معنی خمس در فرهنگ معین

خمس

خمس

  • یک پنجم هر چیز، یک پنجم درآمد یا غنایم که مسلمانان باید به امام یا جانشین او بپردازند، جمع اخماس. [خوانش: (خُ) [ع.] (اِ.)]

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
امتیاز شما به نتایج جستجوی خمس در سایت جدول یاب:
معنی این واژه در بانک های دیگر
  • خمس‌ (فارسی به انگلیسی): Fifth
  • خمس (لغت نامه دهخدا): خمس. [خ َ] (ع عدد، ص، اِ) مؤنث خمسه یعنی پنج. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد). یقال: خمس نسوه. توضیح: هرگاه معدود مؤنث باشد خمس بدون تاء تأنیث می آید و هرگاه معدود مذکر باشد خمس با تاء تأنیث می آید:
    چهارم ذوق و پنجم لمس باشد
    نصیب لذتت زین خمس باشد.
    ناصرخسرو.
    ...ادامه مطلب...
  • خمس (عربی به فارسی): پنجم , پنجمین
  • خمس (فرهنگ عمید): پنج‌یک، یک‌پنجم،
    (اسم) (فقه) یک‌پنجم درآمد یا غنایم که مسلمانان باید به دستور شرع به امام یا جانشین وی بدهند که قسمتی از آن به مصارف خیریه برسد و قسمت دیگر به سادات داده شود،
  • خمس (فرهنگ واژه‌های فارسی سره): پنج یک
  • خمس (کلمات بیگانه به فارسی): پنج یک
  • خمس (حل جدول): یک پنجم
  • خمس (مترادف و متضاد زبان فارسی): پنج‌یک، یک‌پنجم
  • خمس (فرهنگ فارسی هوشیار): پنج یک، یک پنجم
  • خمس (فرهنگ فارسی آزاد): خُمْس، یک پنجم- یک پنجم هر سود تجاری، استخراج معدن، غوّاصی یا سود معاملات زمین یا غنیمت حاصله که باید برای مصارف خیریه بامام تأدیه گردد که قسمتی از آن سهم امام است و قسمتی هم سهم سادات (جمع: اَخْماس)،