معنی اثیر

اثیر
معادل ابجد

اثیر در معادل ابجد

اثیر
  • 711
حل جدول

اثیر در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

اثیر در مترادف و متضاد زبان فارسی

فرهنگ معین

اثیر در فرهنگ معین

  • (اَ) [معر. ] (اِ. ) به باور قدما کره آتش که بالای کره هواست، سیالی رقیق و بی وزن است. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

اثیر در لغت نامه دهخدا

  • اثیر. [اَ] (معرب، اِ) (از یونانی اِثِر و لاتینی ای ثر) کره ٔ نار که بالای کره ٔ هواست. فلک الدنیا. فلک الافلاک. (شعوری از محمودی). سایلی رقیق و تُنُک، بی وزن، که طبق عقیده ٔ قدما فضای فوق هوای کره ٔ زمین را فرا گرفته است. اتر:
    یکی آتشی داند اندر هوا
    بفرمان یزدان فرمانروا
    که دانای هندوش خواند اثیر
    سخنهای چرب آرد ودلپذیر.
    فردوسی.
    اثیر و پس هوا پس آب و پس خاک
    که زادستند این هر چار ز افلاک.
    ناصرخسرو.
    همیشه تا نبود خاک را فروغ اثیر
    همیشه تا نبود ماه را علوّ زحل. توضیح بیشتر ...
  • اثیر. [اَ] (ع ص) نعت از اَثَر. مأثور. برگزیده. کریم. || یار خالص. || (اِ) جوهر شمشیر. توضیح بیشتر ...
  • اثیر. [اَ] (ع ص، از اتباع) از اتباع است: شی ٔ کثیرٌ اثیر. مانند بثیر. (منتهی الارب). توضیح بیشتر ...
  • اثیر. [اُ ث َ] (ع اِ مصغر) مصغر اَثَر.

  • اثیر. [اَ] (اِخ) وزیر بهاءالدولهبن عضدالدوله. رجوع به عیون الأنباء ابن ابی اصیبعه ج 1 ص 327 شود. توضیح بیشتر ...
  • اثیر. [اُ ث َ] (اِخ) جدّ مغیرهبن جمیل. و این مغیره شیخ ابوسعید اشج ّ بود. (منتهی الارب). توضیح بیشتر ...
  • اثیر. [اُ ث َ] (اِخ) ابن عمرّیا. رجوع به اثیر سکونی شود.

  • اثیر. [اُ ث َ] (اِخ) سکونی. ابن عمرو معروف به ابن عمرّیا. طبیبی است. (منتهی الارب). و او کوفی بوده. رجوع به اثیر (صحرای. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • اثیر. [اُ ث َ] (اِخ) (صحرای. ) جائی است بکوفه منسوب به اثیربن عمرو السکونی الطبیب الکوفی معروف به ابن عمرّیا معاصر علی علیه السلام. (معجم البلدان) (مراصد). توضیح بیشتر ...
  • اثیر. [] (اِخ) ابن بیسانی. رجوع به معجم الادباء چ مارگلیوث ج 2 ص 427 س 10 شود. توضیح بیشتر ...
  • اثیر. [اَ] (اِخ) ابومحمد محمدبن عبدالکریم. از اهل جزیره ٔ ابن عمر، جدّ ابوالسعادات مبارک بن محمدبن محمد ملقب به مجدالدین و معروف به ابن اثیر است. رجوع به معجم الادباء چ مارگلیوث ج 6 ص 238 شود. توضیح بیشتر ...
  • اثیر. [اَ] (اِخ) اخسیکتی. از شعرای مائه ٔ ششم هَ. ق. عوفی در لباب الالباب ج 2 ص 224گوید:. شعر او آنچه هست مصنوع است و مطبوع و معانی او را ملک است و وقتی یکی از فضلا از داعی معنی این چند بیت که در قصیده ای معروف گفته است سؤال کرد:
    چو طرد و عکس حروف تهجی اقبال
    بحفظ دامن اقبال جمله تن چنگی
    عدو اگر نبود گو مباش آن بدرگ
    بریشمی ست بر این ارغنون سرآهنگی
    بقای جان تو خواهم که اُم ّاوتار است
    که گر بلغزد پایش قفا خورد چنگی. توضیح بیشتر ...
  • اثیر. [اَ] (اِخ) اومانی. اثیرالدین. دولتشاه در تذکره ص 172 آرد: او مردی خوش طبع و فاضل بوده و دیوان او مشهور است و در علم شاگرد خواجه نصیرالدین طوسی بود و اصل او از همدان است. اشعار عربی بسیار دارد و سخن رادانشمندانه میگوید. و هدایت در مجمع الفصحاء ج 1 ص 105 آورده است: از فضلای صاحب پایگاه و اسمش مولانا عبداﷲ از خاک پاک ولایت همدان و شاعری است فصاحت توأمان، مداح سلیمانشاه حاکم کردستان، با کمال الدین اسماعیل اصفهانی معاصر بوده و کسب کمالات در خدمت خواجه نصیرالدین طوسی نموده وفاتش در سنه ٔ 656 هَ. توضیح بیشتر ...
  • اثیر. [اَ] (اِخ) مجدالدین. مؤلف حبیب السیر در تحت عنوان ِ «گفتار در بیان وصول اختر طالع مجدالملک یزدی به اوج اقبال و رجعت کوکب دولت خواجه شمس الدین محمد بحدود وبال » (ج 2 صص 37- 38) آرد: مجدالملک که ولد صفی الملک ابوالمکارم بود در سلک وزیرزادگان یزد انتظام داشت بواسطه ٔ حدوث بعضی از وقایع از اتابک یوسف شاه یزدی رنجیده به اصفهان شتافت و ملازمت خواجه بهاءالدین محمد اختیار کرده چون او را بغایت درشت خوی یافت بخدمت صاحب سعید خواجه شمس الدین محمد مبادرت نمود و جناب صاحبی شغلی از اشغال دیوانی در عهده ٔ او کرده، مجدالملک کماینبغی از عهده ٔ سرانجام آن مهم بیرون آمد اما در آن اثناء، امارات نفاق در ناصیه ٔ احوال او ظاهر گشت وسعایت اهل حسد علت مدد شده، نقد اعتماد و خلوص اعتقاد وزیر نیکونهاد نسبت به مجدالملک مغشوش گشت و بفساد و حرمان روزگار میگذرانید و نزد امرا تردد کرده اساس معرفت مستحکم میگردانید. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

اثیر در فرهنگ عمید

  • کرۀ آتش که بالای کرۀ هوا قرار دارد،
    [مجاز] روان، روح،
    [قدیمی، مجاز] آسمان،. توضیح بیشتر ...
  • برگزیده، مکرم،
فارسی به انگلیسی

اثیر در فارسی به انگلیسی

فارسی به عربی

اثیر در فارسی به عربی

نام های ایرانی

اثیر در نام های ایرانی

  • پسرانه، شریف، کریم
عربی به فارسی

اثیر در عربی به فارسی

  • عنصراسمانی , اتر , اثیر , جسم قابل ارتجاعی که فضاوحتی فواصل میان ذرات اجسام را پر کرده و وسیله انتقال روشنایی و گرما میشود , مایع سبکی که از تقطیر الکل و جوهر گوگردبدست میایدو برای بیهوش کردن اشخاص بکار می رود. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی هوشیار

اثیر در فرهنگ فارسی هوشیار

  • (اسم) کره آتش که بالای کره هواست سایلی رقیق و تنک و بی وزن که طبق عقیده قدما فضای بالای هوای کره زمین را فرا گرفته است اتر یا چرخ اثیر. کره آتش فلک نار، آسمان، بعقیده برخی از فیلسوفان قدیم روح عالم، سایلی بی وزن و قابل قبض و بسط که فضا را پر کرده و در همه اجسام نافذ است اتر. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی آزاد

اثیر در فرهنگ فارسی آزاد

  • اَثِیر، عالی، بلند، برگزیده، مکرم (جمع: اُثَراءِ)،
  • اَثِیر، جوّ پیرامون اتمسفر و هوای زمین، بعقیدهء قدماء عنصر پنجم یا ماده افلاک کره نار، هر جرم لطیف، جو ناقل امواج الکترومغناطیس و نور، ماده فضائیه پیرامون جَوّ زمین،. توضیح بیشتر ...
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید