معنی الیاس

الیاس
معادل ابجد

الیاس در معادل ابجد

الیاس
  • 102
حل جدول

الیاس در حل جدول

  • از پیامبران بنی اسرائیل
لغت نامه دهخدا

الیاس در لغت نامه دهخدا

  • الیاس. [اِل ْ] (اِ) جرجانی در تعریفات (ص 23) گوید: کنایه ازقبض است زیرا وی ادریس (کذا) است و چون الیاس به عالم روحانی عروج کرد و قوای مزاجی او در عالم غیب مستهلک شد و در آنجا قبض گردید از اینرو از آن به قبض تعبیر کنند - انتهی. و رجوع به الیاس (پیغمبر) شود. توضیح بیشتر ...
  • الیاس. [اِل ْ] (اِخ) نام پیغمبری است علیه السلام. (مهذب الاسماء). لفظ اعجمی است. (المعرب جوالیقی ص 13). نام پیغمبریست مشهور و او پسرزاده ٔ سام بن نوح و عم خضر است. (از برهان قاطع) (ازهفت قلزم). برادر خضر است و همراه او آب حیات خورده، از اینرو همیشه زنده است و چنانکه خدمت بَرّ به خضر مفوض است همچنین خدمت بحر به الیاس مقرر میباشد. (از غیاث اللغات) (از آنندراج). نام برادر خضر. (مؤید الفضلاء). ابن البلخی گوید: بعد از حزقیل الیاس بن الیسع که از جمله ٔ انبیاست و بعد از الیاس ایلاف بود. توضیح بیشتر ...
  • الیاس. [اِل ْ] (اِخ) نام پادشاه بحر خزر که دریای گیلان باشد. (برهان قاطع) (هفت قلزم) (مؤید الفضلاء). در فهرست ولف بصورت الیای آمده است. ظاهراً همان الیاس پیغمبر است که گفته اند وی حیات ابدی دارد و در دریاها باشد و درماندگان را یاری دهد. صاحب مجمل التواریخ و القصص (ص 206) گوید: خدای تعالی او را (الیاس نبی را) عمر دراز داد تا بقیامت، و اندربیابانها شد همچون خضر اندر دریاها، و بندگان خدا را راحت میرسانند -انتهی. توضیح بیشتر ...
  • الیاس. [اِل ْ] (اِخ) او راست: کتاب «تاریخ مغول در آسیای مرکزی » که با همکاری دنیسن راس تألیف کرده است. رجوع به حاشیه ٔ «از سعدی تا جامی » چ 1 ص 189 شود. توضیح بیشتر ...
  • الیاس. [اِل ْ] (اِخ) شاخه ای از تیره ٔ حاجیوند هیهاوند از طایفه ٔ چهارلنگ بختیاری. (جغرافیای سیاسی کیهان ص 77). توضیح بیشتر ...
  • الیاس. [اِل ْ] (اِخ) دهی است از دهستان کاکاوند بخش دلفان شهرستان خرم آباد، واقع در 28 هزارگزی شمال باختری نورآباد و هزارگزی باختر راه شوسه ٔ خرم آباد به هرسین کرمانشاه. تپه ماهور و سردسیر است. سکنه ٔ آن 240 تن است که به لهجه ٔ لری فارسی سخن میگویند. آب آن از چشمه سار و محصول آن غلات، لبنیات و پشم و شغل مردم زراعت و گله داری است. راه مالرو دارد و ساکنان آن از طایفه ٔ غیب غلامند و در ساختمان و چادر سکونت دارند. توضیح بیشتر ...
  • الیاس. [اِل ْ] (اِخ) ابن ابراهیم سینابی. او راست: رساله فی تفسیر بعض الاَّیات و شرح مقاصد الطالبین تفتازانی و شرح الفقه الاکبر ابوحنیفه. (از کشف الظنون). توضیح بیشتر ...
  • الیاس. [اِل ْ] (اِخ) ابن احمد سامانی. برادر اسماعیل سامانی، والی قزوین در سال 293 هَ. ق. بود. رجوع به سامانی الیاس و تاریخ گزیده چ لندن صص 837-840 شود. توضیح بیشتر ...
  • الیاس. [اِل ْ] (اِخ) ابن اسحاق بن احمد. ابن اثیر در زیر حوادث سنه ٔ 310 هَ. ق. گوید: وی بسال 310 هَ. ق. بر پدر خروج کرد و شکست خورد و بفرغانه رفت و در آنجا نیز دوباره خروج کرد و سی هزار سوار با وی گرد آمدند و قصد سمرقند داشت تا با سعید نصربن احمد جنگ کند و چون بسمرقند رسید شکست خورد. آنگاه برای نوبت سوم بجنگ برخاست و صاحب چاچ ابوالفضل بن ابی یوسف بکمک او شتافت، لیکن باز منهزم شد وبه کاشغر آمد و بهنگام ولایت محمدبن مظفر بر فرغانه، بدین شهر برگشت و سرانجام همین محمدبن مظفر از وی استمالت کرد و الیاس ببخارا رفت و از جانب نصربن احمدمورد اکرام قرار گرفت. توضیح بیشتر ...
  • الیاس. [اِل ْ] (اِخ) ابن الیسع. رجوع به الیاس (پیغمبر) و فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 40 شود. توضیح بیشتر ...
  • الیاس. [اِل ْ] (اِخ) ابن الیسع. از فرمانروایان سامانی در 301 هَ. ق. رجوع به ترجمه ٔ مازندران و استراباد رابینو ص 184 شود. توضیح بیشتر ...
  • الیاس. [اِل ْ] (اِخ) ابن حبیب بن ابی عبیدهبن عقبهبن نافع ملقب به امیر شجاع (مقتول 138 هَ. ق. / 755 م. ). وی همراه برادرش عبدالرحمن هنگام استیلا بر افریقیه بود، لیکن بعد با مردم قیروان بمخالفت با او برخاست و سرانجام او را کشت و حکومت افریقیه را بدست گرفت ولی پس از یک سال و شش ماه بدست حبیب بن عبدالرحمن به انتقام پدرش کشته شد. (از الاعلام زرکلی چ 1 ج 1). توضیح بیشتر ...
  • الیاس. [اِل ْ] (اِخ) ابن حَنّا. کشیش موصلی. در سالهای 1660 و 1683 م. به آمریکا سفر کرد و وصف آنجا را در کتابی بنام «رحله اول شرقی الی امیریکا» نوشت. (از اعلام المنجد). توضیح بیشتر ...
  • الیاس. [اِل ْ] (اِخ) ابن عبداﷲ معروف به نهانی. وی کتاب «منهاج العابدین » غزالی را بترکی ترجمه کرده و مسائل العبادات الخمس را بدان افزوده است (925 هَ. ق. ). (از کشف الظنون ذیل منهاج العابدین). توضیح بیشتر ...
  • الیاس. [اِل ْ] (اِخ) ابن عیسی آق حصاری. متوفی به سال 967 هَ. ق. او راست: فرحنامه (تسحیر الاکبر) در علم حروف و طبیعت نامه (ترکی) و رموز دلگشا (نظم ترکی). (از کشف الظنون). توضیح بیشتر ...
  • الیاس. [اِل ْ] (اِخ) ابن اسدبن سامان (امیر الیاس). حکمران هرات در حدود 198 هَ. ق. ووالی سیستان به سال 208 هَ. ق. وی برادر نوح و یحیی و احمد، پدر اسماعیل و نصر، جد سامانیان بود. رجوع به معجم الانساب زامباور ج 2 ص 309 و حاشیه ٔ آن و تاریخ بخارای نرشخی ص 90 و حبیب السیر چ خیام ص 352 و تاریخ بیهق ص 68 و تاریخ سیستان (فهرست) و حاشیه ٔ آن و تاریخ گزیده چ لندن ص 379 و مجمل التواریخ و القصص ص 38 و تاریخ گردیزی ص 14 و احوال و اشعار رودکی ص 321 شود. توضیح بیشتر ...
  • الیاس. [اِل ْ] (اِخ) (سلطان. ) ابن محمدبن اورخان. محمدبن محمود شروانی کتاب «الیاسیه فی الطب » را بنام وی تألیف و سپس ترجمه کرده است. (کشف الظنون ذیل الیاسیه). و رجوع به کشف الظنون شود. توضیح بیشتر ...
  • الیاس. [اِل ْ] (اِخ) ابن مضربن نزار مکنی به ابوعمرو. از اجداد جاهلی و جزء سلسله ٔ نسب رسول خداست. گفته اند وی نخستین کسی است که بُدن را به بیت الحرام اهداء کرد. (از اعلام زرکلی چ 1 ج 1). و رجوع به تاریخ گزیده چ لندن ص 126 و صبح الاعشی ج 1 ص 346 و العقد الفریدج 6 ص 69 و تاریخ سیستان ص 49، 72، 73، 77 و 84 شود. توضیح بیشتر ...
  • الیاس. [اِل ْ] (اِخ) ابن هشام حائری. صاحب روضات الجنات گوید: وی شیخی ثقه و فقیه بود و از شیخ ابوعلی طوسی روایت میکند. در بعضی از اجازات بصورت شیخ هشام بن الیاس حائری آمده ولی در موارد دیگر الیاس بن هشام ذکر شده است و شاید این شخص پسر او باشد. (روضات الجنات ص 769). و رجوع بهمین کتاب شود. توضیح بیشتر ...
  • الیاس. [اِل ْ] (اِخ) ابن یاسین. رجوع به الیاس (پیغمبر) و حبیب السیر چ خیام ج 1 ص 107 و مجمل التواریخ و القصص، حاشیه ٔ ص 93 و 206 شود. توضیح بیشتر ...
  • الیاس. [اِل ْ] (اِخ) ابن یامین. رجوع به الیاس (پیغمبر) و تاریخ گزیده چ لندن ص 51 شود. توضیح بیشتر ...
  • الیاس. [اِل ْ] (اِخ) ابن یوسف بن زکی بن مؤید نظامی گنجه ای. شاعر بزرگ داستانسرا. رجوع به نظامی شود. توضیح بیشتر ...
  • الیاس. [اِل ْ] (اِخ) امیر ابوعلی. حاکم کرمان در عهد امیرنصر سامانی. حمداﷲ مستوفی در تاریخ گزیده (چ لندن ص 382) آرد: امیر بوعلی الیاس که در اول عیاری کردی بتغلب بر کرمان مستولی شد، سی وهفت سال آنجا پادشاهی کرد تا شهریان بسبب ظلم برو خروج کردند و او را مقهور گردانیدند و پادشاهی به پسرش الیسع دادند - انتهی. و رجوع بهمین تاریخ ص 784 و نزههالقلوب چ لیدن ص 140 شود. توضیح بیشتر ...
  • الیاس. [اِل ْ] (اِخ) انطون الیاس. متوفی 1952 م. او راست: القاموس العصری که فرهنگ انگلیسی به عربی است. توضیح بیشتر ...
  • الیاس. [اِل ْ] (اِخ) ایغوراوغلی. از سرداران بزرگ شاه اسماعیل اول صفوی. رجوع به حبیب السیر چ خیام ج 4 (فهرست) و عالم آرای عباسی ج 1 ص 30 و نیز رجوع به ایغوراغلی شود. توضیح بیشتر ...
  • الیاس. [اِل ْ] (اِخ) (افندی) بارون مدلج. او راست: کتاب «التربیه» که از فرانسوی تلخیص کرده و به سال 1902م. در مصر به چاپ رسانیده است. (از معجم المطبوعات). توضیح بیشتر ...
  • الیاس. [اِل ْ] (اِخ) خواجه خان بن توغلقتیموربن ایملخواجه بن دواخان. حکمران ماوراءالنهر از طرف توغلقتیمور (763 هَ. ق. ). رجوع به حبیب السیر چ خیام ج 3 (فهرست) شود. توضیح بیشتر ...
  • الیاس. [اِل ْ] (اِخ) شهاب الدین. وی با حاکم لرستان صمصام الدین محمود جنگ کرد و سرانجام بدست او کشته شد و بدستور غزان خان، صمصام الدین نیز بقصاص وی بقتل رسید (695 هَ. ق. ). رجوع به تاریخ گزیده چ لندن ص 556 شود. توضیح بیشتر ...
  • الیاس. [اِل ْ] (اِخ) قلندر (مولانا. ). معاصر سلطان اویس بن شیخ حسن (776 هَ. ق. ). خواندمیر در حبیب السیر گوید: هم در آن ایام خواجه نجیب الدین برادر امیر شمس الدین زکریا وزیر گردید و مولانا الیاس قلندر که با آن امیر و وزیر صفایی نداشت این قطعه نظم کرد و بر لوح بیان نگاشت:
    امارت بر سلیمان شد مقرر
    وزارت بر نجیب دنگ حیران
    فلک زانرو همی گوید جهان را
    که آن یک آصف و آن یک سلیمان.
    (حبیب السیر چ خیام ج 3 ص 240). توضیح بیشتر ...
نام های ایرانی

الیاس در نام های ایرانی

  • پسرانه، خدای من یهوه است، نام یکی از پیامبران بنی اسرائیل و در اسلام یکی از چهار پیامبر جاویدان. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی آزاد

الیاس در فرهنگ فارسی آزاد

  • اِلْیاس، بذیل کلمهء ایلیا مراجعه شود،
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید