معنی خشت

خشت
معادل ابجد

خشت در معادل ابجد

خشت
  • 1300
حل جدول

خشت در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

خشت در مترادف و متضاد زبان فارسی

فرهنگ معین

خشت در فرهنگ معین

  • آجر خام، نیزه کوچک، یکی از نقش های چهارگانه ورق بازی. ، ~ در آب زدن کنایه از: کار بیهوده کردن. [خوانش: (خِ) (اِ. )]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

خشت در لغت نامه دهخدا

  • خشت. [خ ِ] (اِ) آجر خام و ناپخته. (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء). پاره ای گل که آن را در قالبی ریزند و چون شکل قالب بخود گرفت قالب را از آن خارج کنند وسپس آن پاره گل، شکل قالب گرفته، را در آفتاب گذارند تا خشک شود و بعد آن را در ساختمانها بکار برند. می گویند خشت بهتر از آجر عایق گرما و صدا است. این پاره گل را گاه به جای «خشت « »خشت خام » نیز می گویند و چون خشت خام را بپزند آجر میشود. لَبِن:
    مغ از نشاط سبدچین که مست خواهد شد
    کند برابر چرخشت خشت بالینا. توضیح بیشتر ...
  • خشت. [خ ِ] (اِخ) بلوکی است میانه ٔ مغرب و شمال شیراز. از گرمسیرات فارس است، درازی آن از جمیله تا بیکرزی هشت فرسنگ، پهنای آن از رودک تا سیاه منصور باز هشت فرسنگ است. شکار آن بزو پازن و قوچ و میش کوهی و آهو و کبک و تیهو و دراج و کبوتر و بلدرچین و در زمستان چاخرق و هوبره و کلنگ، زراعتش گندم و جو و پنبه و شلتوک و کنجد و تنباکوو قلیلی خشخاش، آبش از رودخانه ٔ شاپور. بساتین آن بیشترش نخلستان است. انار و مرکبات کمی یافت شود و این بلوک محدود است از جانب مشرق بنواحی کازرون و از سمت شمال بماهور میلاتی و از طرف مغرب بناحیه ٔ شبانکاره و دشتستان و قصبه این بلوک را نیز خشت گویند و بیست و هفت فرسنگ از شیراز دور افتاده است. توضیح بیشتر ...
  • خشت. [خ ِ] (اِخ) مرکز دهستان خشت بخش خشت شهرستان کازرون واقع در هفت هزارگزی شمال باختری کنار تخته و خاور کوه تکاب، این دهکده در جلگه قرار دارد و آب آن از رودخانه ٔ شاپور و چشمه تنگ عمو و محصول غلات دیمی و خرما و برنج و پنبه و شغل اهالی زراعت و کسب و یک باب دبستان دارد. این دهکده راه فرعی دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 7). توضیح بیشتر ...
  • خشت. [خ ِ] (اِخ) دهی است از دهستان کبود گنبد بخش کلات شهرستان دره گز واقع در 5 هزارگزی باختر کبودگنبد. این ده در دامنه ٔ کوه قرار دارد با آب و هوای معتدل. آب آن از قنات و محصول آن غلات و بن شن و شغل اهالی زراعت و قالیچه بافی و مالداری و راه مالرو است. بطوری که شایع است در این ده بدستور نادرشاه افشار 360 حوض ساخته اند که آب هر حوض کفاف 800 سرباز را تأمین می نموده است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9). توضیح بیشتر ...
  • خشت. [خ ِ] (اِخ) دهی است ازدهستان اشکنان بخش گاوبندی شهرستان لار واقع در پنجاه و چهار هزارگزی خاور گاوبندی. این دهکده در جلگه قرار دارد با آب و هوای گرمسیری. آب آن از چاه و باران و محصول آن غلات و خرما و تنباکو و شغل اهالی زراعت و راه فرعی است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 7). توضیح بیشتر ...
  • خشت. [خ ِ] (اِخ) نام دهستان حومه ٔ بخش خشت شهرستان کازرون است بحدود زیر: شمال کوه کارده، جنوب ارتفاعات تکاب، خاور کوه لارآویز، جنوب خاوری کوه ملاخشتی، این دهستان تقریباً درجنوب خاوری بخش بین کتلهای معروف ملو در شمال و رودک در جنوب واقع و رودخانه ٔ شاپور از وسط و رودخانه ٔ دالکی از جنوب آن جاری است. شوسه شیراز به بوشهر از وسط این دهستان می گذرد. هوای آن گرم و آب مشروب و زراعتی از رودخانه ٔ شاپور و چشمه و چاه تأمین می گردد. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

خشت در فرهنگ عمید

  • از مصالح ساختمانی به‌صورت مکعبی از گِل که در قالب ریخته و خشک کرده‌اند،
    [قدیمی] نوعی نیزۀ کوچک که در جنگ‌های قدیم به ‌کار می‌رفت: چنان بود تیرش که ژوپین‌گران / شمردند هر تیر خشتی‌ گران (اسدی: ۷۳)، یکی خشت زد بر سرین قباد / که بند کمرگاه او برگشاد (فردوسی: ۱/۲۹۸)،. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

خشت در فارسی به انگلیسی

فارسی به ترکی

خشت در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

خشت در فارسی به عربی

  • ادوبی، طابوقه، مضرب
تعبیر خواب

خشت در تعبیر خواب

  • خشت درخواب مال بود، مجموع چنانکه در تاویل، هر خشتی را هزار درم نهاده بود. اگر بیند خشت زد و خشت وی خشک شد، دلیل که به قدر آن او را مال حاصل شود. اگر بیند که خشت در دست فرا گرفت، یا کسی بدو داد، دلیل که هزار درم بیابد یا کسی بدو دهد. اگر بیند او را خشت بسیار جمع شده بود دلیل که او را مال و منفعت بسیار جمع گردد. - محمد بن سیرین. توضیح بیشتر ...
  • اگر بیند که خشت از دیوار می تراشید، دلیل که مال خداوند دیوار برود. اگر بیند خشت را پاره پاره کرد و پراکنده نمود، دلیل که مال خود را بر غیر هزینه کند. - اب‍راه‍ی‍م‌ ب‍ن‌ ع‍ب‍دال‍ل‍ه‌ ک‍رم‍ان‍ی. توضیح بیشتر ...
  • خشت پخته به خواب دیدن بد بود، زیرا که آتش به وی رسیده است، از این سبب، دلیل بر غم و اندوه کند و بناها دیدن که از خشت پخته و گچ بود بد بود. - جابر مغربی. توضیح بیشتر ...
گویش مازندرانی

خشت در گویش مازندرانی

فرهنگ فارسی هوشیار

خشت در فرهنگ فارسی هوشیار

  • آجر خام و ناپخته، پاره ای گل که آنرا در قالبی ریزند و چون شکل قالب بخود گرفت قالب را خارج از آن کنند و سپس آن پاره گل بشکل قالب گرفته را در آفتاب گذارند تا خشک شود و بعد آنرا در ساختمانها بکار برند. توضیح بیشتر ...
فارسی به آلمانی

خشت در فارسی به آلمانی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید