معنی خسته

خسته
معادل ابجد

خسته در معادل ابجد

خسته
  • 1065
حل جدول

خسته در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

خسته در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • ازپاافتاده، کم‌توان، فرسوده، کوفته، فگار، مجروح، درمانده، زله، عاجز، کسل، مانده، بی‌طاقت، وامانده،
    (متضاد) سرحال، قبراق. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

خسته در فرهنگ معین

  • (ص مف. ) مجروح، آزرده، فرسوده رنجدیده، (اِ. ) زمینی که از بسیاری آمد و شد خاک آن کوفته و نرم شده باشد. [خوانش: (خَ تِ)]. توضیح بیشتر ...
  • (~.) (اِ.) هسته.
لغت نامه دهخدا

خسته در لغت نامه دهخدا

  • خسته. [خ َ ت َ / ت ِ] (اِ) استخوان خرماو شفتالو و زردآلو و امثال آن. (برهان قاطع). هسته. (از ناظم الاطباء). عَجَم. تکس. تکسک. تخم. حب. نواه. (یادداشت بخط مؤلف). خذف، سنگریزه و خسته ٔ خرما و مانند آن انداختن به انگشتان یا به چوبی. فرصد؛ خسته ٔ مویز. خضعه، خرمابن رسته از خسته. جرام، خسته ٔ خرما. فصیص، خسته ٔ خرما صاف و پاکیزه گویی روغن مالی. هُبر؛ خسته ٔ انگور. (منتهی الارب). || (ص) زمینی که آن را شیار کرده باشند. توضیح بیشتر ...
  • خسته. [خ ُ ت َ / ت ِ] (اِ) بنوره دیوار و پی آن باشد. (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

خسته در فرهنگ عمید

  • ویژگی کسی یا چیزی که از کار و فعالیت زیاد کم‌توان شده است،
    [قدیمی، مجاز] آزرده،
    [قدیمی] مجروح، دردمند: به تیرش خسته شد ویس دلارام / برآمد دِلْش را زآن خستگی کام (فخرالدین‌اسعد: ۱۳۰)،
    [قدیمی، مجاز] عاشق،. توضیح بیشتر ...
  • هسته
فارسی به انگلیسی

خسته در فارسی به انگلیسی

فارسی به ترکی

خسته در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

خسته در فارسی به عربی

  • بشکل متعب، عجله، متعب، مرهق
فارسی به ایتالیایی

خسته در فارسی به ایتالیایی

فارسی به آلمانی

خسته در فارسی به آلمانی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید