معنی برق

برق
معادل ابجد

برق در معادل ابجد

برق
  • 302
حل جدول

برق در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

برق در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • آذرخش، صاعقه، الکتریسیته، کهربا، بارقه، جرقه، الکتریک، تلالو، جلا، درخشش، درخشندگی، سریع، باسرعت، برق‌آسا. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

برق در فرهنگ معین

  • درخشش، 2- الکتریسته، صاعقه، جر قه ای که در اثر نزدیک شدن الکتریسته منفی و مثبت تولید شود، نوری که در اثر برخورد ابرها تولید شود، جریان الکتریسته ای که برای مصارف خانگی و صنعتی عرضه می شود. [خوانش: (بَ) [ع. ] (اِ. )]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

برق در لغت نامه دهخدا

  • برق. [ب َ] (ع اِ) ابرنجک. (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی). روشنیی که آنرا بفارسی درخش گویند. (آنندراج) (ناظم الاطباء). آتشک. (برهان). آتشه. (ترجمان علامه ٔ جرجانی). آذرخش. آذرگشسب. برخ. بخنوه. (ناظم الاطباء). آذرخش. (منتهی الارب). ارتجک. بومه. (ناظم الاطباء). صاعقه. ج، بروق. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء). || قوه ٔ کهربائی. الکتریک. الکتریسیته. برق یا الکتریسیته، عاملی که باعث پدیده های فیزیکی گوناگون ازقبیل جذب و دفع، آثار نوری و حرارتی، آثار شیمیائی، تولید تکان ناگهانی در بدن انسان و غیره میشود و بعبارت اصح صورتی از انرژی که قابل تبدیل به انرژیهای حرارتی، مکانیکی و شیمیائی است و علمی که از خواص این انرژی بحث میکند علم برق یا برقشناخت است. توضیح بیشتر ...
  • برق. [ب َ] (ع مص) درخشیدن برق و روشنی. (آنندراج). درخشیدن. (منتهی الارب). برق زدن. ظاهر شدن برق. (اقرب الموارد. ) || برآمدن ستاره. (منتهی الارب). || ترسیدن و توعد. (از اقرب الموارد). || آراسته شدن و زینت گرفتن. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || خویشتن برآراستن. (تاج المصادر بیهقی). || اندک زیت یا روغن ریختن در طعام. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). || بلند کردن ماده شتر دم را و آبستنی وانمود کردن و آبستن نبودن. توضیح بیشتر ...
  • برق. [ب َ رَ] (ع مص) خیره شدن چشم. (المصادر زوزنی) (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). خیره شدن چشم و حیران شدن آن. خیره شدن. (ترجمان علامه ٔ جرجانی، ترتیب عادل). سرگشته و مدهوش شدن و ندیدن. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || بدرد آمدن شکم گوسفند از خوردن گیاه بروق. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). درد گرفتن شکم گوسفند از خوردن بروق. (تاج المصادر بیهقی). || فزع کردن. (ناظم الاطباء). || تهدید کردن. (تاج المصادر بیهقی). توضیح بیشتر ...
  • برق. [ب َ رَ] (معرب، اِ) بره و این معرب بره است. (المعرب جوالیقی) (منتهی الارب) (آنندراج). ج، ابراق، بُرقان، بِرقان. (منتهی الارب) (آنندراج). مأخوذ از بره ٔ فارسی و بمعنی آن. (ناظم الاطباء). توضیح بیشتر ...
  • برق. [ب َ رِ] (ع ص) سِقاء برق،مشک که از گرما روغن آن گداخته و پریشان شده و دیگربار گرد نیامده است. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). توضیح بیشتر ...
  • برق. [ب ُ رَ] (ع اِ) ج ِ بُرقه. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). خاک با سنگ وریگ و گل درآمیخته. (آنندراج). رجوع به برقه شود. توضیح بیشتر ...
  • برق. [ب ُ] (ع اِ) سوسمار. ضب. (منتهی الارب). رجوع به برقاء شود. توضیح بیشتر ...
  • برق. [] (اِخ) نام کوهی است بمکران و در زیر آن معدن یاقوت سرخ باشد. (یادداشت مؤلف از نخب الذخائر سنجاری). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

برق در فرهنگ عمید

  • درخشش، درخشندگی،
    (فیزیک) الکتریسیته،
    جرقه‌ای که در اثر نزدیک شدن الکتریسیتۀ منفی و مثبت تولید می‌شود،
    نوری که در اثر اصطکاک یا انفجار ابرها در آسمان می‌درخشد، آذرخش، آدرخش، آسمان‌درخش، ارتجک، بیر، کنور،
    * برق خاطف: [قدیمی] درخشندگی شدید که چشم‌ها را خیره کند،
    * برق یمانی (یمان): ‹برق یمانی› (نجوم) [قدیمی] مطلع ستارۀ شعرای یمانی: دریغا چنان روح‌پرورزمان / که بگذشت بر ما چو برق یمان (سعدی۱: ۱۸۴)،. توضیح بیشتر ...
فرهنگ واژه‌های فارسی سره

برق در فرهنگ واژه‌های فارسی سره

فارسی به انگلیسی

برق در فارسی به انگلیسی

  • Burnish, Electric, Electricity, Electro-, Galvanism, Mains, Polish, Power, Sheen, Shine, Sparkle, Thunderbolt, Twinkle. توضیح بیشتر ...
فارسی به ترکی

برق در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

برق در فارسی به عربی

  • بریق، تالق، صقیل، قوه، کهرباء، لمعان
تعبیر خواب

برق در تعبیر خواب

  • برق در خواب خزانه دار پادشاه است و بعضی از معبران گفته اند: برق، وعده کردن پادشاه است به بدی و مرد طماع را به طمع وی. اگر بیند برق را از هوا یا از ابر برگرفت، دلیل که کاری کند که در ان خیر بود. اگر بیند برق همی درخشید، دلیل که در آن سال نعمت فراخ بود، خاصه که با برق باد آهسته است. - محمد بن سیرین. توضیح بیشتر ...
  • برق درخواب بر پنج وجه است. اول: خزانه دار پادشاه. دوم: وعده بد. سوم: خیر. چهارم: رحمت. پنجم: راه راست. - امام جعفر صادق علیه السلام. توضیح بیشتر ...
عربی به فارسی

برق در عربی به فارسی

  • اذرخش , برق (در رعد وبرق) , اذرخش زدن , برق زدن
گویش مازندرانی

برق در گویش مازندرانی

  • آذرخش – برق آسمان
فرهنگ فارسی هوشیار

برق در فرهنگ فارسی هوشیار

  • روشنی میباشد که آنرا بفارسی درخش گویند، آذرخش، صاعقه
فارسی به آلمانی

برق در فارسی به آلمانی

  • Elektrizität (f), Strahlung [noun]
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید