معنی آزمون

آزمون
معادل ابجد

آزمون در معادل ابجد

آزمون
  • 104
حل جدول

آزمون در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

آزمون در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • آزمایش، امتحان، سنجش، تجربه، محک، تست، کنکور، مسابقه، عبرت
فرهنگ معین

آزمون در فرهنگ معین

  • آزمایش، امتحان، تجربه، مجموعه ای از پرسش ها و مسائل یا پاسخ - های عملی برای سنجش دانش و هوش یا استعداد افراد. [خوانش: (اِ. )]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

آزمون در لغت نامه دهخدا

  • آزمون. [زْ / زِ] (اِمص، اِ) اسم مصدر از آزمودن. بلا. امتحان. تجربه. تجربت. آزمایش. رَوَن. آروین. سنجش. اروند:
    کنون آزمون را یکی کارزار
    بسازیم تا چون بود روزگار.
    فردوسی.
    یکی دست بگرفت و بفشاردش
    همی آزمون را بیازاردش.
    فردوسی.
    اگر آزمون را کسی خورْد زهر
    از آن خوردنش درد و مرگ است بهر.
    فردوسی.
    که بر من یکی آزمون را بجنگ
    بگردد بسان دلاور نهنگ.
    فردوسی.
    دگر آنکه از آزمون خرد
    بکوشد بمردی ّ و گرد آورد.
    فردوسی. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

آزمون در فرهنگ عمید

  • آزمایش، امتحان: وگر آزمون را کسی خورد زهر / از آن خوردنش درد و مرگ است بهر (فردوسی: ۸/۷۳)، کنون آزمون را یکی کارزار / بسازیم تا چون بُوَد روزگار (فردوسی: ۳/۲۶۴)،
    حاصل تجربه،
    مجموع سئوال‌های تشریحی یا چندگزینه‌ای برای سنجیدن دانش فرد و نمره دادن به او،
    [قدیمی] تجربه،. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

آزمون در فارسی به انگلیسی

  • Assay, Examination, Experiment, Test, Trial, Try
فارسی به عربی

آزمون در فارسی به عربی

فرهنگ فارسی هوشیار

آزمون در فرهنگ فارسی هوشیار

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید