معنی اندام

اندام
معادل ابجد

اندام در معادل ابجد

اندام
  • 96
حل جدول

اندام در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

اندام در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • بدنه، پیکر، تن، تنه، جثه، جسم، قامت، قد، کالبد، هیکل، آلت، جوارح، عضو، ارگانیسم. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

اندام در فرهنگ معین

  • تن، بدن، قد و قامت، هر یک از اعضای بدن، عضو. ، ~ تناسلی قسمت های دستگاه تناسلی جانوران که در عمل جفت گیری و تولید مثل شرکت دارند. ، ~ حسی هر یک از اندام های تخصصی مانند: چشم، گوش، زبان و مانند آن. [خوانش: (اَ) (اِ. )]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

اندام در لغت نامه دهخدا

  • اندام. [اَ] (اِ) بدن. (برهان قاطع) (سروری) (هفت قلزم). بدن و تن. (انجمن آرا) (ناظم الاطباء). بمجاز تمام بدن بلکه مطلق جسم را گویند لهذا اندام گل، اندام کوه و اندام آفتاب هم آمده. (غیاث اللغات) (از آنندراج). تن. بدن. جسم. کالبد. (فرهنگ فارسی معین). هندام. شلو. شلا. طن. عرض. قمه. (منتهی الارب). وجود. پیکر. قالب. صورت. (یادداشت مؤلف). و بلورین اندام، گل اندام، سیم اندام، بهاراندام، تنگ اندام، خوش اندام و سمن اندام از مرکبات آن است. توضیح بیشتر ...
  • اندام. [اِ] (ع مص) پشیمانی دادن کسی را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). پشیمان گردانیدن. (تاج المصادر بیهقی) (از اقرب الموارد). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

اندام در فرهنگ عمید

  • تن، بدن، جسم،
    قدوقامت،
    (زیست‌شناسی) عضو بدن،
    عضوی که ظاهر باشد،
    [قدیمی، مجاز] قاعده و روش صحیح،
    [قدیمی، مجاز] کار آراسته و بانظام،
    * اندام دادن: (مصدر متعدی) [قدیمی، مجاز]
    آراستن،
    نظم‌وترتیب دادن،. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

اندام در فارسی به انگلیسی

  • Division, Figure, Form, Frame, Member, Organ
فارسی به عربی

اندام در فارسی به عربی

فرهنگ فارسی هوشیار

اندام در فرهنگ فارسی هوشیار

فارسی به ایتالیایی

اندام در فارسی به ایتالیایی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید