهنگ عمید

  • (زیست‌شناسی) عضوی از بدن انسان از شانه تا سرانگشتان،
    عضوی از بدن انسان از سرانگشتان تا مچ: گرفتش دست و یک‌سو برد از آن پیش / حکایت کرد با او قصهٴ خویش (نظامی۲: ۲۴۸)،
    (زیست‌شناسی) هریک از دو پای جلو چهارپایان،
    [مجاز] قدرت و سلطه،
    [مجاز] قاعده و قانون،
    [مجاز] قسم و نوع: کس را سخن بلند از ا‌ین دست / سوگند به مصطفی اگر هست (خاقانی۱: ۲۴۸)،
    [مجاز] روش،
    [مجاز] مسند،
    واحدی برای بعضی از چیزها که تمام و کامل باشند: یک دست لباس (که کت و شلوار باشد)، یک دست فنجان، یک دست بشقاب، یک دست قاشق (که هرکدام شش عدد باشد)،
    یک نوبت بازی: یک دست پاسور، یک دست تخته، یک دست شطرنج،
    ۱۱. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

دست در فارسی به انگلیسی

  • Batch, Chiro-, Clutch, Deal, Limb, Side
فارسی به ترکی

دست در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

دست در فارسی به عربی

  • خف، زعنفه، فریق، ید
تعبیر خواب

دست در تعبیر خواب

  • اگر بیند که قاضی یا سلطان دست او ببریدند، دلیل که برادر یا خواهر او بمیرد. اگر هر دو دست خویش بریده بیند، دلیل که از کسب و کار و مراد خویش باز ماند. اگر بیند که به یک دست دست دیگر را باز می کرد، دلیل است بر کسب خود ظلم و بیداد کند. اگر بیند که دست خویش را به کار می بُرد، دلیل که او را دل به هوای کسی مشغول شود. اگر بیند که کفهای دست بر هم می زند، دلیل که با کسی پیوندد یا کسی را به نکاح آورد. اگر بیند که در شهر وی، یکی را بیاوردند و دست او را ببریدند، و دیگری را به دار زدند، دلیل که امیر آن شهر معزول شود و دیگری به جای ان نشنید. توضیح بیشتر ...
  • اگر بیند که چپ شده است و کارها به سمت چپ می کرد، دلیل که کارهای پوشیده کند و حاجتش روا شود، خاصه که کارزار به دست چپ کند. اگر بیند که دست ها را به سوزن نیل کرده است، دلیل که همتش بر تعلیم علم و دانش است و بلندی حال. اگر بیند که دستش بریده گردید و ندانست که دست راست است یا چپ، دلیل است او را مصیبتی رسد، از مرگ برادر یا فرزند یا انباز اگ ربیند که دست او بزرگتر یا قوی تر از آن شد که است، دلیل است بر قوت احوال آن کسان که یاد کرده شد. توضیح بیشتر ...
  • اگر بیند که دست خویش را چون چنبر درگردن کرده است، دلیل که کردار نیک و نماز و طاعت کند و حج و غزا کند و خیرات بجا آورد. اگر بیند که دست او را از جائی کوتاه کردند، دلیل است مقصودی که دارد بر می آید از کسی که از او یاری خواهد. اگر بیند که دست او کوتاه و پا دراز شد و از ترکیب و حال خویش بگشت، دلیل بر فسادِ پیشه و منفعت وی کند. اگر بیند که پادشاهی دست راست او ببرید، دلیل است سوگندش دهند و سوگند دروغ کند. اگر بیند که دستش از تن او تحویل کرد به بدن پیغمبری، یا کسی از اهل زهد و صلاح، دلیل است حق تعالی او را هدایت دهد، یا کسی بر دست او توبه کند و به خدای تعالی باز آید، همچنان که بر دست پیغمبران و زاهدان توبه کنند. توضیح بیشتر ...
  • اگر بیند دستش چون دست سلطان شده است، بزرگی و پادشاه یابد. اگر بیند دست راست او دراز شده است، دلیل که دولتش زایل شود. اگر بیند که دست ها را با اشنان می شست، دلیل است که ازخیر او ناامید شود، آن که امید دارد. اگر بیند جانوری که به تاویل نیک باشد از سوی دست چپ او آمد و به سوی راست بیرون شد، یا بیند از سوی دست راست آمد و به چپ بیرون شد، دلیل که غم و اندوه از او زائل شود و عاقبت کارِ وی محمود است. اگر آن جانور به تاویل بد است، تاویل خواب به خلاف این است. توضیح بیشتر ...
گویش مازندرانی

دست در گویش مازندرانی

فرهنگ فارسی هوشیار

دست در فرهنگ فارسی هوشیار

  • از اعضای بدن، بازو و ساعد و کف دست و انگشتان را گویند
فارسی به ایتالیایی

دست در فارسی به ایتالیایی

فارسی به آلمانی

دست در فارسی به آلمانی

  • Arbeitskraft (f), Hand (f), Hand, Langen, Reichen, Zeiger (m), Blank [adjective], Einfach, Schlicht. توضیح بیشتر ...
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید