معنی ادهم

ادهم
معادل ابجد

ادهم در معادل ابجد

ادهم
  • 50
حل جدول

ادهم در حل جدول

  • سیاه رنگ، خاکستری
  • اسب سیاه
مترادف و متضاد زبان فارسی

ادهم در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • اسب، فرس، بند، قید، تیره، سیاه
فرهنگ معین

ادهم در فرهنگ معین

  • سیاه رنگ، خاکستری، آثار نو، آثار کهنه و پوسیده، بند، قید، اسب سیاه، اسب تندرو. [خوانش: (اَ هَ) (ص. )]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

ادهم در لغت نامه دهخدا

  • ادهم. [اَ هََ] (ع ص، اِ) سیاه. (منتهی الارب). تیره گون: غره ٔ بامداد بر صفحه ٔ ادهم ظلام پیدا گشت. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 31).
    رو سفید از قوت بلغم بود
    باشد از سودا که روی ادهم بود.
    مولوی.
    || آثار نو. (منتهی الارب). || آثار کهنه و پوسیده. (منتهی الارب). || رنگی از رنگهای اسپ. بور. || شتر یا اسپ خاکسترگون که سیاهی آن بر سپیدی غالب باشد. (منتهی الارب). || اسب سیاه. (مهذب الاسماء). || ستور سیاه رنگ. اسبی سیاه بش و دنبال سرخ:
    ستام شب را جسری کنم بطرف سرشک
    چو زیر زین کشد او پشت باره ٔ ادهم. توضیح بیشتر ...
  • ادهم. [اَ هََ] (اِخ) شاعری ایرانی از مردم کاشان. وی اکثر عمر خویش به بغداد گذرانیده است و صاحب قاموس الاعلام ترکی گوید بتاریخ وفات وی دست نیافتم. از اشعار اوست:
    کس را نبینم روز غم جزسایه در پهلوی خود
    آنهم چو بینم سوی او گرداند از من روی خود. توضیح بیشتر ...
  • ادهم. [اَ هََ] (ع اِ) از اعلام اسب. || (اِخ) نام اسب بنی بجیربن عبّاد. || نام اسب عنترهبن شدّاد عَبْسی. || نام اسپ معاویهبن مرداس سلمی. || نام اسب هاشم بن حرمله ٔ مرّی. توضیح بیشتر ...
  • ادهم. [اَ هََ] (اِخ) ابن حَظَرَه ٔ لحمی. صحابی است.

  • ادهم. [اَ هََ] (اِخ) ابن ضرار الضبی. رجوع به عقدالفرید چ محمد سعید العریان ج 6 ص 44 شود. توضیح بیشتر ...
  • ادهم. [اَ هََ] (اِخ) ابن طریف السدوسی مکنی به ابی بشر. تابعی است. توضیح بیشتر ...
  • ادهم. [اَ هََ] (اِخ) ابن عمرو. رجوع به عقدالفرید چ محمدسعید العریان ج 3، و رجوع به فهرست همین جلد شود. توضیح بیشتر ...
  • ادهم. [اَ هََ] (اِخ) ابن محرّزبن اَخشن، شاعر فارسی. تابعی است. توضیح بیشتر ...
  • ادهم. [اَ هََ] (اِخ) ابن منصوربن زید بلخی. پدر سلطان ابراهیم که پادشاهی بلخ ترک داده درویشی اختیار کرده بود و قصه ٔ آن مشهور است. (مؤید الفضلاء). و رجوع به ابراهیم ادهم شود. توضیح بیشتر ...
  • ادهم. [اَ هََ] (اِخ) عنبری یا عبدی. ابوعبیداﷲ المرزبانی در الموشح از او روایت دارد. رجوع به الموشح چ مصر ج 1 ص 130 و 227 شود. توضیح بیشتر ...
  • ادهم. [اَ هََ] (اِخ) واعظ، متخلص به عزلتی. او راست: کتاب معیارالعلم والعمل. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

ادهم در فرهنگ عمید

  • سیاه‌رنگ (اسب)،

    (اسم) [مجاز] اسب،

    [مجاز] سیاه، تاریک،
نام های ایرانی

ادهم در نام های ایرانی

  • پسرانه، سیاه، تیره گون، نام پدر ابراهیم ادهم که پادشاهی بلخ را رها کرده و زاهد شد. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی هوشیار

ادهم در فرهنگ فارسی هوشیار

فرهنگ فارسی آزاد

ادهم در فرهنگ فارسی آزاد

  • اَدْهَم، سیاه، خاکستری رنگ (جمع: دُهْم، مُؤنَّث: دَهْماء).






    بلاء اَدهَم: کنایه از شدت سختی و بلاست، بلای بزرگ و سخت،. توضیح بیشتر ...
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
قافیه