معنی خوردن

خوردن
معادل ابجد

خوردن در معادل ابجد

خوردن
  • 860
حل جدول

خوردن در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

خوردن در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • اکل، بلعیدن، تغذیه کردن، تناول کردن، صرف کردن، میل کردن، جویدن، آشامیدن، نوش کردن، نوشیدن، تحلیل بردن، برباد دادن، تلف کردن، نابود کردن، هدر دادن، بالا کشیدن، سوء‌استفاده کردن، واپس ندادن، سائیده شدن، فرسوده‌شدن، اصا. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

خوردن در فرهنگ معین

  • (مص م. ) فرو بردن غذا از گلو، نوشیدن، (عا. ) سوء استفاده مالی به هنگام تصدی شغلی، شکست خوردن، مغلوب شدن، مناسب بودن، جور بودن، ساییدن (فنی)، (مص ل. ) تصادف کردن، اصابت کردن، مقارن شدن، همزمان ش [خوانش: (خُ دَ) [په. ]]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

خوردن در لغت نامه دهخدا

  • خوردن. [خوَرْ / خُرْ دَ] (مص) از گلو فرودادن و بلعیدن غذا و طعام و جز آن. (ناظم الاطباء). اوباریدن. بلع کردن. اکل. تناول. جاویدن چیزی جامد. (یادداشت مؤلف). جویدن. خائیدن. (ناظم الاطباء):
    تلخی و شیرینیش آمیخته ست
    کس نخورد نوش و شکر بآپیون.
    رودکی.
    از زمی برجستمی تا چاشدان
    خوردمی هرچ اندر او بودی ز نان.
    رودکی.
    اشتر گرسنه کسیمه خورد
    کی شکوهد ز خار چیره خورد.
    رودکی.
    گفتم که ارمنی است مگر خواجه بوالعمید
    کو نان گندمین نخورد جز که سنگله. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

خوردن در فرهنگ عمید

  • فروبردن غذا از گلو، چیزی در دهان گذاشتن و فرودادن،
    [مجاز] به ناروا تصرف کردن: با کلک پولم را خورد،
    [عامیانه، مجاز] جلوگیری از بروز حالتی مانند گریه یا خنده: گریه‌اش را خورد،
    (مصدر لازم) [عامیانه، مجاز] هماهنگ و منطبق بودن: اخلاقش به من نمی‌خورد،
    (مصدر لازم) اصابت کردن: تیر به هدف خورد،
    (مصدر لازم) [عامیانه] کتک خوردن،
    (مصدر لازم) [عامیانه، مجاز] برخورد کردن، مواجه شدن: زود برو که به باران نخوری،
    [مجاز] فرسودن: نم، آهن را خورده بود،
    نوشیدن،
    [مجاز] ساییدن،. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

خوردن در فارسی به انگلیسی

  • Feed, Consume, Fret, Eat, Partake, Have, Suit, Take, Touch
فارسی به ترکی

خوردن در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

خوردن در فارسی به عربی

  • اغلق، تآکل، تاخم، جره، ضربه، عینه، کل، له، وارد، یرقه
فرهنگ فارسی هوشیار

خوردن در فرهنگ فارسی هوشیار

  • چیزی که شایسته و لایق خوردن و تناول کردن و آشامیدن باشد
فارسی به ایتالیایی

خوردن در فارسی به ایتالیایی

فارسی به آلمانی

خوردن در فارسی به آلمانی

  • Anfahren, Bringen, Dauern, Einnehmen, Einschlagen, Gefäß (n), Haben [verb], Kreischen, Krug (m), Nehmen, Schlagen, Schlager (m), Schmeißen, Essen, Speisen, Abfragen, Abtasten, Angrenzen, Anstossen, Ausprobieren, Muster (n), Probe (f). توضیح بیشتر ...
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید