معنی بریانی

بریانی
معادل ابجد

بریانی در معادل ابجد

بریانی
  • 273
حل جدول

بریانی در حل جدول

  • مشهورترین غذای سنتی اصفهان
لغت نامه دهخدا

بریانی در لغت نامه دهخدا

  • بریانی. [ب ِرْ] (ص نسبی) منسوب به بریان. رجوع به بریان شود. || (اِ) کباب. کباب به سیخ کشیده. (یادداشت دهخدا). شواء. شوی. صلا. صلاء. صنع. علیس. فئید. مشنط. وزیم. (از منتهی الارب):
    وز پی بریانی و سور بهار
    گوسفندان را نشان کرد آفتاب.
    خاقانی.
    جمله بریانی به خوانش برمدام
    گاو ماهی اشتر و اسب و غنم.
    ؟ (از راحهالصدورراوندی).
    قرصه ٔ خورشید و مه بر سفره ٔ گردون نهد
    وآنگه از جدی و حمل ترتیب بریانی کند.
    نجیب جرباذقانی. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

بریانی در فارسی به انگلیسی

فارسی به عربی

بریانی در فارسی به عربی

گویش مازندرانی

بریانی در گویش مازندرانی

  • دانه ی گندم یا برنج برشته شده، گوشت و پیاز چرخ کرده که آن...
فارسی به آلمانی

بریانی در فارسی به آلمانی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید