مترادف و متضاد کمینه

کمینه

کمینه

  • حداقل، دست‌کم، کمتر، این‌بنده، اینجانب، بنده، حقیر، رهی،

    (متضاد) بیشینه، حداکثر، مهینه

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
امتیاز شما به نتایج جستجوی کمینه در سایت جدول یاب:
معنی این واژه در بانک های دیگر
  • کمینه (فرهنگ معین): کمترین، فرومایه، حقیر. [خوانش: (کَ نِ) (ص.)]
  • کمینه‌ (فارسی به انگلیسی): Minimum, Rock Bottom, Skeleton
  • کمینه (لغت نامه دهخدا): کمینه. [ک َ ن َ / ن ِ] (ص عالی) کمتر باشد از هر چه. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص 454). به معنی کمتر و کمترین. (برهان) (آنندراج) (ناظم الاطباء):
    خراج مملکتی تاج افسرش بوده ست
    کمینه چیز وی آن تاج بود و آن افسر.
    فرخی.
    کهینه عرصه ای از جاه اوفزون ز فلک
    کمینه جزوی از قدر او مه از کیوان.
    عنص ...ادامه مطلب...
  • کمینه (فارسی به عربی): حد ادنی
  • کمینه (فرهنگ عمید): کمتر،
    کمترین: به جان او که گَرَم دسترس به جان بودی / کمینه پیشکش بندگانش آن بودی (حافظ: ۸۸۲)،
    کم‌ارزش، فرومایه. δ بعضی به‌غلط پنداشته‌اند که «های بیان حرکت» در این کلمه علامت تٲنیث است و به‌همین‌جهت آن ‌را دربارۀ زنان به کار می‌برند،
  • کمینه (حل جدول): حداقل و مینیموم
  • کمینه (فرهنگ فارسی هوشیار): ‎ (صفت) کمتر کمترین: بجان او که گرم دسترس بجان بودی کمینه پیشکش بندگانش آن بودی. (حافظ)، شخص کم اهمیت و اعتبار فرو مایه حقیر، نویسنده و شاعر و گوینده بتواضع از خود چنین تعبیر آورد: اگر مرحمت پادشاهانه این کمینه را مهلت بخشد تا بعد از تسکین غلوای خوف و هراس چون سلطان مار دین و دیگر حکام مواضع بدرگاه گردون اشتباه شتابد. ...ادامه مطلب...
  • کمینه (فارسی به آلمانی): Minimum (n)