معنی تلی

تلی
معادل ابجد

تلی در معادل ابجد

تلی
  • 440
حل جدول

تلی در حل جدول

  • کیسه وسایل خیاطی
فرهنگ معین

تلی در فرهنگ معین

  • کیسه ای که در آن اسباب خیاطی را بگذارند، دست افزار حجام. [خوانش: (تُ) (اِ. )]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

تلی در لغت نامه دهخدا

  • تلی. [ت ُ] (اِ) دست افزار و دست افزاردان سرتراشان و حجامان باشد. (برهان) (از انجمن آرا) (از آنندراج) (ناظم الاطباء) (از فرهنگ رشیدی) (از شرفنامه ٔ منیری). || کیسه ای که خیاطان سوزن و ابریشم و انگشتوانه در آن نهند. (از برهان) (فرهنگ رشیدی) (از انجمن آرا) (از آنندراج) (ناظم الاطباء):
    بدیده ٔ تللی سوزنم که سوزنیم
    نیم چو سوزن درزی نهان میان تلی.
    سوزنی (دیوان چ شاه حسینی ص 296). توضیح بیشتر ...
  • تلی. [ت ِ] (اِ) طلا را گویند. (برهان). طلارا گویند که زر پاک و خالص باشد. (آنندراج) (از انجمن آرا). زر و طلا و ذهب. (ناظم الاطباء):
    وجود مردم دانا مثال زر تلی است
    که هرکجا که رود قدر و قیمتش دانند.
    سعدی (از انجمن آرا).
    رجوع به طلی شود. توضیح بیشتر ...
  • تلی. [ت َ] (اِ) درخت تمش. (ناظم الاطباء). لَم ْ. تلو. خار. تیغ. یور. شوک. شوکه. وِرِگ تَلی. سیاه تلی. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). || علیق. || درخت شاه توت. || گدا و فقیر. || دست افزاردان سرتراشان. (ناظم الاطباء). رجوع به تُلی شود. توضیح بیشتر ...
  • تلی. [ت ِل ْ لی] (اِ) به هندی اسم انزروت است. || طحال. (از تحفه ٔ حکیم مؤمن). سپرز. طحال. (الفاظ الادویه). توضیح بیشتر ...
  • تلی. [ت َل ْی ْ] (ع مص) باقی ماندن (مقداری) از ماه: تلی من الشهر کذا؛ اینقدر باقی مانده از ماه. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). توضیح بیشتر ...
  • تلی. [ت َ لی ی] (ع ص) بسیارسوگند. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). کثیرالایمان. (اقرب الموارد). || بسیارمال. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). توضیح بیشتر ...
  • تلی. [ت َل ْ لا] (ع ص) قوم تلی، قوم افتاده بر زمین. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). توضیح بیشتر ...
  • تلی. [ت ُل ْ لا] (ع اِ) گوسپند مذبوحه. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). توضیح بیشتر ...
  • تلی. [ت ِل ْ لی] (اِخ) دهی از دهستان ماروسک است که در بخش سرولایت شهرستان نیشابور واقع است و 108 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

تلی در فرهنگ عمید

  • طلا، زر،
  • دست‌افزار حجام،
    کیسه‌ای که در آن اسباب خیاطی از قبیل سوزن، نخ، و انگشتانه بگذارند،. توضیح بیشتر ...
گویش مازندرانی

تلی در گویش مازندرانی

فرهنگ فارسی هوشیار

تلی در فرهنگ فارسی هوشیار

  • ‎ کیسه ای که در آن وسایل خیاطی (سوزن نخ انگشتانه و غیره) را جا دهند، دست افزار حجام. توضیح بیشتر ...
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید