معنی خیم

خیم
معادل ابجد

خیم در معادل ابجد

خیم
  • 650
حل جدول

خیم در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

خیم در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • خو، طبیعت، منش، استفراغ، تهوع، قی، دیوانه، مخبون
فرهنگ معین

خیم در فرهنگ معین

  • خوی، طبیعت، استفراغ، قی. [خوانش: [په.] (اِ.)]
  • زخم، جراحت، چرک گوشه چشم. [خوانش: (اِ.)]
  • (خِ یَ) [ع.] (اِ.) جِ خیمه، چادرها، سراپرده ها.
لغت نامه دهخدا

خیم در لغت نامه دهخدا

  • خیم. [خ َ] (ع اِ) لغتی است در خیمه. (منتهی الارب). ج، خیام.

  • خیم. [خ َ / خ َ ی َ /خ ِ ی َ] (ع اِ) ج ِ خیمه. (منتهی الارب):
    وز بردگان طرفه که قسم سپه رسید
    نخاس خانه گشت بصحرا درون خیم.
    فرخی.
    بار بربست مه روزه و برکند خیم
    مهرگان طبل زد و راست برون برد علم.
    فرخی.
    باد زره گر شده ست آب مسلسل زره
    ابر شده خیمه دوز ماغ مسلسل خیم.
    منوچهری. توضیح بیشتر ...
  • خیم. [خ َ] (ع مص) ترسیدن. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). خیام. خیمان. خیمومه. خیوم. || بددلی کردن. خیام. خیوم. خیمان. خیمومه. || مکر و حیله نمودن پس رجوع کردن بر آن. (منتهی الارب). خیام. خیوم. خیمان. خیمومه. || برداشتن پا را. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). خیام. خیوم. خیمان. خیمومه. توضیح بیشتر ...
  • خیم. (ع اِ) خو. طبیعت. در این کلمه واحد و جمع یکی است. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). سیرت. خلق. خوی. منش. (یادداشت مؤلف). منه: هو کریم الخیم، هم کریموا الخیم:
    دگر خوی بد آنکه خوانیش خیم
    که با او ندارد دل از دیو بیم.
    فردوسی.
    تا بگویند که سلطان شهید افزونتر
    بود از هرچه ملک بود به نیکویی خیم.
    ابوحنیفه ٔاسکافی (از تاریخ بیهقی).
    مارماهی نبایدش بودن
    که نه این و نه آن بود در خیم.
    ابوحنیفه ٔ اسکافی. توضیح بیشتر ...
  • خیم. (اِ) خوی. طبیعت. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). || خوی بد. (ناظم الاطباء).
    - دژخیم، بدخوی. کنایه از میرغضب:
    به دل گفت کاین ماه دژخیم نیست
    گر از رازم آگه شود بیم نیست.
    اسدی.
    || جوالی از ریسمان پنبه ای. (ناظم الاطباء). جوالی از پنبه ٔ کهن بافته. (فرهنگ اسدی):
    سبوی و ساغر و آنین و غولین
    حصیر و جای روب و خیم و پالان.
    طیان (از فرهنگ اسدی).
    || دیوانه. مجنون. (لغت نامه ٔ اسدی) (ناظم الاطباء):
    ببیند غم و درد و دیوانه خیم
    نه زاومید شاد و نه زاندوه بیم. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

خیم در فرهنگ عمید

  • خوی، سرشت، طبیعت: دگر خوی بُد آن‌که خوانیم خیم / که با او ندارد دل از دیو بیم (فردوسی: ۷/۲۹۲)،
    خوی بد،
    آنچه از شکنبه و رودۀ گاو و گوسفند می‌تراشیدند،
    زخم، جراحت،
    چرک گوشۀ چشم، قی،
    جوال پنبه‌ای،. توضیح بیشتر ...
  • خیمه
فارسی به انگلیسی

خیم در فارسی به انگلیسی

گویش مازندرانی

خیم در گویش مازندرانی

فرهنگ فارسی هوشیار

خیم در فرهنگ فارسی هوشیار

  • خو، طبیعت، سیرت، منش
فرهنگ فارسی آزاد

خیم در فرهنگ فارسی آزاد

  • خِیْم، خصلت، طبیعت، سَجیَّه، اصل و جوهر.

    َ
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید