معنی جان

جان
معادل ابجد

جان در معادل ابجد

جان
  • 54
حل جدول

جان در حل جدول

  • نیروی حیات
  • نیروی زندگی
  • نیروی حیات، نیروی زندگی
مترادف و متضاد زبان فارسی

جان در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • روان، روح، حیات، نفس، هوش، عزیز، گرامی، جن،
    (متضاد) تن، بدن، انس، پری، پریان. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

جان در فرهنگ معین

  • روح انسانی، نفس، دادن و قبض را گرفتن کنایه از: مردن، جان به عزراییل تسلیم کردن، به طاق افکندن کنایه از: حالت احتضار و مرگ داشتن. [خوانش: [په. ] (اِ. )]. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

جان در فرهنگ عمید

  • جن،
  • نیرویی که تن به آن زنده است، روح حیوانی،
    روان: جان که آن جوهر است و در تن ماست / کس نداند که جای او به کجاست (نظامی۴: ۵۳۸)، جان و روان یکی‌ست به نزدیک فیلسوف / ورچه ز راه نام دو آید روان و جان (ابوشکور: شاعران بی‌دیوان: ۸۹)،
    [مجاز] گرامی، عزیز: دختر جان،
    نیرویی که در هر جانداری هست و با مردن او نابود می‌شود، حیات: جانش را گرفتم،
    [مجاز] جوهره، هسته،
    پیکر، بدن: با چوب افتاد به جان بچه،
    * به‌ جان آمدن: (مصدر لازم) [مجاز]
    خسته شدن و به ‌ستوه آمدن، به ‌تنگ آمدن: بیا بیا که به جان آمدم ز تلخی هجر / بگوی از آن لب شیرین حکایتی شیرین (سعدی۲: ۶۶۷)،
    بیزار شدن از زندگی و راضی به مرگ شدن،
    * به‌ جان آوردن: (مصدر متعدی) [مجاز]
    به ‌تنگ آوردن، به ‌ستوه آوردن: جهان گرچه کارش به‌ جان آورد / نه ممکن که سر در جهان آورد (نظامی۶: ۱۰۶۷)،
    کسی را از زندگی بیزار ساختن،
    * جان‌ افشاندن (فشاندن): (مصدر لازم) [قدیمی، مجاز]
    جان‌فشانی کردن،
    جان دادن، مردن،
    * جان ‌باختن: (مصدر لازم)
    جان خود را از دست دادن، جان سپردن،
    [مجاز] جان را در راه کسی یا چیزی فدا کردن،
    * جان‌ بخشیدن (دادن) به کسی (چیزی):
    او را زنده‌ کردن،
    [مجاز] به کسی (چیزی) نیرو دادن و زندگی دوباره بخشیدن،
    * جان سپردن (سپاردن): (مصدر لازم) جان دادن، مردن. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

جان در فارسی به انگلیسی

  • Breath, Inner Man, Juice, Life, Soul, Spirit
فارسی به ترکی

جان در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

جان در فارسی به عربی

  • حیاه، روح، شبح، نفس
تعبیر خواب

جان در تعبیر خواب

  • جان به خواب دیدن، فرزند است. یا مال یاعیال موافق. اگر بیند جان از تن وی بیرون شد، دلیل که فرزند یاعیالش بمیرد، یا مالش تلف شود یا خود هلاک شود. اگر جان خویش به صورت مردی نیکو بیند، دلیل که وی را فرزندی نیکو بیاید و حالش نیکو شود، یا به خدمت پادشاهِ خوش طبع جوانمرد پیوندد و حالش نیکو گردد. اگر جان خود را به صورت مردی زشت بیند، تاویلش به خلاف این است. حکایت: درخبر آمده است که: مردی پیش رسول خدا آمد و گفت: یا رسول الله (ص)، در خواب چنان دیدم که جان از تن من بیرون آمد و مرا درکنار گرفت و بعد از آن به آسمان رفت. توضیح بیشتر ...
  • چون بیند که مرده در خواب جان می کند، دلیل است که جانش در عقوبت است. - امام جعفر صادق علیه السلام. توضیح بیشتر ...
ترکی به فارسی

جان در ترکی به فارسی

گویش مازندرانی

جان در گویش مازندرانی

  • تن، بدن، جان کلمه ای که به هنگام شادی و ابراز علاقه بیان...
فرهنگ فارسی هوشیار

جان در فرهنگ فارسی هوشیار

فرهنگ فارسی آزاد

جان در فرهنگ فارسی آزاد

  • جان، اسم جمع از جِنّ (موجوداتی که دیده نمی شوند، اشخاصی که ایمان و انکارشان معلوم نیست)،. توضیح بیشتر ...
فارسی به آلمانی

جان در فارسی به آلمانی

  • Atem (m), Doppelbild (m), Geist (m), Geist (m), Gemüt (n), Gespenster (m), Hauch (m), Schnaufer (m), Seele (f), Spuk (m), Leben (n), Lebensdauer (m), Standzeit (f). توضیح بیشتر ...
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
قافیه