معنی بند

بند
معادل ابجد

بند در معادل ابجد

بند
  • 56
حل جدول

بند در حل جدول

  • مفصل استخوان
  • معادل فارسی پاراگراف
  • ریسمان، مفصل استخوان
  • قید
مترادف و متضاد زبان فارسی

بند در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • حبل، رسن، رشته، ریسمان، طناب، نخ، ترک، زین، بست، عقد، قید، گره، گیر، پیوند، لولا، مفصلگاه، مفصل، استخوان انگشت، اتصالگاه، پیوندگاه، گره‌گاه، تله، دام، رهن، گرو، گرفتاری، مخمصه 01 آز، طمع، یک زوج‌گاو، حیله. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

بند در فرهنگ معین

  • زنجیر و ریسمانی که بر پای و دست اسیران بندند، گره، محل به هم پیوستن دو چیز، مفصل، هر یک از فصول و فقرات نامه ها، قوانین و لوایح، سدی که در پیش آب بندند، حبس، نیرنگ، فریب، عهد، پیمان. [خوانش: (بَ) [په. ] (اِ. )]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

بند در لغت نامه دهخدا

  • بند. [ب َ] (اِ) فاصله ٔ میان دو عضو که آنرا بعربی مفصل خوانند. پیوند عضو که بعربی مفصل گویند. (برهان) (آنندراج). فاصله ٔ میان دو عضو را بتازی مفصل خوانند. (جهانگیری). محل اتصال دو عضو بهم یعنی مفصل مانند بندهای انگشتان و بند آرنج و بند زانو و جز آنها. (ناظم الاطباء). مفصل. (فرهنگ فارسی معین):
    ور بدرّی شکم و بند از بندم
    نرسد ذره ای آزاربفرزندم.
    منوچهری.
    و فرمود تا اندامهای او بندبند می بریدند تا هلاک شد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

بند در فرهنگ عمید

  • (زیست‌شناسی) محل اتصال دو استخوان در بدن، مفصل،
    محل اتصال دو چیز، پیوند،
    گرهِ نی،
    (حقوق) قسمتی از کتاب یا قانون،
    فصل،
    ریسمان،
    ریسمان یا زنجیر که به دست‌وپای انسان یا حیوانی ببندند،
    دیواری که از سنگ و سیمان یا چوب و آهن در جلو آب می‌سازند برای بالا آمدن سطح آب و آبیاری زمین‌های اطراف یا تشکیل آبشار یا جلوگیری از سیل، سد، بنداب،
    بستۀ کاغذ ۴۸۰ورقی یا ۵۰۰ ورقی که در کارخانه شمرده و بسته‌بندی شده باشد،
    علَم بزرگ،
    ۱۱. توضیح بیشتر ...
  • فن: یکی در صنعت کُشتی گرفتن سرآمده بود، چنانکه سیصدوشصت بند فاخر بدانستی (سعدی: ۷۹)،. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

بند در فارسی به انگلیسی

  • Arthro-, Band, Belt, Bind, Binder, Bond, Cincture, Clinch, Clothesline, Connection, Connective, Cord, Couple, Dam, Fastener, Fastening, Fetter, Gin, Hinge, Lace, Ligature, Line, Links, Lock, Noose, Paragraph, Restraint, Restriction, Rope, Sling, Stay, Strap, String, Tie, Tightrope, Trammel. توضیح بیشتر ...
فارسی به ترکی

بند در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

بند در فارسی به عربی

  • انشوطه، بند، حافظه الاوراق، خندق، رباط، ربطه، سد، غل، فصاحه، فقره، فک، مظهر، مفصل، مفصله، مقاله، مقطع شعری. توضیح بیشتر ...
عربی به فارسی

بند در عربی به فارسی

ترکی به فارسی

بند در ترکی به فارسی

گویش مازندرانی

بند در گویش مازندرانی

  • طناب نازک، نخی که با آن سرکیسه را بندند، بند
  • کتل، راه سربالایی، حدفاصل آب و خشکی، کوهستان و صخره های...
  • تار عنکبوت، عنکبوت، درخت زبان گنجشک ون
  • محلی که آب را از آن جا می توان قطع نموده و به سمت دیگری هدایت. توضیح بیشتر ...
  • مستقیم به طرف چیزی یا کسی رفتن، بی محابا گذشتن، طناب رخت...
  • ته بن
فرهنگ فارسی هوشیار

بند در فرهنگ فارسی هوشیار

  • فاصله میان دو عضو که آن را بعربی مفصل گویند
فارسی به ایتالیایی

بند در فارسی به ایتالیایی

فارسی به آلمانی

بند در فارسی به آلمانی

  • Abhängen, Absatz (m), Abschnitt (m), Angel (f), Binden, Bindung (f), Damm [noun], Fuge (f), Gelenk (n), Gelenk (n), Gemeinsam, Haspe (f), Hund, Keule (f), Kneipe (f), Knüpfen, Paragraph (m), Punktgleichheit (f), Scharnier (n), Schlips (m). توضیح بیشتر ...
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید