معنی اذن

اذن
معادل ابجد

اذن در معادل ابجد

اذن
  • 751
حل جدول

اذن در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

اذن در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • اجازه، تجویز، جواز، رخصت، دستور
فرهنگ معین

اذن در فرهنگ معین

  • (اُ ذُ) [ع.] (اِ.) گوش.
  • (مص م. ) رخصت دادن، اجازه دادن، (اِمص. ) فرمان، رخصت، اجازه. [خوانش: (اِ) [ع. ]]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

اذن در لغت نامه دهخدا

  • اذن. [اَ] (ع مص) بگوش کسی زدن. بر گوش زدن. (تاج المصادر بیهقی). || بدردگوش مبتلا گشتن. || خشک شدن گرفتن گیاه. توضیح بیشتر ...
  • اذن. [اَ ذَ] (ع مص) اِذن. اَذانت. || دانستن. || اباحه. (اقرب الموارد). || استماع. (اقرب الموارد). گوش داشتن. (زوزنی). گوش فراداشتن. توضیح بیشتر ...
  • اذن. [اَ ذَن ن] (ع ص) مردی که آب بینی او از هر دو سوراخ روان باشد. (منتهی الارب). آنکه آب بینی او از هر دو سوراخ جاری شود. آنک از بینی وی آب روان باشد. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). آنک آب از بینی او چکد. آب بینی چکنده. مُفی. فرکند. فرغند. مؤنث: ذَنّاء.
    - امثال:
    انفک منک و ان کان اذن ّ. توضیح بیشتر ...
  • اذن. [اِ] (ع مص، اِمص) دستوری. (منتهی الارب). دستوری دادن. (زوزنی). بار. اجازه. اجازت. رخصت:5 و پسرش را بدیوان آوردند و موقوف کردند تا مقرر گردد باذن اﷲ. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 324).
    بگفتا اذن خواهی چیست از من
    چه بهتر کور را از چشم روشن.
    جامی.
    - اذن دادن، دستوری دادن. رخصت دادن. جایز شمردن. مرخص کردن. اجازه.
    || امر. فرمان. (غیاث اللغات). || دانست: فعله باذنی، کرد آنرا بدانست من. (منتهی الارب). || دانستن. بدانستن. توضیح بیشتر ...
  • اذن. [اِ ذَ] (ع ق) اکنون. || این هنگام. || آنگاه. آنگهی. حرف جواب و جزاء، و هو اماان یدل علی انشاء التسببیه بحیث لایفهم الارتباط من غیره کقولک اذن اُکرمک لمن قال لک ازورک و هو حینئذ عامل یدخل علی الجمله الفعلیه فینصب المضارع بثلاثه شروط، الاول ان یکون مُصَدَّراً والثانی ان یکون مباشراً للمضارع و لایضر الفصل بالقسم او بلاالنافیه و الثالث ان یکون المضارع (؟) بعده مستقبلا. (اقرب الموارد).
    - فأذن، ناگهان. توضیح بیشتر ...
  • اذن. [اُ ذَ] (ع اِ) ج ِ اَذَنه.

  • اذن. [اُ] (ع اِ) گوش. اُذُن:
    اُذن مؤمن وحی ما را واعی است
    آنچنان گوشی قرین داعی است.
    مولوی.
    ج، آذان. توضیح بیشتر ...
  • اذن. [اُ ذُ] (ع اِ) گوش:
    گر شنیدی اذن کی ماندی اذن
    یا کجا کردی دگر ضبط سخن.
    مولوی.
    - اُذُن بَسْطاء، گوش کلان و پهن.
    - اذن خرباء، گوشی شکافته. (مهذب الاسماء).
    - اذن خرقاء، گوشی سوراخ کرده. (مهذب الاسماء).
    - اذن واعیه، گوش شنوا.
    || گوشی که نیکی شنود. || قبضه ٔ شمشیر و کمان. دسته و گوشه ٔ هرچیز که بدان در دست گیرند. || جاء ناشراً اُذُنیه، آمد طامع و امیدوار. || لبس اُذُن، تغافل. اعراض. روی گردانیدن. ج، آذان. || (ص) مرد سخن شنو. توضیح بیشتر ...
  • اذن. [اُ ذُ] (اِخ) یکی از جبال بنی ابی بکربن کلاب. || قاره ای بسماوه که از آنجا سنگ آسیا برند. (معجم البلدان). توضیح بیشتر ...
  • اذن. [] (اِخ) (سنهالَ...) نام سال اول هجرت.

فرهنگ عمید

اذن در فرهنگ عمید

فارسی به انگلیسی

اذن در فارسی به انگلیسی

فارسی به عربی

اذن در فارسی به عربی

عربی به فارسی

اذن در عربی به فارسی

  • گوش , شنوایی , هرالتی شبیه گوش یا مثل دسته کوزه , خوشه , دسته , خوشه دار یا گوشدار کردن. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی آزاد

اذن در فرهنگ فارسی آزاد

  • اِذْن، (اَذِنَ، یَأذَن) اجازه دادن، اجازه، فرمان، رُخْصَت. (اَذَّنَ، یُأذِّنُ تَأذِین) ندا کردن، جار زدن، اعلان کردن،. توضیح بیشتر ...
  • اُذُن، گوش (جمع: آذان)، (این کلمه مؤنث میباشد)،
فارسی به آلمانی

اذن در فارسی به آلمانی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
عبارت های مشابه