معنی خرد

خرد
معادل ابجد

خرد در معادل ابجد

خرد
  • 804
حل جدول

خرد در حل جدول

  • عقل و اندیشه
  • ذهن
  • عقل و اندیشه، کوچک
فرهنگ معین

خرد در فرهنگ معین

  • کوچک، کم سال، کودک. [خوانش: (خُ) [په.] (ص.)]
  • عقل، ادراک، دریافت. [خوانش: (خ ِ رَ) [په.] (اِ.)]
  • (خَ) (اِ.) گل و لای، لجن.
لغت نامه دهخدا

خرد در لغت نامه دهخدا

  • خرد. [خ َ] (اِ) گل سیاه لزج و چسبنده باشد. (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء). گل که بتازیش طین خوانند. (شرفنامه ٔ منیری). خَره. (صحاح الفرس). گِل سیاه ته حوض و ته جوی آب. (از انجمن آرای ناصری) (از آنندراج):
    آن کجا سرْت بر کشید بچرخ
    باز ناگه فروبردْت بخرد.
    خسروانی (از لغت فرس).
    بس کسا کاندر گهر وَاندر هنر دعوی کند
    همچو خر درخرد ماند چون گه برهان بود.
    فرخی.
    همه راود بود یکسر زمینش
    نباشد دیولاخ و شوره و خرد.
    شمس فخری. توضیح بیشتر ...
  • خرد. [خ َرْ رَ] (اِ) گل سیاه لزج و چسبنده باشد. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). رجوع به خَرْد شود. توضیح بیشتر ...
  • خرد. [خ ُ رُ] (ع اِ) ج ِ خرود. (از منتهی الارب). رجوع به خرود شود. || ج ِ خرید و خریده. رجوع به «خرید» و «خریده» شود. توضیح بیشتر ...
  • خرد. [خ ُرْ رَ] (ع اِ) ج ِ خرید و خریده. (از منتهی الارب). رجوع به خرید و خریده شود. توضیح بیشتر ...
  • خرد. [خ َ رَ] (ع اِ) درازی سکوت. (از منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). || (مص) ساکت شدن. || خریده گشتن زن. (ازمنتهی الارب) (از تاج العروس). رجوع به خریده شود. توضیح بیشتر ...
  • خرد. [خ ُ] (ص) کوچک که در مقابل بزرگ است. (از برهان قاطع). ضد بزرگ. (از غیاث اللغات) (از انجمن آرای ناصری) (از آنندراج). صغیر. صُغار. (بحر الجواهر). کوچک. کم جثه. (از ناظم الاطباء). مقابل کلان. (یادداشت مؤلف): مرعش، جذب دو شهرک است خرم و آبادان و خرد. (حدود العالم). کولان، ناحیتی خرد است و بمسلمانی پیوسته و اندر او کشت و برز است. (حدود العالم).
    ستوده بود نزد خرد و بزرگ
    اگر زادمردی نباشد سترگ.
    رودکی.
    چنین کار یکسر مدارید خرد
    که این کینه را خرد نتوان شمرد. توضیح بیشتر ...
  • خرد. [خ َ] (اِخ) لقب سعدبن زید مناه است. (از منتهی الارب).

  • خرد. [خ ِ رَ] (اِ) عقل. (برهان قاطع) (از انجمن آرای ناصری) (از آنندراج). دریافت. عقل. ادراک. تدبیر. فراست. هوش. دانش. زیرکی. (ناظم الاطباء) (از شرفنامه ٔ منیری). لُب ّ. حِجر. دهاء. زَور. زور. حِجی ̍. حَصاه. حِلم. نُهْیه. نهی ً [ن َ / ن ُ هَن ْ]. روع. ناطقه. (یادداشت بخط مؤلف):
    زن چاره گر زود بردش نماز
    چنین گفت کای شاه گردنفراز
    بمن بخش وی را خرد یاد کن
    دل غمگنان از غم آزاد کن.
    فردوسی.
    گر بر در این میر تو ببینی
    مردی که بود خوار و سرفکنده
    بشناس که مردیست او بدانش
    فرهنگ و خرد دارد و نونده. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

خرد در فرهنگ عمید

  • گل‌ولای، لجن: آن کجا سرْت برکشید به چرخ / با‌ز ناگه فرو‌بردْت به خَرد (خسروی: شاعران بی‌دیوان: ۱۷۵)،. توضیح بیشتر ...
  • عقل۱
  • ریز، کوچک،
    (اسم) هر‌چیز تقسیم‌شده به قسمت‌های کوچک‌تر و اندک‌تر: پول خُرد،
    خردسال،
    (اسم) ریزۀ هر‌چیز، خرده، ریزریز،
    [قدیمی، مجاز] بی‌اهمیت،
    [قدیمی] زیردست،
    * خرد کردن: (مصدر متعدی)
    ریز کردن،
    کوبیدن و نرم ‌کردن،. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

خرد در فارسی به انگلیسی

  • Brainpower, Broken, Common Sense, Diminutive, Intellect, Micro-, Mind, Minute, Odd, Reason, Sagacity, Sanity, Sense, Small, Understanding, Wisdom. توضیح بیشتر ...
فارسی به عربی

خرد در فارسی به عربی

  • بیع بالمفرد، تافه، حکمه، سبب، ضییل، فکر، قلیلا
فرهنگ فارسی هوشیار

خرد در فرهنگ فارسی هوشیار

  • عقل، ادراک، تدبیر، فراست، هوش، دانش، زیرکی کوچک، صغیر کوچک، صغیر. توضیح بیشتر ...
فارسی به آلمانی

خرد در فارسی به آلمانی

  • Einzelhandel, Tat, Weisheit [noun], Tat
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید