معنی بان

بان
معادل ابجد

بان در معادل ابجد

بان
  • 53
حل جدول

بان در حل جدول

  • پسوند محافظت
  • پسوند نگهداری
  • پسوند محافظت، پسوند نگهداری
فرهنگ معین

بان در فرهنگ معین

  • (اِ.) صبح، پگاه.
  • (اِ.) بانگ.
  • [په. ] (پس. ) در آخر کلمه افزوده می شود و معنی حفاظت و نگاهبانی را رساند: باغبان، دربان، دیده بان. توضیح بیشتر ...
  • (اِ. ) درختی با برگ های سبز و لطیف و خوشبو که از دانه های آن روغن معطر می گیرند. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

بان در لغت نامه دهخدا

  • بان. (اِ) سقف خانه از بیرون سو. بمعنی بام است که طرف بیرونی سقف خانه باشد. (برهان قاطع). بام. (فرهنگ شعوری). سقف خانه و پشت بام. (لغت محلی شوشتر). تبدیل بام است. (انجمن آرای ناصری) (آنندراج) (از فرهنگ شعوری) (فرهنگ جهانگیری):
    سر فروکن یک دمی از بان چرخ
    تا زنم من چرخها برسان چرخ.
    مولوی.
    شواهد از تداولات عامه: زمستان آمد لب بان، گفت: سلام علیکم بر همگان.
    کفتر پرانی، بالای بانی. نودیدیم نوزمان دیدیم هفت ساله عروس لب بان دیدیم. توضیح بیشتر ...
  • بان. (اِ) ظاهراً مبدل بام است که صورتی از فام بمعنی رنگ باشد. رنگ. لون. (آنندراج). فام. وام. توضیح بیشتر ...
  • بان. (اِ) بیدمشک. (آنندراج). مشک بید. (برهان قاطع) (غیاث اللغات). خلاف بلخی. بید طبری. گربه بید. (یادداشت مؤلف). درختی است که گل و برگ آن خوشبوی است، عجم آن را بیدمشک خوانند در عربی قضیب البان گویند، و شعرا قد محبوب را به آن تشبیه کنند. در این معنی بانک هم گویند «باکاف پارسی ». (از فرهنگ شعوری ج 1 ص 181). درختی کوته است و شکوفه اش مایه ٔ عرق بیدمشک. (نزهه القلوب). درختی است که گل آن خوشبوی است و آنرا بیدمشک گویند. توضیح بیشتر ...
  • بان. (اِ) مقصود از کتیرای (صمغ) کافورمانندی نیست که عطاران فروشند بلکه مقصود از گل سرو میباشد که آنرا علمای نبات لاوسونیاالبا گویند که همان حنای اعراب می باشد. گلی است سفیدرنگ و معطر که همچو انگور دارای خوشه ها میباشد، بوته ٔ گل مزبور 4 الی 6 پا ارتفاع دارد، زنان مشرق زمین برگهای خشکیده و ساییده ٔ آنرا برای رنگ ناخنهای پا و دست خود استعمال کنند که رنگ پرتقالی دهد ناخنهای مومیایی مصر (اجساد اموات متحجره) نیز بهمین رنگ است. توضیح بیشتر ...
  • بان. (اِ) مخفف بانگ. (فرهنگ رشیدی). بانگ. (فرهنگ اسدی). فریاد. آواز بلند. (برهان قاطع). مخفف بانگ است. (از فرهنگ شعوری ج 1 ص 181) (فرهنگ نظام) (ناظم الاطباء):
    موکشان بر لب چه آرد زود
    نیز نه بان کند نه ویل و نه وای.
    خسروی. توضیح بیشتر ...
  • بان. (هندی، اِ) تیر. (آنندراج). || چیزی است که به باروت پرکرده بمدد آتش بر فوج مخالف اندازند و آن بشکل هوائی باشد که آتشبازی معروف است، ظاهراً نامش اگن بان است، چه بان در هندی تیر را گویند و اگن بمعنی آتش. (آنندراج) (غیاث اللغات). تیر هوایی آهنی که در جنگ بکار می برند. (ناظم الاطباء). احتمال میتوان داد که بان اسم صوت باشد، صوتی که از خالی شدن تیر یا آتش گرفتن باروت حاصل میشود و اگر چنین باشد بان مخفف بانگ فارسی است که نزد هندوان متداول شده است: چهکرهایی که مملو از بان بود از رسیدن شرار اخگر به یکبار آتش گرفته چندین هزار بان در آن مکان به جولان درآمده از آتش او باروت توپخانه هم شعله ور گشته هزار نفر از غازیان ایرانی و افغان را سوخته. توضیح بیشتر ...
  • بان. (اِ) رئیس. || (پساوند) دارنده. دارا. (یادداشت مؤلف). خداوند، و استعمال آن مرکب است. (شرفنامه ٔ منیری). صاحب. (انجمن آرای ناصری) (آنندراج). صاحب. خداوند. بزرگ. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). دارنده ٔ چیزی. (فرهنگ رشیدی). در پهلوی پان و در اوستا و سانسکریت پانه بمعنی محافظ و نگهبان ازمصدر پا بمعنی پاییدن است. (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین). بان سواران، رئیس سواران، در فردوسی آمده است. (یادداشت مؤلف). || حرف حفظ و حراست است. توضیح بیشتر ...
  • بان. [ن َ] (اِخ) نام طائفه ای در شمال هند (برحسب آنچه در باج پران آمده است). (از ماللهند بیرونی ص 152). توضیح بیشتر ...
  • بان. (اِ) (فرهنگ اسدی نخجوانی). صوت. آوا.

  • بان. (اِخ) موضعی است در بادیه و در آنجا ستونی است که به عمودالبان معروف است. (از معجم البلدان).
    - ذوالبان، ناحیه ایست متعلق به بنی نفیل بن عمروبن کلاب. (از معجم البلدان).
    || ناحیه ایست در اطراف رقق از بنی عمربن کلاب. || کوهی است. (از معجم البلدان). توضیح بیشتر ...
  • بان. (اِخ) قریه ای است از قرای مصر. (معجم البلدان).

  • بان. (اِخ) از قرای نیشابور و در جزو دیه های ارغیان است. (از مرآت البلدان ج 1 ص 162). دهی است در نیشابور. (از معجم البلدان). توضیح بیشتر ...
  • بان. (اِ) درختی است. (شرفنامه ٔ منیری). درخت حب البان خوانند و در فارسی تخم غالیه گویند و آن مانند پسته می باشد لیکن زود می شکند و عربان فستق الهاویه خوانند. (برهان قاطع). درختی است که بر آن خوشبو است. اما در پارسی بانک خوانند با فتح نون. (انجمن آرای ناصری). درختی است نازک و خوش نما که از تخم آن روغن گیرند و بسیار نافعو خوشبو باشد و آن درخت در عرب روید. آنچه بعضی نوشته اند که بان بمعنی درخت سهجنه است و بعضی گویند که درخت بکاین را نامند این هردو غلط است. توضیح بیشتر ...
  • بان. (اِخ) دهی است جزء دهستان قهره کهریز بخش سربند شهرستان اراک که در 40 هزارگزی شمال خاور آستانه و 2 هزارگزی راه عمومی واقع است. ناحیه ایست کوهستانی و سردسیر و دارای 449 تن سکنه. آب آنجا از قنات و رودخانه تأمین میشود. محصول عمده ٔ آن غلات و چغندر قند و انگور و قلمستان و شغل مردمش زراعت و گله داری است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 2). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

بان در فرهنگ عمید

  • نگه‌دارنده، محافظت‌کننده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): پاسبان، دربان، دروازه‌بان، شتربان، باغبان، پالیزبان، فیلبان،
    صاحب، دارنده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): مهربان،. توضیح بیشتر ...
  • (زیست‌شناسی) درختی با برگ‌های پَرمانند و گل‌های انبوه که برگ، دانه، و غلاف آن مصرف خوراکی دارد،
    [قدیمی] روغن معطری که از دانه‌های پسته‌مانند این گیاه می‌گرفتند، حب‌البان: چو بان و چو کافور و چون مشک ناب / چو عود و چو عنبر چو روشن‌گلاب (فردوسی: ۱/۴۳)،. توضیح بیشتر ...
  • بام۱: سر فروکردم دمی از بان چرخ / تا زنم من چرخ‌ها بر سان چرخ (مولوی: مجمع‌الفرس: بان)،. توضیح بیشتر ...
  • آواز،

    فریاد،
فرهنگ فارسی هوشیار

بان در فرهنگ فارسی هوشیار

  • قسمت بیرونی سقف خانه ومخفف آواز وفریاد
فرهنگ فارسی آزاد

بان در فرهنگ فارسی آزاد

  • بان، درختی است دارای برگهای سبز و خوشبو و دارای گلهای سفید که از دانه آن که شبیه پسته می‌باشد روغن معطر می‌گیرند. این درخت در هند شرقی و بنگال می‌روید و بواسطه طول آن، بلندی قامت و قد را بآن تشبیه می‌کنند،. توضیح بیشتر ...
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید