معنی بالیدن

بالیدن
معادل ابجد

بالیدن در معادل ابجد

بالیدن
  • 97
حل جدول

بالیدن در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

بالیدن در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • تفاخر، فخر، مباهات، نازش، رشد، نشو، نمو، رشد کردن، قد کشیدن، نمو کردن، نشوونما کردن، نازیدن، فخر کردن، مباهات کردن، تفاخر کردن، افزایش یافتن، زیاد شدن. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

بالیدن در فرهنگ معین

  • رشد و نمو کردن، فخر کردن. [خوانش: (دَ) (مص ل.)]
لغت نامه دهخدا

بالیدن در لغت نامه دهخدا

  • بالیدن. [دَ] (مص) نشو و نما و فزونی اندامها باشد از همه سو. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی). نمو کردن. (ناظم الاطباء). دراز شدن چنانکه در گیاه و امثال آن. نشاء. (ترجمان القرآن). بالش. نشو و نما. (از ذخیره ٔ خوارزمشاهی) (فرهنگ نظام). گوالیدن. رشد. رستن. روییدن. (فرهنگ اسدی). قد کشیدن. و آن اعم است از افزودن خواه از جانب قامت و خواه از جانب تن. ستبری. رستن و به کمال گرائیدن و رشد کردن باشد و بزرگ شدن و گسترش یافتن و فزونی گرفتن از گیاه و جانور و انسان و جز آن. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

بالیدن در فرهنگ عمید

  • نمو کردن، رشد کردن، بزرگ شدن،

    تناور گشتن،

    فخر کردن،
فارسی به انگلیسی

بالیدن در فارسی به انگلیسی

  • Brag, Breed, Develop, Flaunt, Grow, Maturate, Show
فارسی به عربی

بالیدن در فارسی به عربی

  • اهانه، تفاخر، شجاع، عواء، مباهاه، مجد
فرهنگ فارسی هوشیار

بالیدن در فرهنگ فارسی هوشیار

  • (مصدر) (بالید بالد خواهد بالید ببال بالنده بالان بالیده بالش) نمو کردن نشو و نما کردن رشد کردن، فخر کردن مباهات کردن. توضیح بیشتر ...
فارسی به آلمانی

بالیدن در فارسی به آلمانی

  • Beleidigung, Bellen [verb], Female [noun], Kläffen, Singular
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید