معنی است

است
معادل ابجد

است در معادل ابجد

است
  • 461
حل جدول

است در حل جدول

فرهنگ معین

است در فرهنگ معین

  • (اَ) (فع رابطه. ) سوم شخص مفرد از مصدر «اَستن » [= هستن. ] (زمان حال فعل «بودن »): هوا روشن است. توضیح بیشتر ...
  • (اِ) [ع.] (اِ.) کون، دبر، نشیمن، نشستگاه، کفل، مقعد.
  • استخوان، هسته میوه. [خوانش: (~.) (اِ.)]
  • (~.) (اِ.) استر.
لغت نامه دهخدا

است در لغت نامه دهخدا

  • است. [اَ] (اِ) مخفّف استر. (رشیدی) (مؤید الفضلاء). مخفف استر باشد که از دواب مشهوره است. گویند از جمله متصرفات فرعون است. (برهان) (جهانگیری). || استخوان آدمی و سایر حیوانات. (برهان). و آن مأخوذ است از پهلوی بمعنی تن یا بدن، استخوان. در اوستا است، در سانسکریت اشتی. || تخم و دانه ٔ میوه ها. (برهان). هسته. توضیح بیشتر ...
  • است. [اَ / -َس ْ] (فعل) -َست. صورتی از کلمه ٔ هست. هست. (مؤید الفضلاء). و آن مفرد مغایب (سوم شخص مفرد) است از مصدر استن و بدین وجه صرف میشود: استم. استی. است. استیم. استید. استند. و گاهی بتخفیف چنین آرند: ام. ای. است. ایم. اید. اند.
    است ه-رگ-اه به ماقبل متصل شود همزه ٔ آن ساقط شود مانند: آمده ست و جانست و دلست. اگر حرف آخر کلمه ٔ ماقبل، هاءغیرملفوظ باشد جایز است که همزه بجا ماند مانند: گفته است و گوینده است:
    خدای جهان بر زبانم گواست
    که گنج و سرای سپاهم تراست. توضیح بیشتر ...
  • است. [اَ / -َس ْ] (پسوند) -َست. مزید مؤخر نام بعض امکنه، چون: مَرّست. مروَست. توضیح بیشتر ...
  • است. [اِ] (ع اِ) کون. دُبُر. بُن. (ربنجنی). نشیمن. حلقه ٔ دبر. تهیگاه. نشستنگاه. نشست جای. رَمادَه. رَماعه. عجز. کفل. (برهان قاطع). سرین. (رشیدی). مقعد. ام سوید. ام سویدا. (المرصع). محسّه. ستَه. محشه. حماء. خواره. (منتهی الارب). قراعه. ام الطنیخه. ام تسعین. ام الخبیص. ام جعر. ام خنور. ام ّخوار. ام ّخوران. ام ّدرز. ام ّوفر. ام ّسکین. ام عامر. (المرصع) (منتهی الارب). ام عزمه. ام عزامه. ام عزیمه. ام عفان. توضیح بیشتر ...
  • است. [اِ] (اِمص) مخفف ایست. توقف:
    بر شترست رخت ما این دل تنگ سخت ما
    اِست مکن چو قافله روی بدین طرف کند.
    مولوی.
    || ستایش و مدح و ثنا. (از برهان) (جهانگیری). || (فعل امر) امر از اِستادن. (برهان). توضیح بیشتر ...
  • است. [اُ] (اِ) سرین و کفل مردم و اسب. (برهان). و ظاهراً با اِست بکسر همزه خلط شده است. توضیح بیشتر ...
  • است. [اُ] (اِ) مؤلفین برهان و جهانگیری و آنندراج بمعنی افکندن و انداختن یاد کرده اند واین معنی را ازین بیت استخراج کرده اند:
    بر نطع زمین طرح شهی چون تو باستی
    لعبی است ز ترکش فلک بر زده ننهاد.
    شرف شفروه (از جهانگیری) (از شعوری). توضیح بیشتر ...
  • است. [اِ] (اِخ) (خاندان. ) خانواده ٔسلطنتی مشهور ایتالیا، که دیری در فِرّار، مُدِن و رِگژیو حکومت داشت و از آریُست و تاس حمایت میکرد. توضیح بیشتر ...
  • است. [اُ س ِ] (اِخ) نام دسته ای از ساکنین قفقاز که در دو ناحیه سکونت دارند: استی شمال، در روسیه ٔ شوروی، سکنه ٔ آن 152000 تن کرسی آن ارجنی کیدز (ولادی قفقاز) و استی جنوب، در ترانسکوکازی (قفقازیه ٔ جنوبی)، سکنه ٔ آن 88000 تن و کرسی آن تسخین ولی است. مردم مزبور از اعقاب آلان ها هستند که آس نیز نامیده میشوند. رجوع به آس در همین لغت نامه شود. آلان ها را سابقاً بعض نویسندگان از نژاد سکائی میدانستند چنانکه راولین سن در کتاب خود (ششمین دولت مشرق ص 291) گوید که آلان ها سابقاً در نزدیکی رود تاناایس (دُن کنونی) و دریاچه ٔ پالس مئوتید (دریای آزُف) مسکن داشتند و از سکاها بوده اند، ولی اکنون مسلم است که نویسنده ٔ مذکور اشتباه کرده و آلان ها از نژاد سکائی نبودند و باید آنان را از آریائیان ایرانی دانست. توضیح بیشتر ...
  • است. [اَ / اُ] (اِخ) (مخفف اوستا) تفسیر کتاب دینی زردشتیان و در فرهنگها بغلط آنرا کتاب زند و پازند نوشته اند:
    شهنشاه ایران سر و تن بشست
    به معبد خرامید با زند و است.
    فردوسی.
    جهاندار یک شب سر و تن بشست
    بشد دور بادفتر زند و است
    همه شب به پیش جهان آفرین
    همی بود گریان و سر بر زمین.
    فردوسی.
    یکی ژند واست آر با برسمت
    بگو پاسخ از هرچه واپرسمت.
    فردوسی.
    بکنجی نشسته ست با زند و است
    از امید گیتی شده پیر و سست.
    فردوسی. توضیح بیشتر ...
  • است. [اِ] (اِخ) (کانال. ) ترعه ای که موز و رُن را به مُزِل و سائن مرتبط می سازد. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

است در فرهنگ عمید

  • فعل سوم‌شخص مفرد معین که ماضی نقلی به کمک آن صرف می‌شود: گفته است،
    [مقابلِ نیست] فعل سوم‌شخص مفرد مضارع از مصدر «بودن»، هست: هوا سرد است،. توضیح بیشتر ...
  • سرین، کفل،
  • اَوِستا: شهنشاه ایران سر و تن بشست / به جایی خرامید با زند و اُست (فردوسی: ۴/۲۷۷)،. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

است در فارسی به انگلیسی

گویش مازندرانی

است در گویش مازندرانی

  • باردار حامله، کنایه از کم تحرک
فرهنگ فارسی هوشیار

است در فرهنگ فارسی هوشیار

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
قافیه