معنی درشت

درشت
معادل ابجد

درشت در معادل ابجد

درشت
  • 904
حل جدول

درشت در حل جدول

  • زمخت، زبر، خشن، ناهموار، سخت، سنگین
  • زمخت
مترادف و متضاد زبان فارسی

درشت در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • بدرام، خشن، زبر، زفتی، زمخت، سخت، سنگین، صلب، ضخیم، فربه، گنده، ناهموار، ناهنجار، هنگفت،
    (متضاد) نرم، هموار. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

درشت در فرهنگ معین

  • زبر، خشن، ناهموار، دشوار، سخت، نگران، آشفته. [خوانش: (دُ رُ) [په. ] (ص. )]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

درشت در لغت نامه دهخدا

  • درشت. [دَ رَ] (اِخ) ترشت. طرشت. دهی در طرف مغرب شهر تهران. (ناظم الاطباء). نام قریه ای در دو فرسنگی طهران از سوی مغرب و درنسبت بدان درویستی گویند. قریه ای است به شمال غربی طهران در دو فرسنگی و آنرا در قدیم درویست می گفتند وعلما و فقهای بسیاری از این قریه ظهور کرده اند. (یادداشت مرحوم دهخدا). امروز جزء محلات تهران است و از وضع قدیم آن جز نامی باقی نیست. رجوع به طرشت شود. توضیح بیشتر ...
  • درشت. [دُ رُ] (ص) زبر. زمخت. خشن. مقابل نرم و لین. اخرش. (تاج المصادر بیهقی). اخشب. اِرْزَب ّ. (منتهی الارب). اقض. (تاج المصادر بیهقی). اقود. اکتل. (منتهی الارب). ثقنه. (دهار). جادس. جاسی ٔ. جحنش. جرعب. جشیب. جلحمد. جِلَّوذ. خَشِب. (منتهی الارب). خشن. (دهار). دک. زَمِّر. سَجیل. سَخت. سختیت [س ِ / س َ]. سَرَنْدی ̍. سَلط. سَلیط. شَخْزَب. شُنابِث. شُنْبُث. صُماصِم. صماصمه. صمصام. صمصامه. صُمَصِم. عُرابِض. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

درشت در فرهنگ عمید

  • [مقابلِ نرم] ناهموار، زبر، زمخت، خشن،
    چیزی که حجم آن از نوع خودش بزرگ‌تر باشد،. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

درشت در فارسی به انگلیسی

فارسی به ترکی

درشت در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

درشت در فارسی به عربی

  • خشن، شرس، فظ، فی العراء، قاسی، قوی، کبیر، کتله، مجموع اجمالی، مختصر. توضیح بیشتر ...
گویش مازندرانی

درشت در گویش مازندرانی

  • گذری، پررو، بی حیا
  • خشن، سفت، زبر ناهموار، درشت، کلفت
  • از هم پاشیده
فرهنگ فارسی هوشیار

درشت در فرهنگ فارسی هوشیار

فارسی به آلمانی

درشت در فارسی به آلمانی

  • Abrupt [adjective], Dröhnen, Eben, Echt, Einwandfrei, Ganz, Ganze (n), Gehörig, Genau richtig etwa, Genau wirklich wahr, Genauso, Gerade, Geräusch (n), Gesund (m), Groß weit umfassend, Groß, Klingen, Richtig, Treu, Wahr, Wahrhaftig, Weit, Genau, Makro [noun]. توضیح بیشتر ...
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
قافیه