معنی استخوان در فرهنگ معین

استخوان

استخوان

  • ماده سختی است که در ساختمان بدن مهره داران به کار رفته است و محل اتکای عضلات و مخاط ها ودیگر قسمت های نرم بدن است.استخوان های بدن انسان و دیگر استخوان داران به دو دسته دراز و پهن تقسیم می شوند. در وسط استخوان ماده نرمی قرا [خوانش: (اُ تُ خا) [په.] (اِ.)]

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
امتیاز شما به نتایج جستجوی استخوان در سایت جدول یاب:
معنی این واژه در بانک های دیگر
  • استخوان (تعبیر خواب): استخوان در خواب، مالی بود که مردم بدان معیشت کنند. اگر بیند که استخوان فراگرفت و بر آن استخوان گوشت بود، دلیل بود که بر قدر آن گوشت خیر و مال یابد. اگر بیند که بی گوشت بود، دلیل کند که اندکی خیر بدو رسد. اگر بیند که او به کسی استخوان داد، دلیل که از او بدان کس خیر رسد - محمد بن سیرین
  • استخوان‌ (فارسی به انگلیسی): Bone, Osteo-
  • استخوان (لغت نامه دهخدا): استخوان. [اُ ت ُ خوا / خا] (اِ) عَظْم. (دهار) (منتهی الارب). قسمت صلب و سختی که در بدن حیوان و نبات است. و آن عام است بر حیوانات و نباتات، برخلاف استه که مخصوص نباتات است. (برهان). عضویست که صلابت آن بدانجا رسد که آنرا نتوان دوتا کرد یا عضو منوی غیرحساس است که از غایت صلابت نتوان دوتا کرد. و قید غیرحساس در تعریف ثانی ب ...ادامه مطلب...
  • استخوان (فارسی به عربی): عظم
  • استخوان (فرهنگ عمید): (زیست‌شناسی) هریک از قسمت‌های سختی که اسکلت مهره‌داران را تشکیل می‌دهد،
    [مجاز] قدرت، محکمی،
    (زیست‌شناسی) [قدیمی] = هسته: گه از نطفه‌ای نیک‌بختی دهی / گه از استخوانی درختی دهی (نظامی۵: ۷۴۴)، چو خرما به شیرینی اندوده پوست / چو بازش کنی استخوانی در اوست (سعدی۱: ۳۸)،
    * استخوان شرمگاهی (عانه): (زیست‌شنا ...ادامه مطلب...
  • استخوان (حل جدول): هات
  • استخوان (مترادف و متضاد زبان فارسی): استه، عظم، اصل، پایه، نژاد، نسل
  • استخوان (فرهنگ فارسی هوشیار): جسم جامدی که اسکلت آدمی را تشکیل میدهد
  • استخوان (فارسی به ایتالیایی): osso
  • استخوان (فارسی به آلمانی): Bein (n), Gräte (f), Knochen (m)